جلسه ۱۵۷: رسالت (اثبات عدم خلیفة الله بودن انسان)

جلسه ۱۵۷: رسالت (اثبات عدم خلیفة الله بودن انسان)

 

لطفا جهت جستجوی سریع در متن، از ابزار زیر استفاده کنید.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّاهِرِینَ».

دنباله آنچه را که در تورات فعلی موجود است راجع به آدم (ع)، از نص تورات عرض می­کنیم، بعد راجع به آیاتی در قرآن شریف که مورد بحث و نظر است راجع به سیئاتی که نسبت به انبیاء (ع) داده شده است، از آدم تا خاتم ان‌شاءالله مورد بحث قرار می­گیرد.

ما در آیاتی که سفر تکوین المخلوقات، دو و سه، راجع به وضع آدم (ع) در جنت صحبت­هایی داشت، مطالبی را خواندیم و عرض­هایی را عرض کردیم. در أصحاح ثالث سفر تکوین المخلوقات دارد که «فانفتحت أعینهما و علما أنّهما عریانان» که عرض کردم این شجره­ای که قرآن شریف به عنوان شجره منهیه مقرر فرموده است که «لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ»[۱] و نفرموده است که چه شجره­ای است، البته در روایات گوناگون ده احتمال داده شده است، ولکن «اسْكُتُوا عَمَّا سَكَتَ اللَّهُ»[۲] خدا که نفرموده است چیست. ما چه داعی داریم؟ آیا ما معرفتی بیشتر از آنچه که خداوند ارائه فرموده است و در قرآن ذکر کرده است، می‌خواهیم؟ نه، همان است. ما در لفظ شجره، هر چه فکر کنیم نه تفاح به دست می‌آید، نه رمان به دست می­آید، ده نوع احتمال است. آن را کاری نداریم.

اما در تورات می­گوید که این شجره معرفت خیر و شر بود که اشکال بزرگی بود عرض کردیم، که اگر این شجره منهیه شجره معرفت خیر و شر بود، پس آدم و حوا که نهی شدند از این شجره بخورند، این نهی معنا ندارد؛ چون خیر و شر نمی­فهمند، و حرام و حلال و این حرف‌ها را نمی­فهمند که اگر کسی نفهمد، اصلاً معرفت خیر و شر نداشته باشد این معنا ندارد، اشکالاتی بود که عرض کردیم.

حالا بعد می­فرماید: «فخاطا أوراق تینٍ و صنعا لأنفسهما مآزر» قرآن می­گوید که «وَطَفِقَا يخْصِفَانِ عَلَيهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ»[۳] صحبت تین و این حرف­ها نیست، حالا «و صنعا لأنفسهما مآزر» برای خودشان با این برگ درخت انجیر، شلوار درست کردند. قرآن می­فرماید که «وَطَفِقَا يخْصِفَانِ عَلَيهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ» خصف غیر از دوختن و شلوار درست کردن و این حرف­ها است «و سمعا صوت الربّ الإله ماشیاً فی الجنّة» نزدیک شدند که خود را بپوشانند به وسیله ورق جنت چون قبلاً لباس داشتند «ينْزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيرِيهُمَا سَوْآتِهِمَا»[۴] الی آخر در این‌جا دارد که هم نسبت به آدم (ع) مطالب غلطی در این‌جا هست و هم بدتر نسبت به خداوند متعال. آیه هشتم: «و سمعا»

– [سؤال]

– حالا این بحث دیگری است که این‌جا که نباید بحث کنیم. ما فعلاً می­خواهیم ببینیم تورات راجع به آدم چه گفته است، آن یک بحث مفصلی است که به عنوان موضوعی باید بحث شود.

«و سمعا صوت الرب» معلوم می­شود که وقتی که این­ها از این شجره دانستنِ نیک و بد خوردند، عریان شدند، قبل از این‌که خود را بپوشانند، چون عریان بودند، فهمیدند عریان بودن بد است، نیک و بد را از حالا تمییز دادند، فهمیدند که بد است، چون فهمیدند که بد است، خود را پنهان کردند، که خدا آن‌ها را نبیند. تورات این‌طور می­گوید: «و سمعا صوت الربّ الإله ماشیاً فی الجنّة عند هبوب ریح النهار» باد هم می­آمد و شنیدند صدای خدا را که چه می­گوید؟

– «ماشیاً فی الجنة»؟

– بله، در بهشت راه می­رفت. البته این جنت، همان جنت عدن نیست، بر خلاف تورات، تورات می­گوید جنت عدن که غلط است و عرض کردیم. این همان باغ، و از همان باغ­هایی سماوی و از کرات سماوی بوده است که قبل از برزخ و قبل از قیامت این بوده است و هنوز هم مثلاً ممکن است باشد.

«و سمعا صوت الربّ الإله ماشیاً فی الجنّة عند هبوب ریح النهار، فاختبأ آدم و امرأته من وجه الربّ الإله فی وسط شجر الجنّة» آن‌قدر آدم را معاذ الله بی‌شعور معرفی می­کند که آدم با زنش چون از آن درخت خوردند و معرفت خیر و شرشان حاصل شد و فهمیدند عورت چیست، مخفی شدند تا خدا عورت آن‌ها را نبیند، انگار خدا از زیر نمی­بیند. اگر کسی لباس بپوشد خدا از زیر نمی­بیند.

«فنادی الربّ الإله آدم» خب این بدتر، که تورات نسبت به این­ها آن‌قدر بی­معرفتی نشان می­دهند که این­ها خودشان را پنهان کردند تا خدا نبیند، از آن طرف هم «فنادی الرب الإله آدم و قال له: أین انت؟» مثل این‌که او را گم کرده است. می­گوید تو کجایی؟

«فقال سمعت صوتک فی الجنة فخشیت لأنّی عریانٌ فاختبأت» صدای تو را شنیدم، خودم را مخفی کردم که مرا نبینی «فقال من أعلمک انّک عریان» یعنی این‌قدر بی­شعور بودند، این درخت معرفت خیر و شر، این‌طور بوده است که حتی به اندازه بچه سه ساله هم نمی­فهمیدند که عورت بیرون باشد، مثلاً این خوب نیست.

«فقال من اعلمک انّک عریان هل أکلتَ من الشجرة التی أوصیتکَ أن لا تأکل منها؟ فقال آدم: المرأة التي جعلتها معي هي أعطتني من الشجرة فأكلت» او مرا فریب داد «فقال الرب الإله للمرأة: ما هذا الذي فعلت؟ فقالت المرأة: الحية غرّتني فأكلت» این هم یک دروغی که قبلاً عرض کردیم «فقال الربّ الإله للحیّة لأنك فعلت هذا، ملعونةٌ أنت من جميع البهائم و من جميع وحوش البرية» قرآن می­گوید شیطان، این می­گوید که مار، مار ملعون شد برای این‌که جناب آدم و حوا را فریب داده است. عجیب است، بعضی وقت‌ها غلط گیری باید کرد، بعضی وقت­ها صحیح گیری، ما این‌جا باید صحیح‌گیری بکنیم، بگردیم ببینیم صحیح دارد یا نه؟

– آن قسمتی که می­گوید حوا آدم را فریب داد، این هم غلط است؟

– نه، مقداری از آن درست است، روی هم رفته داریم عرض می­کنیم. «على بطنك تسعين وتراباً تأكلين كل أيام حياتك» این گزارشی که من این را عمداً خواندم برای این جهت که بعد در مقارنات کلی عرض می‌کنیم.

– معمولاً در جاهایی که انجیل یا تورات تحریف می­شود یک داعی هست، این‌جا داعی بر چیست؟

– خراب کردن شریعت است. کسانی که این را تحریف کردند کما این‌که در تحریفاتی که در روایت ما هست. اشخاصی هستند با اسلام مخالف هستند، یهودی بوده است به صورت مسلمان آمده است، مسیحی بوده است به صورت مسلمان آمده است، برای این‌که شریعت ما را خراب کند، همان­طور که شریعت خودشان خراب شده است، تورات آن‌ها، انجیل آن‌ها، اخبار آن‌ها، یا روی عمد یا روی حماقت، بعضی روی عمد است بعضی روی حماقت، مثل قضیه دوستی خاله خرسه، نسبت­هایی که به حضرت رسول الله (ص) داده شده است و به امیرالمؤمنین و ائمه داده شده است که نه تنها با عصمت آن‌ها، بلکه با عدالت آن‌ها، با ایمان عادی آ‌ن‌ها مخالف است و بعضی از احمق­ها می­پذیرند به عنوان معجزه، این همان است دیگر.

خب حالا در مقایسه أولی در کتابی که جمعیة المرسلین الأمریکن نوشته­اند، و خیلی مفصل است به نام «الهدی»، اعتراضاتی بر قرآن در مقارنه بین قرآن و تورات و انجیل دارند. از جمله اعتراض که می­گویند: اگر آدم از درخت معرفت نیک و بد خورد -بر حسب تورات- و گناه کرد، اما گناه آدمِ قرآن بیشتر است؛ چون نسبت شرک به او داده شده است. بله در آیه طه هم «وَ عَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى»[۵] بسیار خوب، در تورات هم هست، اما در تورات دیگر نسبت شرک به او داده نشده است.

ما عرض می­کنیم اولاً و ثانیاً، اولاً در تورات نسبت شرک هم به آدم داده شده است، نه از زبان آدم بلکه از کلام خدا که قبلاً خواندیم، مبادا آدم و حوا از این شجره بخورند و مانند یکی از ما خدایان گردند، این‌که بدتر است. اگر معاذ الله آدم مشرک شود بدتر است یا خداوند اقرار کند که ما چندتا هستیم و فعلاً من دارم آدم را بحث می­کنم. اگر آدم از درخت معرفت خیر و شر بخورد معرفت پیدا می­کند، وقتی معرفت پیدا کرد او مانند یکی از ما خدایان خواهد شد. این دو اشکال است: یکی این‌که خدا چندتا است، و دیگر آدم و حوا هم با خوردن ثمره درخت معرفت خیر و شر از خدایان خواهند شد. و بعداً وقتی ما به آیه اعراف مراجعه می‌کنیم، اصلاً نسبت شرک به آدم (ع) نیست که این بحث آخر خواهد بود.

این بحث اول تمام. قرآن شریف در دو بعد نسبت به آدم (ع) بحث دارد در ابعاد اصلی. بُعد اول آیات خلافة الارض که دنباله­اش «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا»[۶] که این قبل از رسالت است. بُعد دوم «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَ نُوحًا وَ آلَ إِبْرَاهِيمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ»[۷] که بحث کردیم که اصطفاء رسالت است. بعد سوم آیه بقره و آیه طه که «فَإِمَّا يأْتِينَّكُمْ مِنِّي هُدًى»[۸] «فَلاَ يَضِلُّ وَ لاَ يَشْقَى»[۹] در طه، «فَلَا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لَا هُمْ يحْزَنُونَ»[۱۰] در سوره بقره، این­ها هست. ما در ابعاد دیگر مقداری بحث کردیم، در بحث خلافة الارض باید مقداری صحبت کنیم. ظاهراً در صفحه ۲۹۷ است.

– ۲۷۹.

– در اینجا بحث خلافة الارض است، و با کمال تأسف نه تنها کوچک­هایی و نه تنها متوسط­هایی، بلکه بزرگانی وقتی به آیات خلافة الارض آدم (ع) می­رسند، همه شما داشته باشید، این­ها خلافة الارض آدم را به معنای خلافة الله معنا می­کنند.

اگر آن کسی که در سلک روحانیون نیست، اما اطلاعات اسلامی و علمی و تاریخی و چه و چه دارد، تقسیم می­کند می­گوید آدم دو بخش است: یک بخش طینی و خاکی و لجنی، و یک بخش الهی که روح الله است، خلیفة الله است، روحش روح الهی است، جانشین خدا است، آن طرف این­طور حرف می‌زنند. در طرف ما که حوزه‌دیده هستیم و درس‌خوانده هستیم و نویسنده هستیم و مطالعه­کننده هستیم، اگر این بحث بخواهد تبلور پیدا کند، دنباله همان مطلب با چهره دیگری می­آید که آدم خلیفة الله است فی الارض، جانشین خود خدا است، و این حرف از حوزه‌دیده­ها عجیب است، خیر عجیب نیست، چرا عجیب باشد؟ مگر در حوزه­ها معارف الهی بحث می­شود؟ اگر در حوزه­ها معارف الهی بر محور قرآن بحث می­شد، آن وقت عجیب بود که یک شخص درس‌خوانده عالم‌شده نویسنده مفکّر که بر او حساب می‌شود، حتی روی سرفه‌های او حساب می­شود و چاپ می­کنند. این بگوید که آدم جانشین خود خدا است، اما وقتی که حوزه‌های ما حوزه­های معارف قرآنی نیست، در حوزه­های ما مطالب دیگری است، تکرار نمی­کنم.

چون روی معارف قرآنی به صورت اصل بحث نشده است، حتی به اندازه­ای که در أنموذج ما بحث می‌کنیم، در کبری منطق بحث می­کنیم، در ضَرَبَ بحث می­کنیم، پدرش که بوده است، مادرش که بوده است، اصلش چه بوده است، فرعش چه بوده است، چند صیغه دارد، چند چیز دارد، این­ها را ما در آیات قرآن اصلاً بحث نمی­کنیم، چون بحث نمی­کنیم، بنابراین اگر بعضی از نویسندگان ما که ممتاز هم هستند مطالعه هم زیاد دارند، فکر هم زیاد کردند، و نه از نظر حوزه­ای، از نظر خودساختگی، این­ها مطالبی دارند، مع ذلک نگاه کنید در این‌جا منحرف می­شوند، بحث خلافة الله که این‌طور خیال بشود، آن دکتر از آن طرف با آن کتاب‌‌ها، و این آیت الله از این طرف با آیت الله­هایش، در گفتن‌ها و نوشتن­ها که آدم خلیفة الله یعنی جانشین خود خدا است، یعنی «أنّ الآدم الأول، جدّنا الأوّل خلیفةٌ لربّنا سبحانه و تعالی یخلفه بالربوبیة یخلفه فی الألوهیة فی البند الثانی أو البنود الأخری» این­طور مثلاً خیال می‌شود. این‌ها به چه استدلال می­کنند؟

«فی کل القرآن لا نجد أنّ ربّنا سبحانه و تعالی یقول لواحدٍ من الانبیاء و لو من کبار الأنبیاء أنّه خلیفتی» نداریم، حتی اگر داشتیم معنا نداشت، خلیفتی نداریم. «وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ» آیه را ملاحظه کنید، آیه ۳۰. الآیة الثلاثون مجلد الاول «وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» خلیفتی ندارد. «قَالُوا أ َتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يفْسِدُ فِيهَا وَ يسْفِكُ الدِّمَاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ». «خَلِيفَةً» است، خلیفتی نیست. زمینه آیه را در نظر بگیریم. احیاناً آیات مقدسات قرآن خطاب به مکلفین است کلاً، احیاناً به مسلمین است کلاً، احیاناً به مومنین است کلاً، احیاناً به ربانیین است کلاً، ربانیین اهل اسلام یا اهل کتاب، احیاناً خطاب به نبیین است «يا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً إِنِّي بِما تَعْمَلُونَ عَليمٌ»[۱۱] احیاناً خطاب به شخص خاتم النبیین (ص) است، فرق نمی‌کند؟

«اذا کان مخاطبک شخصٌ عادی طبعاً خطابک خطاب عادی یفهمه الانسان العادی، و لو فی عمق، و لکن اذا کان مخاطبک عالماً، خطابک خطاب العلم تواجه العالم، اذا کان مخاطب ربک سبحانه و تعالی خطابک خطاب یناسب الربّ» مراتب فرق می­کند. اگر شما برای یک عده دهاتی منبر می­روید، مسائل عادی را می­گویید، اما اگر برای یک عده فضلا منبر می­روید طبعاً مطالب بالاتر است، اگر در حضور اساتید بخواهید صحبت کنید یا باید صحبت نکنید یا خیلی باید فکر کنید.

حالا این تقسیم را در قرآن در نظر بگیرید، قرآن شریف «هُدًى لِلنَّاسِ» است و «بَينَاتٍ مِنَ الْهُدَى وَ الْفُرْقَانِ»[۱۲] است و غیره. درست است. و تمام آن هم همه‌کس فهم است در سطح و ظاهرش، اعماق آن مراحلی دارد که باید آن مراحل را طی کرد، اما در سطح آن بحث می­کنیم.

در سطح دلالت لفظی ترجمه­ای مطابَقی این قرآن شریف خطاباتی به مراتب دارد، در سطح­های دیگر که معلوم، در سطح تأویلی، تأویل خاص به رسول الله (ص) است در بُعد اول؛ و ائمه معصومین (ع) در بُعد دوم که متعلّم از رسول الله (ص) هستند. در بعد اشارات و لطایف و حقایق را ما بحث نمی­کنیم، ما در بعد اول به فرموده امیرالمؤمنین (ع): «إِنَّ كِتَابَ اللَّهِ عَلَى أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ عَلَى الْعِبَارَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ اللَّطَائِفِ وَ الْحَقَائِقِ فَالْعِبَارَةُ لِلْعَوَامِّ وَ الْإِشَارَةُ لِلْخَوَاصِّ وَ اللَّطَائِفُ لِلْأَوْلِيَاءِ وَ الْحَقَائِقُ لِلْأَنْبِيَاءِ»[۱۳] می‌گویند قاچ زین را بگیر، اسب‌سواری پیشکش! ما می­خواهیم عوام باشیم، عوام مسلمان­ها از نظر امیرالمؤمنین (ع) کسی است که ترجمه تحت الفظی قرآن را بداند «العبارة قبل الاشارة لا قبل المعنا، إنّما طعن العبارة المعنی التحت اللفظی». این را بارها عرض کردیم.

این مطلب را فراموش نکنید. خداوند در این‌جا «إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ» خدا دو مخاطب دارد، یکی رسول الله (ص) و یکی کل ملائکه، با ملائکه بعد صحبت می­کند «وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ» «رَبُّكَ» چه کسی است؟ من و شما هستیم؟ شخص خاتم النبیین (ص) او مخاطب است. پس مطلب، مطلبی است که مناسب فهم او است، ما هم می­توانیم بفهمیم، اما اگر با نوع ما سخن می­فرمود، دقتی داشتیم و دریافت می‌کردیم، اما وقتی با خاتم النبیین (ص) صحبت می­کند ما باید مدام فکر کنیم دقت کنیم، خودمان را تجرید کنیم، فکرمان را منور کنیم، تا این‌که برسیم به آن جریان فهم خاتم النبیین (ص)، این‌طور نیست که نتوانیم بفهمیم، می­توانیم اما «إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ» ربک است رب العالمین نیست «التربیة القمّة المحمدیة علی الاطلاق المنقطعة النظیر فی کل العالمین هنا هی المقصودة «إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ» الملائکة جمعٌ محلّی باللام فالمقصود کل ملائکة الله، و کل ملائکة الله معصومین ما دون عصمة الرسول محمد (ص)».

پس دو بعد از عصمت این‌جا مورد خطاب است: بُعد اول عصمت که عصمت علیا است، عصمت رسول الله (ص) است و بعد دوم، دوم نمی­گوییم، بعدهای بعدی، که ائمه هم بالاتر از ملائکه هستند قطعاً، بدون شک، از بقیه رسل هم بالاتر هستند، از بقیه انبیاء هم بالاتر هستند، آن بحث دیگری است.

«وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» پس ما باید فهم رسول الله را مناط بگیریم، نه فهم دهاتی­ها را، اشخاصی که وارد نیستند، خداوند فرمود که من جانشینی، تا می­گویند جانشین، می­گویند جانشین خودش، دیگر حواس او جمع نیست، خدا که نمی‌شود جانشین داشته باشد. اصلاً خلیفه «الخلیفة مذکّرها خلیف و المؤنث خلیفة و التاء لیست تاء التأنیث تاء المبالغة، من یخلف خلافةً بتیةً قطعیةً تناسب المستخلف عنه» تای خلیفه تای مبالغه است، تأنیث نیست، مگر آدم مؤنث بود؟ مگر آدم که به عنوان خلیفه فی الارض مقرر شده است، مگر مؤنث است؟ چرا تاء تانیث بیاید؟ این تاء، تاء مبالغه است، مثل تاء علامة، تاء بصیرة «بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَ لَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ»[۱۴] آقایان این‌جا گیر کردند که در این بصیرة چرا تاء، تاء تانیث است.

«بعضهم یقولون: «بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ» بصیرة مؤنث باعتبارٍ من نفس نقول هذا خلاف الأدب العربی» «بَلِ الْإِنْسَانُ»، این اسم است، «عَلَى نَفْسِهِ جار» و مجرور، «بَصِيرَةٌ» خبر است، خبر مشتق است «و الخبر إذا کان مشتقاً یتحمل ضمیر المبتدأ» «بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَى نَفْسِهِ» چرا بصیر نفرمود؟ «بَصِيرَةٌ» این تاء، تاء مبالغه است، تاء تانیث نیست. آقایان به این طرف و آن طرف می­زنند که این تاء که تاء تانیث است، چرا تأنیث است؟ انسان که مؤنث نیست، می­گوییم نخیر، تاء، تاء مبالغه است مثل «وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ»[۱۵] «النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ» این تاء مبالغه است تاء تأنیث نیست که بگویید زن­هایی که فوت می­کردند در نخ‌ها، پیغمبر را سحر کردند که در روایات سنی‌ها داریم که «كَانَ النَّبِيُّ يَرَى أَنَّهُ يُجَامِعُ وَ لَا يُجَامِعُ»[۱۶] «و کان یری انّه یمشی و لا یمشی» این‌ها غلط است، غلط اندر غلط است این «وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ» «نفاثات جمعُ النفاثة، و نفاثة مذکرها نفّاث، نفاث الذی ینفث کثیراً و النفاثة –ما التی- الذی ینفث اکثر» عقده­های خیر را فوت می‌کند باز کند، عقده­های شر را فوت می­کند محکم کند، خیر را از بین ببرد با قدرت، و شر را محکم­تر کند. عده­ای هستند که عقده­های خیر دارند خیلی محکم نیست، باز می­کند، عده­ای هستند که عقده­های شر دارند محکم می‌کند «النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ» هم الذین یَنفثون و ینفخون بمختلف الحِیَل و المحاولات فی عُقد الخیر لیُفکّوها و فی عُقد الشرّ لیحکّموها» اصل کار شیطان است، کار ریز نمی­کند، میخ را تکان می­دهد. حالا این­ها را مثال عرض کردم.

«وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» تاء تانیث نیست تاء، مبالغه است. «یعنی مَن یَخلف مَن صرفه خلافة قویة تامة» حالا برای خلیفه چطور است؟ اصلاً خلیفه کیست؟ «خلیف من یخلف غیره ما یخلف غیره مَن یخلف غیره» یک قبل داریم، یک دنبال او داریم، حالا دو کس این‌جا از نظر خلافت مورد بحث هستند: «المستخلف عنه و الذی یخلفه، فلا بدّ مِن المجانسة و السنخیة کوناً و کیاناً و عملاً و دوراً فیما یُری» آیا می­شود که سیوطی خلیفه تبصرة الفقهاء باشد؟ می­شود تبصرة الفقهاء خلیفه اسفار باشد؟ این‌ها ربطی به هم ندارند، هر دو کتاب­ هستند. مناسبت دارد. کسی که شایستگی امام جماعت دارد، می­شود جانشین شما شود؟ یا شما أعدل از او هستید یا او اعدل­تر از شما، یا هر دو عادل هستید، ولی بالاخره هر دو باید عادل باشید، و شایستگی امام جماعت، نمی­شود زن به جای امام جماعت باشد مردها به او اقتدا کنند، این‌جا تناسب شرط است. در خلیفه و مستخلف عنه تناسباتی شرط است، تناسب ذاتی، مجرد خلیفه مادّه نمی­تواند باشد، مادّه خلیفه مجرد نمی­تواند باشد، او ازلیت دارد و ابدیت دارد، این حدوث دارد. و همچنین بُعد دوم، کاری که از مستخلف عنه برمی­آید باید از خلیفه بربیاید تا جای او بنشیند، اگر کاری که از مستخلف عنه برمی­آید، اصلاً از خلیفه برنیاید، خلیفه یعنی چه؟ یا باید بهتر از او، یا مساوی با او یا کمتر از او، گاهی اوقات خلیفه امام جماعت بزرگتر از او است، گاه مانند او است، گاه پایین­تر از او است، اما اصلاً شایستگی امام جماعت نداشته باشد، این یعنی چه؟ فاسق است چنین است چنان است، اصلاً شایستگی نه عرفاً، نه شرعاً برای امام جماعت ندارد «فلا بد فی الخلافة من تناسب، من رباط بین المستخلف عنه و الذی یخلفه و من ذلک الرباط الشغل الذی یراد الفعالیة التی تراد القابلیة و الفاعلیة اللتان ترادان من هذه الخلیفة».

یا باید مستخلف عنه، این بُعد اول که باید سنخیت داشته باشد، مستخلف عنه بمیرد کسی جای او بیاید یا از موقعیت بیفتد کسی به جای او بیاید. مادامی که این امام جمعه نمرده است که امام جمعه تعیین نمی‌کنند و اگر زنده است مادامی که از قابلیت امامت جمعه نیفتاده است که امام جمعه تعیین نمی­کنند. البته دوتا، سه‌تا مطلب دیگری است خلیفه نیست، ولکن وقتی این شخص امام جمعه است، امام جمعه معین منصوب است در فلان‌جا، جانشین برای او می­آورند، گاهی وقت ندارد، آقای فلان امام جمعه رسمی تهران همیشه نمی­شود، آقای فلان یک روز، آقای دیگری یک روز، چون نمی­رسد، چون نمی­رسد این سمت پخش می­شود. در تمام این مراحل «خلافة الانسان أو أیّ نبیٍّ من أولی العزم من الرسل عن ربنّا سبحانه و تعالی من المستحیل» خدا می­میرد که یک جانشین بگذارد؟ کار خدا را کسی می­تواند انجام بدهد؟ کار خدا را، «ربوبیة الله تختص بالله الوهیته تختص به، ربوبیته تختص به، صفاته تخصتص به، فاعلیاته و قابلیاته لأعلی درجات القدرة و العلمیة تختص به».

– استعمار خلق.

– یعنی چه؟

– خدا می‌تواند استعمار خلق بکند.

– استعمار خدا غیر از استمعار ما است، ولیکن کار خودش را واگذار نکرده است. خداوند کار خود را به ما واگذار نکرده است، کار خودش خلق ارض است، و قدرت دادن و غیره. و کاری که به ما واگذار کرده است، و لذا در ارض یک جنگل­هایی داریم خدا درست کرده است، ولی کارهایی را هم ما باید بکنیم ولی کار ما غیر کار خدا است. خدایی که جنگل درست کرده است آن مقدمات و مؤخرات و شروطاتی که ما داریم او اصلاً ندارد؛ برای این که اگر داشته باشد، این قدرت نیست عجز است. ما در عمق مطلب داریم بحث می‌کنیم فعلاً.

– یعنی افعالی هست که هم خدا می­تواند انجام بدهد هم انسان؟

– از نظر لفظ فعل بله، ولی عمق فعل این‌طور نیست. لفظ فعل، مثلاً فرض کنید که «الله عالم أنا عالم، الله بصیر أنا بصیر، الله قادر أنا قادر» ولی در لفظ شرکت است. «الله موجود و أنا موجود» در لفظ شرکت دارد در معنا نه، اصلاً معنای او ازلیت و لانهایت است، ارتباط به ما ندارد، و لذا «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ»[۱۷] این بعد را شما دارید، تسبیح به تنهایی کافی نیست، حمد به تنهایی کافی نیست، سبّح «علینا أن ننفی کافة الممکنات ذاتیةً و صفاتیةً و افعالیةً عن ربنا هذه صفة سبیلة إلی ربنا و علینا أن ننفی عن ذواتنا ذات الربّ صفاتنا صفات الربّ، أفعالنا أفعال الربّ باینٌ عن خلقه و خلقه باینٌ عنه» این در بحث توحید گذشت و ما تکرار نمی­کنیم، فقط اشاره­ای بود که ایشان کردند ما هم توضیح دادیم.

– ائمه و انبیاء کارهای خدایی می­کنند؟

– کارهای خدایی نه.

– مرده را زنده می­کنند.

– بله، مرده را که وقتی پیغمبر اراده می‌کند زنده بشود «وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى‏ بِإِذْني‏»[۱۸] اراده است. اگر خدا اراده نکند مرده را هیچ پیغمبری نمی­تواند زنده کند. این را در بحث معجزات باید بحث کنیم. این طلب شما باشد در بحث معجزات. کار، کار الهی است.

– این­جایی که بیعت پیغمبر را با بیعت خدا یکی می­کند.

– «إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ»[۱۹] چرا؟ «لأنّک رسول الله». فرستاده است. اگر نامه منِ نامه‌رسان را کسی بگیرد، نامه مرسِل را گرفته است به این معنا است، و إلا «إِنْ أَنْتَ إِلاَّ نَذيرٌ»[۲۰] وکیل نیست، در کل قرآن ملاحظه کنید، نسبت به رسل ما رسول داریم، «بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَيَّ»[۲۱] این هم رسالت است. اما وکیل نداریم؛ نائب نداریم؛ خلیفه نداریم، هیچ کدام از این تعابیر در کل قرآن نسبت به انبیای بزرگوار برای خداوند اصلاً ذکر نشده است. البته مقام عظیم این­ها این است که خداوند برای اثبات رسالت خاتم النبیین از جمله کارهایی که می­کند، فرمود: تو اشاره کن من قمر را منشق می­کنم. مقارن با اشاره رسول الله قمر منشق می­شود. این افتخار است، یعنی اثبات می­کند که این پیغمبر ارتباط خاص دارد. و إلا اگر تمام دنیا جمع شوند، هر قدرتی دارند مصرف کنند یک ستاره کور را هم نمی­توانند منشق کنند. و لذا آیاتی که در قرآن شریف نسبت به معجزات انبیاء دارد، تمام این آیات این مطلب را ثابت می­کند که علمش فقط مخصوص خدا است و قدرتش فقط مخصوص خدا است. این­ها وسیله برای رساندن پیام حق هستند در بُعد وحی، و در بعد رسالتی و در بعد اثبات رسالت معجزات این­ها اثبات الوهیت که نمی­کند، اثبات رسالت می‌کند؛ چون اگر کارشان کار خدا بود و کار خدا را خودشان می­کردند اثبات الوهیت بود، خیر. این­ها کاری را انجام می­دهند که جز خدا نمی­تواند انجام بدهد، و چون جز خدا نمی­تواند انجام بدهد و مردم می­دانند که این شخص که خدا نیست، پس این‌که توانست این کار را با اشاره انجام بدهد، پس خداوند او را تأیید خاص کرده است روی حساب خاص، که این کار با اشاره او انجام شده است و إلا معجزات که این­ها را اله نمی‌کند و اثبات الوهیت نمی­کند، اثبات رسالة الله است که این اختصاص به انبیاءالله دارد.

– چه اشکالی دارد به اذن الله انسان خلیفة الله در زمین باشد؟

– حالا این را داریم بحث می­کنیم، امروز در خدمت شما هستیم.

– جایی که اشتباه می‌کند، آن‌جایی است که می­گوید: «وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏».[۲۲]

– آن‌ها را هم بحث می­کنیم. ببینید خلیفة الله را ما کلاً بحث می­کنیم. از نظر ادبی مضاف و مضاف­الیه چند گونه است: گاه می­گوییم «نفسی»، گاه می­گوییم «یدی»، گاه می­گوییم «بیتی» «ملابسی» همه یک نوع است؟ آیا همیشه مضاف عین مضاف­الیه است؟ «نفسی» بعضی وقت­ها. آیا همیشه مضاف بعض مضاف‌الیه است؟ «یدی» خیر «ملابسی»، «اولادی»، «صنایعی»، «بیتی» ما چهار، پنج نوع اضافه داریم. در اضافه صرف النسبة کافی است یا نه؟ منتها نسبت­ها فرق می­کند. گاه نسبت صد درصد است «نفسی» من خودم هستم صد درصد، نه کم دارد نه زیاد، گاه اضافه صد درصد نیست، درصد است «یدی» «روحی» «جسمی» «رأسی» این درصد است دیگر. گاه نه صد درصد است نه درصد، حتی یک درصد هم نیست «بیتی»، بیت از من تولد نیافته است، من هم از بیت تولد نیافتم، هر دو هم از غیر نیستیم، بیت هستیم. آن وقت در مرحله سوم، گاه در مرحله سوم که نه صد درصد مضاف از مضاف­الیه است، نه درصدی مضاف از مضافٌ‌الیه است ولکن یک سنخ هستند، من اگر گفتم «بیتی» بیت و من هر دو مادّه هستیم، جسم هستیم، و هر دو از یک سنخ هستیم. گاه مرحله چهارم است. یعنی مضافٌ­الیه با مضاف تباین ذاتی دارند نه تناقض، تباین ذاتی دارند، خالق و مخلوق این‌طور هستند. «خارجٌ عن خلقه و باینٌ عن خلقه و خلقه باینٌ منه» «لَا خَلْقُهُ فِيهِ وَ لَا هُوَ فِي خَلْقِهِ»[۲۳] آنچه خدا هست، ما نیستیم و آنچه ما هستیم، خدا نیست. خداوند در بعد ذات و صفات و افعال، ذات و صفات سلبیه ما است، و ما در بعد ذات و صفات و افعال، ذات و صفات سلبیه خدا هستیم «باینٌ عن خلقه و خلقه باینٌ منه»، «لَا خَلْقُهُ فِيهِ وَ لَا هُوَ فِي خَلْقِهِ»، «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ»[۲۴] یک در میلیارد و یک در بی‌نهایت هم مشابهتی در مثلث ذات و صفات و افعال بین خدا و خلق نیست.

این در فلسفه الهی است البته، نه در فلسفه معمولی، در فلسفه­ای که از قرآن شریف ما استفاده می­کنیم و از سنت مبارک محمدیه (ص). این مطلب را ما در باب توحید بحث کردیم.

حالا، مضاف و مضاف­الیه را یک نوع نمی­شود حساب کرد که وقتی چیزی به چیزی اضافه شد، باید سنخیت داشته باشند، نه، یک بعدش این است که عین هم هستند صد درصد، نفس، یک بعد این است که درصد است «یدی»، یک بعد این است که نه اول است، نه دوم، بله سنخیت دارند، ولی این جدا است آن هم جداست «بیتی» کذا و کذا وکذا. بُعد چهارم داریم، بعد چهارم در خلق نیست، بین خالق و خلق است عبدی، روحی، خلقی، بیتی و غیره، حتی خلیفتی. در این‌جا مضاف که به مضاف­الیه نسبت داده می­شود نسبة الخالق الی المخلوق است، مگر این‌طور نیست؟ بله، اگر خدا بفرماید «ذاتی» خودش، «علمی» خودش، «قدرتی» خودش است، فعل نسبت به خودش مثلاً «خالقیتی»، اما اگر چیزی نسبت به خودش بدهد که نمی­شود در ذات او باشد و از ذات او صادر نمی­تواند بشود، بلکه فقط مخلوق می­تواند باشد، در این‌جا بعد اول، بعد دوم، بعد سوم از بین می­رود. بعد اول عین او، هیچ چیز عین خدا نیست، بعد دوم، خدا بعض او است، غلط است، هیچ چیز بعض خدا نیست، بعد سوم، چیزی که به خدا نسبت داده شده است که مثلاً «روح الله» یا «بیت الله» یا «نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏» بعد سوم، این­ها مسانخت دارند، ولی این از او نیست، این از او نیست، توالد در کار نیست، زید و عمرو با هم نه به پدری می­رسند و نه به مادری، توالد نیست ولی هم‌سنخ هستند. این بعد سوم در حق سبحانه و تعالی نیست، بعد چهارم است. این‌که خداوند وقتی می‌فرماید که «سماواتی، ارضی، عبدی، بیتی، روحی» ما باید مضاف و مضاف­الیه را حساب کنیم، آیا می‌شود مضاف­الیه با مضاف سنخیت داشته باشند؟ در خدا و خلق که این‌طور نیست، آیا می­شود مضاف بعض مضاف­الیه باشد، با خدا و خلق که این‌طور نیست، آیا می‌شود مضاف عین مضاف­الیه شود؟ اضافه شیء به نفس، خلق خدا با خدا این‌طور است، بله «نفسی» درست است. عیسی (ع) عرض کرد: «تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيوبِ»[۲۵] حالا حتی اگر خلیفتی در کار بود.

– در بُعد سوم وقتی می‌گوید «مخلوقی» یعنی مخلوقی که تعلق به من دارد.

– چه تعلقی؟

– مثل بیتی، بیتی که به من تعلق دارد.

– ما همین را داریم می­گوییم. منتهاچه تعلقی؟ آیا تعلق یعنی از سنخ من است، بعض من است؟

– [سؤال]

– سنخیت دارد، زید با شما سنخیت دارد، شما جسم هستید، او هم جسم است، ولکن «خلقی» خلق، غیر خالق است صد درصد.

– بعضی اوقات تشریف است.

– تشریف هم بعضی وقت­ها درست است، بعضی وقت­ها درست نیست. مثلاً این بحث را با مسیحی­ها داریم. یکی از حرف‌های مسیحی­ها این است که می­گویند مسیح ابن الله است، چرا؟ برای این‌که خداوند مسیح را بدون پدر آفرید، فقط مادر، پس مسیح خیلی به خدا نزدیک است، از این جهت گفت: «ابنی».

ما چند جواب داریم. قبلاً عرض کردم، الآن هم عرض می­کنم. یکی این‌که مگر تشریف مجاز نیست؟ مجاز در جایی جایز است که حقیقت امکان داشته باشد «انّما یجوز المجاز فی ما أمکنت الحقیقة» حالا، آیا امکان دارد که خدا واقعاً «ابنی» داشته باشد؟ نه، مجاز چه می‌تواند بکند؟ مجاز از راه حقیقت وارد می­شود.

و لذا امام رضا (ع) با جاثلیق که بحث می­فرمودند، فرمودند که شما از باب تشریف مسیح ابن الله است، پس باید که آدم أخ الله باشد؛ چون نه پدر دارد نه مادر، اگر پدر نداشتن و مادر داشتن موجب این تشریف است که اشکال دوم را حضرت فرمودند، اشکال اول که در مطاوی کلام پیدا است. اشکال دوم که اگر ما قبول کردیم که، صحیح است مجاز در زمینه­ای که حقیقت ممکن نیست –اگر ما قبول کردیم- می­گوییم به طریق اولی وقتی که جناب مسیح چون پدر ندارد، اما مادر دارد ابن الله حساب می­شود، پس بنابراین آدم می‌شود اخ الله یا عم الله یا خال الله، چون نه پدر دارد و نه مادر دارد. ولکن جواب اول این است که حضرت اشارتاً فرمودند، چون همه کسی نمی­فهمند، در بحث با جاثلیق و هربذ اکبر، فرمودند که -اشارتاً البته- که از اشاره مطلب را می­فهمیم، که سنخیت که در کار نیست؛ چون سنخیت در کار نیست، بنابراین مستحیل است ولادت خلق از خالق، ولادت مستحیل است، وقتی که ولادت مستحیل است پس ولد داشتن مستحیل است؛ چون ولد داشتن مستحیل است، پس تشریف هم مستحیل است به عنوان مجاز.

حالا در باب «خلیفتی» ما خلیفة الله داریم «السلام علیک یا آدم خلیفة الله» بله، اما خلیفة الله به چه معنا؟ در قرآن که اصلاً خلیفة الله ندارد، کلاً نداریم، ولکن در زیارات و روایات که خلیفة الله دارد یعنی چه؟ مثلاً «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِي الْأَرْضِ»[۲۶] خلیفتی هم ندارد، خلیفة الله نیست. و اما در روایات و در زیاراتی خلیفة الله دارد مثل عبدالله، همان‌طور که عبدِ الله نه ذات خدا است، نه بعض او است، بلکه مخلوق او است «خلیفة الله مَن جَعَلَه الله خلیفة لمن سلف» کما این‌که راجع به حضرت داوود همین‌طور است دیگر، داوود بن یِسیّ که یسی از پیامبران بود ولی اسم او معروف نیست. می­فرماید: «يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ» یعنی خلیفه خودم؟ نه، جانشین پیغمبر قبلی، چون «ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا»[۲۷] این پیامبران پشت هم آمدند و خلافت این­ها خلافت نسَبی نیست، بلکه خلافت رسالتی است. این‌طور نیست که پیغمبری فرستادیم بعد دیگر ریشه پیغمبری خشک بشود و تا آخر نیاید، نه، این‌طور نیست.

«يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِي الْأَرْضِ» ما در لفظ خلیفه در چند بُعد بحث می­کنیم و در تمام ابعاد موفق هستیم علیه این خطا که تبلور پیدا کرده است و گفتند و نوشتند که آدم جانشین خود خدا است در بعد روح، و خلیفه خود خدا است در ربوبیت، در الوهیت که نمی­توانند بگویند. در ربوبیت خلیفه خود خدا است، این در تمام ابعادی که ما تصور کنیم و فکر کنیم قابل قبول نیست. شما این قسمت از سوره بقره را کاملاً مطالعه بفرمایید، در تمام جهات آن، یکی از جهت «خَليفَةً فِي الْأَرْضِ» یکی از جهت عصیان آدم و شجره منهیه. ما همه بحث را تکرار نمی­کنیم، آن مقداری که لازم است از بحث برای اثبات مقام سامی آدم (ع) بحث کنیم بحث می­کنیم، بعد می­رویم به سراغ آیاتی که نسبت عصیان و نسبت شرک -بعضی­ها خیال می­کنند- داده شده است.

و البته این‌طور هم نیست -چنانکه عرض کردم- که ما عقیده را قبلاً در نظر بگیریم، بعد بیاییم آیه را به عقیده خود تأویل کنیم که مثلاً «وَ عَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى» بگوییم خیر، «تَرَکَ الأولی». ما که عقل نداریم! خدا که از ما فصیح­تر است. خدا می‌گوید «عصی»، ما می­گوییم «تَرَکَ الأولی» یعنی چه؟ اگر خدا می‌خواست بفرماید «تَرَکَ الأولی» که بلد بود بگوید، ما به او یاد بدهیم؟ عصی، عصی است، ولکن عصی در چه زمانی؟ کتاباً و سنةً ما این مطلب را کاملاً می­توانیم بفهمیم.

«اللَّهُمَّ اشْرَحْ صُدُورَنَا بِنُورِ الْعِلْمِ و الْإِیمَانِ وَ مَعَارِفِ الْقُرْآنِ الْعَظِیمِ وَ وَفِّقْنَا لِمَا تُحِبُّهُ وَ تَرْضَاهُ وَ جَنِّبْنَا عَمَّا لَا تُحِبُّهُ وَ لَا تَرْضَاهُ».

«وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ».


[۱]. بقره، آیه ۳۵؛ اعراف، آیه ۱۹.

[۲]. عوالي اللئالي، ج ‏۳، ص ۱۶۶.

[۳]. طه، آیه۱۲۱.

[۴]. اعراف، آیه ۲۷.

[۵]. طه، آیه ۱۲۱.

[۶]. بقره، آیه ۳۱.

[۷]. آل­عمران، آیه ۳۳.

[۸]. بقره، آیه ۳۸.

[۹]. طه، آیه ۱۲۳.

[۱۰]. بقره، آیه ۳۸.

[۱۱]. مؤمنون، آیه ۵۱.

[۱۲]. بقره، آیه ۱۸۵.

[۱۳]. عوالي اللئالي، ج ‏۴، ص ۱۰۵.

[۱۴]. قیامت، آیات ۱۴ و ۱۵.

[۱۵]. فلق، آیه ۴.

[۱۶]. مستدرك الوسائل، ج ‏۱۳، ص ۱۰۹.

[۱۷]. حجر، آیه ۹۸.

[۱۸]. مائده، آیه ۱۱۰.

[۱۹]. فتح، آیه ۱۰.

[۲۰]. فاطر، آیه ۲۳.

[۲۱]. کهف، آیه ۱۱۰.

[۲۲]. حجر، آیه ۲۹.

[۲۳]. الكافی، ج ‏۱، ص ۹۱.

[۲۴]. شوری، آیه ۱۱.

[۲۵]. مائده، آیه ۱۱۶.

[۲۶]. ص، آیه ۲۶.

[۲۷]. مؤمنون، آیه ۴۴.