جلسه ۱۷۳: رسالت (حضرت نوح)

جلسه ۱۷۳: رسالت (حضرت نوح)

رد نسبت‌های ناروای اهل کتاب به نوح (ع)

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّاهِرِینَ».

راجع به حضرت نوح (ع) بحث انتقادی به اینجا کشید که مبشرین مسیحی چنانکه در کتاب الهدایة، تألیف جمعیة المرسلین الامریکن هست، مهم‌ترین کتابی است که به خیال خودشان بر رد قرآن نوشته‌اند، نوشته است که اگر بر حسب نصوصی از تورات، حضرت نوح (ع) شرب خمر کرد و مست شد و عریان شد و… خوب نسبت به پیغمبر شما هم چنین است. در بعضی از روایات اسلامیه هست که پیغمبر اسلام (ص) در حال طواف شرب نبیذ کرد و نبیذ هم قسمی از خمر است و مسکر است و حرام است. بنابراین، این مقابله به مثل است، اگر نوح از نظر تورات شرب خمر کرده است، پیغمبر اسلام (ص) نیز بنابراین اعتراف، شرب خمر کرده است. ما عرض می­کنیم، می­گوییم، اولاً و ثانیاً و ثالثاً و الی غیر که هر کدام از اینها، دلیل مستقل است.

اولاً شما که تورات را قبول دارید که وحی بر حضرت موسی (ع) است، آیا اگر در بعضی از روایات اسرائیلیه، چیزی بر خلاف نص تورات باشد، قبول می­کنید؟ طبعاً قبول نمی­کنند، همان نص تورات از برای آنها حجیت دارد. می­گوییم بنابراین شما که می­گویید در بعضی از روایات اسلامیه هست که پیغمبر بزرگوار اسلام، چنین کرد در حال طواف، فرض کنید این در روایات است، اما بر خلاف نصوص خاصه و عامه از قرآن شریف است که پیغمبر بزرگوار اسلام (ص) در بالاترین قله عصمت و طهارت بوده است، بنابراین روایات اسلامی را قبول نمی­کنیم، همان‌طور که شما روایات توراتی را قبول نمی­کنید.

ثمّ، اگر هم شما عقب زدید و گفتید روایات اسرائیلی را اگر هم بر خلاف تورات باشد قبول می­کنیم، ما به شما دو اعتراض می­کنیم، اعتراض اول این است که شما تورات را وحی مسلّم بر موسی (ع) می­دانید، اما در روایات اسرائیلیه، اختلاقات و اختلافاتی هست، چطور شما می­توانید روایاتی را از زبان این و آن بر خلاف نص تورات قبول کنید و مقدم بدارید آن روایت را بر نص تورات، اولاً.

ثانیاً، اگر هم شما مبتلا به اینگونه اشکالات و اشتباهات هستید، اما جریان ما مسلمان‌ها اینگونه نیست، قرآن متن اصلی ما است از زمان نزول آن الی یوم الدین و هر چه از هر که و هر جا بر خلاف نص قرآن یا بر خلاف ظاهر قرآن باشد، قابل قبول نیست. بنابراین این روایت اسلامیه­ای که شما می­گویید روایةٌ اسلامیة که می­گوید پیغمبر بزرگوار در حال طواف، شرب نبیذ کرد و نبیذ در اسلام حرام است، پس این جواب است در مقابل اینکه نوح از نظر تورات شرب نبیذ کرد، این روایت غلط است، قبول نمی­کنیم.

رابعاً اگر چنانچه نوح از نظر تورات معاذ الله شرب خمر کرد و مست شد و چنین و چنان کرد، آیا گناه نبوده؟! گناه بوده، بر حسب چهارده آیه در تورات و چهار آیه در انجیل، کما اینکه در بشارات عهدین مشاهده خواهید فرمود، هجده آیه نص است در حرمت شرب خمر.

پس اگر بر خلاف نصوص تورات و بر خلاف ادله عقلیه نیز جناب نوح (ع) شرب خمر کرده، معاذ الله کار حرام کرده یا باید گفت تحریف است. آیا کار حرامی که نسبت به پیغمبری قبلاً داده می­شود، مجوز است که پیغمبر دیگری هم همان کار حرام را بکند؟! اگر کسی به شما بگوید امام جماعت شما فاسق است و شما می­دانید فاسق است، چرا با او نماز می­خوانید؟! آیا جواب این است که او را طرد کنید اگر می‌دانید فاسق است یا آنکه بگویید امام جماعت محله شما اصلاً مشرک است؟! اینکه جواب نشد، این جواب نقضی نیست، جواب نقضی این هست که خیر، امام جماعت ما فاسق نیست یا اگر فاسق است، دنبال او نماز نمی‌خوانیم. اینجا هم جوابی که شما می­توانید بدهید این است که اینکه در تورات دارد جناب نوح (ع) شرب خمر کرد و مست شد، دروغ است یا اگر راست است، این پیغمبر از پیغمبری و رسالت می­افتد، جواب این نیست که پیغمبر شما هم چنین کرد.

پنجم، نبیذ در اسلام دو نوع است: ما یک خمر داریم و یک نبیذ. خمر معلوم است، می­جوشانند آب انگور یا خرما را یا خودش به جوش می­آید تا حالت اسکار پیدا می­کند، این خمر اصلی است. اما نبیذ دو نوع است: مثلاً کشمش انگور را یا خرما را می­گذارند در آب و همین‌طور می­ماند و می­ماند و می­ماند تا تخمیر می­شود و خمر می­شود، این یک نوع نبیذ است، نبیذ دوم این است که خیر، آب یک آب تلخ و شوری است، برای اینکه این تلخی و شوری از بین برود، مقداری کشمش یا خرما در آن می­نهند تا آن حدّت تلخی و شوری از بین برود، این هم نبیذ است. در اسلام نبیذی که حرام است، نبیذ مسکر حرام است، نه آن نبیذی هم که مسکر نیست.

کما اینکه در تعدادی از آیات مقدسات قرآن، راجع به خمر جنّت دارد «وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبينَ»[۱]، این خمری که لذّةٍ للشاربین است «لا لَغْوٌ فيها وَ لا تَأْثيمٌ»[۲] و «لا فيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ»[۳] اسمش خمر است، اما خمر دو خمر است: یک خمر است که می­پوشاند عقل را و انسان را دیوانه می­کند، این خمر دنیا است، یک خمر است که می­پوشاند شهوت را، عقل را باز می­کند، این خمر جنت است، لفظ یک لفظ است. محمد انسان است و ابوجهل انسان، لفظ انسان اطلاق می­شود بر محمد (ص) که بالاترین مصادیق است، ابوجهل هم انسان است، اما این کجا و آن کجا. خمر در دنیا ابوجهل است، اما خمر در جنت محمد است، عقل را می­افزاید، به عقل درخشش می­دهد. انسان که دارای دو نیرو است، یک نیروی عقل است و یک نیروی نفس، گاه کاری می­کند که نیروی عقل پوشیده شود، پس نفس بلا منازع بماند، هر کاری که می­خواهد بکند، دیوانه گردد یا دیوانه‌تر شود، ساعتی یا ساعاتی یا بیشتر، این خمر حرام است به حساب اینکه روی عقل را پوشانده است، کم یا زیاد، پس روی نفس را گشاده است، کم یا زیاد.

اما اگر انسان کاری کند که روی نفس و روی جهل پوشیده شود، بنابراین بالعکس عقل انسان آزادتر گردد، این هم خمر است، ولو در لغت نباشد اما در لغت قرآن خمر جنت خمر است به این معنا، ولو در لغت ما خمر همان شراب مسکر است که دیوانه می­کند عقل را، می­پوشد عقل را، اما از نظر لغت، «الخمر ما یخمر»، گاه یخمر العقل، حرامٌ، گاه یخمر النفس الامارة بالسوء، حلالٌ بل واجبٌ. خداوند این جمله خمر را در خمر دنیا استعمال فرموده، «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ»[۴]، خمر در چه بُعد؟ در بعد اینکه عقل را می­پوشاند، انساء ذکر الله می­کند، القاء عداوت و بغضاء می­کند و غیره. اما خمری که راجع به بهشت است، توصیف کرده است به آنچه او را واجب کرده، خمر دنیا توصیف شده به آنچه حرامش کرده که عداوت است و بغضاء است و «وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ»[۵]، به این عنوان، این مصداق این خمر حرام است، اما به عنوان «وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبينَ»، «لا لَغْوٌ فيها وَ لا تَأْثيمٌ» و «لا فيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ»، نه غول است و نه تأثیم است. نه غول است که انسان را شیطان می­کند، عقل را بپوشاند، نه اینطور نیست، «وَ لا تَأْثيمٌ» نه فعلاً بد است و نه عاقبت بد دارد، چون تأثیم به اثم آوردن است و اثم چیزی است که عاقبت آن بد است، خمر دنیا هم بالفعل بد است و هم عاقبت آن بد است و اما خمر جنت، هم بالفعل خوب است و هم عاقبت آن خوب است.

نبیذ هم همین‌طور است، نبیذ هم دو قسم است: یک قسم مسکر است و یک قسم غیر مسکر. وانگهی اگر این روایت را قبول کنیم در بُعد پنجم که پیغمبر بزرگوار در حال طواف تشنه شدند و طلب نبیذ کردند و نبیذ را مخلوط با آب کردند و خوردند، اگر همان نبیذِ مسکر است که یعنی به عبارت دیگری خمر است، این محال است، در آن جایی که فقر شامل همه بود و مخصوصاً مسلمان‌ها، چطور می­شود از برای حجاج و معتمرین، رسول‌الله (ص) و مسلمین این زمینه را فراهم کنند که هر کس تشنه است، به جای آب به او شراب بدهند. اولاً شراب رفع تشنگی نمی­کند، ثانیاً اگر رفع تشنگی بکند، به جای آب، شراب باشد، آنهایی که میلیاردر هم هستند این کار را نمی­کنند یا کمتر می­کنند تا چه رسد به فقرای مسلمان­ها که اینها حتی برای پوشش خودشان به زحمت می­افتادند، آن هم در حجة الوداع یا عمرة القضاء، خوب این دو عمره بود دیگر، عمرة القضاء بود قبل از فتح مکه و حجة الوداع بود بعد از فتح مکه و مسلمان­ها هم نوعاً فقیر بودند، این مسلمان­های نوعاً فقیر یا در عمرة القضاء یا در حجة الوداع، آنقدر اینها قدرت مالی داشته باشند که تشنگان طائف را در عمره یا در حج در حال طواف، نبیذ بدهند. بنابراین من جهاتٍ شتّی این حرف قابل قبول نیست. بنده اینطور در عقائدنا نوشتم:

«فرية شرب الخمر على نبي الإسلام جمعية المرسلين الأمريكان‏: لا ننكر أنه حرام»[۶] شرب خمر حرام است و توارت نسبت به نوح داده است. «إلا أن نبيّكم أيضاً شرب الخمر والنبيذ حال طوافه كما في أحاديثكم» این حرف است. «المناظر: ولكن لا سناد لكم في هده الفرية الكافرة على نبي الرحمة إلا روايات شاذة إسرائيلية» همانطور که در تورات این آیات را اضافه کرده‌اند که جناب نوح خمر خورد، همان روایات اسرائیلی به‌عنوان قال فلان عن فلان عن معصوم، از امام یا رسول‌الله، این را جعل کردند برای اینکه اسلام را هم لکه‌دار کنند مانند شریعت تورات خودشان. «مخالفة لتصريحات القرآن في عصمته (ص) أو مأولة بما يوافق و منزلته» چطور «مأولةٌ»؟ حدیث را یا انسان می­تواند توجیه کند که مخالف قرآن نباشد یا موافق باشد، یا اگر نتواند توجیه کند چه کند؟ قرآن را بزند زمین حدیث را قبول کند، مثل بعضی­ها که اینطور می‌گویند؟ بعضی از شما بحث کردید با بعضی از کسانی که صاحب رساله‌اند، نه آن بزرگان، رساله خیلی­ها نوشتند. بحث به اینجا رسید که پس قرآن باید زمین بخورد؟ بله، قرآن باید برود کنار. می‌بینید حماقت به اینجا می­رسد، حماقت در بزرگترین حوزه که مرکز حوزه­های عالم اسلام است به اینجا ­می­رسد، یک نفر آدم که پنجاه، شصت سال عمر مصرف کرده در این حرف­ها، می­گوید خیر، قرآن دلالت که هیچ ندارد، روایتی نباشد دلالت ندارد، روایت تأیید نکند، دلالت ندارد.

ما خیر، حدیث را می­زنیم زمین، چرا؟ نه حدیث را می­زنیم زمین که قول معصوم را زمین بزنیم، نه، ما تبرئه می­کنیم ساحت ثِقلین را، می­گوییم اولاً معصوم این حرف را نزده، دروغ گفتند و اینکه می­گوییم دروغ گفتند، یعنی ساحت قرآن مقدس بریء است از این مخالفت و ساحت معصوم که بر خلاف قرآن هم حرف زده باشد.

«كما عن ابن مسعود» آن کسی که توجیه می­کند این جریان را «أن رسول اللَّه (ص) عطش و هو يطوف بالبيت» چه زمانی بوده؟ دو سه مرتبه بیشتر نبوده، عمرة القضاء بوده قبل از فتح مکه و حج عمومی بوده است که حج اول و آخر رسول‌الله (ص) بود. «فأتي بنبيذ من السقاية» سقایه آن ظرف آب است که در آن آب است. «فأتي بنبيذ من السقاية» دو سقایه در کار بوده، یک سقایه آب شیرین‌شده از مقداری خرما یا مقداری کشمش که این شیرین شده است. یک سقایه آب است، آب خالص، آب خالص را که نمی­شد بخوری، چون مقداری تلخ مزه بود آب مکه سابقاً، حالا اینطور نیست و اما آب نبیذ، آن هم خالی که نباید خورد، مگر کسانی که می­خواهند استفاده بیشتری کنند و تشنگی زیادی ندارند و از این حرف­ها.

«فأتي بنبيذ من السقايه فشمَّه» بو کرد. آب عادی که بو نمی­دهد و نبیذ هم اگر خمر است که بو نمی‌کنند، بو کرد ببیند آیا این خرما و یا کشمش در آن اثر کرده است، شیرین شده یا نشده است. «ثم دعا بذنوب من ماءٍ» مقداری آب، کوزه­ای آب طلب کرد. «من ماءٍ زمزم فصب عليه» حالا آب زمزم غیر از آن وقت است، آن وقت آب زمزم تلخ مزه بود، حالا تلخی ندارد یا یک مقداری تغییر مزه هست اما لطیف است. «ثم دعا بذنوب من ماءٍ زمزم فصب عليه» آب زمزم را ریخت روی این مقدار آب نبیذ، «ثم شربه فقال له رجل أحرام هذا يا رسول اللَّه فقال لا!» آن خیال می­کرد حرام است، شنیده بود نبیذ حرام است، نمی­دانست کدام نبیذ، خوب آن نبیذی که مست کند حرام است، اما آن نبیذی که یک مقداری کشمش یا خرما گذاشته‌اند که آب را شیرین کرده، فرض کن آفتاب هم خورده ولی هنوز مسکر نیست، آن که حرام نیست، او سؤال کرد حرام است؟ فرمود نه.

«و قد غفل المعترض أو تغافل أن النبيذ على نوعين: أحدهما أن يطرح التمر أو الزيب في آنية الماء»[۷] همین که ما عرض می‌کنیم. «فيمضي عليه ما يبلغه حد الإسكار كأواني الدباء» این یک نوعش است، می‌ماند تا اینکه به حد اسکار برسد. این اوّلی است. «و ثانيهما: ما يطرح في الماء لدفع مرارته و ضره، فقد كان ماء الحجاز كذلك مراً فكانوا يطرحون شيئاً من التمر و الزبيب في السقاء غدوة» در همان ظرف آب، در همان ظرف بزرگ آب که در مسجد الحرام بود و همه می‌خوردند، اول صبح مقداری خرما، مقداری کشمش می­ریختند، عصر می­خوردند برای اینکه مزه تلخی آب، عوض شود. این چه کار دارد دارد به آن دستگاه خمر و مسکر؟ «فكانوا يطرحون شيئاً من التمر و الزبيب في السقاء غدوة فيشربونه عشياً، و قد تضافرت الأخبار أن رسول اللَّه (ص) كان ينهى عن نبيذ الدباء و المزفت و الحنتمة» این سه نوع، سه نوع نبیذ است و هر سه نوع مسکر است، «لأنه مسكر، و يرخص في نبيذ الأسقية» همین که الآن عرض کردیم، نبیذ الاسقیة این است که یک مقداری مزه آب را عوض کند.

«كما شرب حال طوافه و أجاب السائل عن حكمة أنه حلال. و السقاية التي شرب منها حال طوافه هي التي يشربها الحجيج» آن وقت اینطور بود. «فهل من عاقل يزعم: أن السقاية التي كانت لإرواء الحجيج من العطش، أنها حانوت خمر» خمره شراب آوردند که به حجاجی که تشنه‌اند بدهند بخورند؟! «فمن هو البانى الذي يكلف الألوف لإرواء الحجاج زمن الحج، أن يروِّيهم من نبيذ الخمر مجاناً، رغم أن الحج كان بعد فتح مكة و بعد تحريم الخمر» خمر حرمتش از آغاز رسالت بود، همان‌طور که آغاز رسالت عقیدتی توحید بود و بعداً معاد و جریانات دیگر، اصول سه‌گانه اسلامی، همان‌طور هم اولین آغازگر محرّمات، شرب خمر و اولین آغازگر واجبات، صلاة. صلاة عقل را درخشش می­دهد و ظلماتی که بین انسان است، بین مخلوق و خالق است از بین می­برد، اما شرب خمر عقل را کم می­کند، مخفی می­کند و به نفس اماره شجاعت و آزادی زیاد می­دهد و اینکه می­گوییم اولین، بدون دلیل نیست، کل آیات ۴۸گانه­ای که اثم را خداوند در آنها حرام کرده، مکیه و مدنیه، حتی در سور اوائل نازله در مکه، این اثم حرام است، بعد هم در آیه مکیه سوره نحل، خمر حرام است «وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»[۸] که قبلش این است که خداوند از بین فرث و دم، لبن خالص می­دهد، یعنی یک چیز است، شکم گوسفند یک چیز است، ولی دو چیز دارد: یکی از آنها لبن خالص است، این لبن خالص از بین فرث و دم است، بعد «وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخيلِ» نخیل هم نخیل است، نخیل اعناب، خرما است و انگور است، اما دو نوع از آن ثمره درمی­آید، یک نوع ثمره­ای «رِزْقاً حَسَناً» است و یک نوع ثمره­ای که رزقاً سیّئاً است. «وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ» یعنی از این مِن، از این بعض، «سَكَراً» مسکر است، خوب مسکر حرام است دیگر، چرا؟ برای اینکه مسکر اثم است دیگر، مسکر اثم است و چون اثم است بنابراین حرام است. «وَ رِزْقاً حَسَناً» از رزقاً حسناً دو مطلب می­فهمیم: یک مطلب سلبی و یک مطلب ایجابی. مطلب سلبی می­گوید سَکَر رزق سیّء است، پس رزق حرام است، پس این مطلب سلبی. مطلب ایجابی این است که اگر آب انگور ثلثان نشده، ثلثان شده که هیچ، اگر آب انگور ثلثان نشده سَکَر نباشد، رزق سیّء نیست، پس رزق حسن است، پس حلال است، در این مسئله اختلافی بین خدا وعده­ای از علماست. عده زیادی از علما می­فرمایند که آب انگور، انگور را فقط می­گویند، خرما را نمی­گویند، خرما را بعضی‌ها می‌گویند، قرآن هر دو را می­گوید، «وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُون» این علما دو قول دارند، بعضی می­گویند که آب انگور ثلثان نشده غیر مسکر، هم نجس است، هم حرام، بعضی می‌گویند پاک است اما حرام، قرآن می­گوید هم پاک است و هم حلال، چون رزق حسن است، رزق حسن که نمی‌شود نجس باشد، رزق حسن که نمی­شود پاک باشد و حرام باشد، رزق حسن در نظر حق سبحانه و تعالی آن رزقی است که قابل استفاده و خوردن است و آشامیدن.

این خمری که از اول حرام بود، پیغمبر بزرگوار که الآن در سال آخر هجرت مدنی است که بعد از فتح مکه است یا در عمرة القضاء است که بعد از چند سال به مدینه رفتن است، یعنی چهارده سال حداقل یا ۲۲، ۲۳ سال حداکثر می­گذرد از تحریم خمر و نبیذی که مسکر است، آن وقت در اینجا بیاید علناً در حضور طائفین بخورد چیزی را که خودش حرام کرده و قرآن حرام کرده است.

  • اعلام حرمت که در مدینه بوده.
  • اعلام حرمت از مکه شروع شد، یک آیه­اش همین بود دیگر، آیه سوره نحل مکی است.
  • – [سؤال]
  • – «سَكَراً» مسکر هست یا نه؟ رزقاً سیّئاً هم… «سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً» این را عرض کردم که در مقابل رزق حسن چیست؟ رزق سیّء است، پس سکر رزق سیّء است، این یک، رزق سیّء حلال است؟
  • الآن سکر سیّء است، آن موقع سَکَر سیّء نبوده، بر اساس زمان خودش…
  • نشد، قرآن دارد می­گوید، قرآن دارد می­گوید سیّء است ما چه کار کنیم؟ تقصیر ما چیست؟ تقصیر ما علماء است. قرآن می­گوید این دو رزق است، یکی حسن است و یکی سیّء، اگر سکر هم رزق حسن است، چرا فقط غیرش را گفت رزق حسن؟ اگر فقط آقا فاضل است، چرا هر دو را گفت؟ اگر آقا فاضل نیست، دیگری فاضل است؟ خوب باید یکی را بگوید.

در اینجا رزق حسن، خداوند دو رزق دارد: یک رزق سیّء است یعنی می­شود خورد، می­شود پوشید، می‌شود استفاده کرد، ولی سیّء است، مثل خوک که نمی­شود خورد، این سیّء است، اما گوسفند را می­شود استفاده کرد، این رزق حسن است. در اینجا که می‌فرماید: «وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً» «رزقاً حَسَناً» غیر از «سَکَراً» است، پس سَکَراً، رزقاً سیّئاً است، رزقی هک رزق سیّئه شد چیست؟ حلال نیست، حرام است، خبیث است، آیا رزق سیّء خبیث نیست؟

اضافه بر اینکه آیاتی قبل از این در مکه مکرمه نازل شده که می­گوید اثم حرام است، در سوره بقره می‌گوید: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فيهِما إِثْمٌ كَبيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ»[۹] پس اثم بقولٍ مطلق…

  • این مدنی است
  • می­دانم، داریم تأیید می­کنیم که معنی اثم را، یعنی لغت اثم را در قرآن، خود قرآن معنا کرده، اثم: ما یبطئ عن الواجب.
  • در سور مدنی تصریح دارد، ولی در سور مکی تصریح ندارد.
  • همه­اش تصریح است. آیا صراحت از این بالاتر؟ منتها بیان حرمت یک مراحلی دارد، بعضی­ وقت‌ها بیان می­کند که حجت است، بعضی وقت‌ها بیان می­کند که بالاتر است، بالاتر، بالاتر تا آیه مائده که «إِنَّمَا الْخَمْرُ». حالا در مرحله اولی که خداوند متعال می‌فرماید که این رزق سیّء است، آیا رزق سیّء می­شود گفت حلال است؟ پس چه چیزی حرام است؟ رزق یا سیّء است یا حسن است، سوم نداریم، آیا سیّء و حسن هر دو حلال است؟ اینکه نمی­شود، پس حسن حلال است که تجویز شده، اما سیّء حرام است. چه صراحتی بیشتر از این می­خواهید؟ بله، بیشتر از این صراحت ما داریم ولی این صریح است. این قدم اول صراحت است، بعد قدم­های دیگر صراحت که در سوره بقره هست و در سوره مائده است.

«و حينذاك فهل يجوز لجمعية المرسلى الأمريكيين ليعارضوا فرية التوراة «شرب الخمر» إلى نوح (ع) بأن محمداً أيضاً شربها فيقول متلكمهم و الكاتب عنهم بمل‏ءِ فمه و مهوى قلمه»[۱۰] دهان را پر می­کند و دل را به هر جا می­پراند که می‌خواهد معارضه به مثل کند در حقیقت، «و مهوى قلمه أنه شرب الخمر؟ فهل إن هذه الفرية، دونما سناد، على رسول الإسلام (ص) تدفعها عن نوح في نظر التوراة أنه شربها» چون این خورده پس او هم بخورد مانعی ندارد؟! این که نیست. «هل تدفع بهذا تلكم الإفتراءات المتدخلة في آيات الوحي أن: نوحاً و لوطاً و داود و المسيح شربوا الخمر» چنانکه در تورات و انجیل هست، در انجیل مسیح است، در تورات نوح و لوط و داود.

«و حاشاهم رغم نصوصها المتوفرة على حرمتها، و الحدود المغلظة المقررة فيها على شرَّابها» در آیات چهارده‌گانه تورات، حدّی که از برای شرب خمر معیّن شده، کسی که شرب خمر کرد، او را نزد خیمه اجتماع بیاورند و اعدام کنند، نوح را اعدام کنید، مسیح را اعدام کنید، به حد اعدام! آنقدر غلیظ است حرمت شرب خمر از نظر تورات که این حکمش، در سفر لاویان تورات که سفر احکام است، اعدام است.

«فهل هناك مفرٌّ من هذه الوصمات الفاسقة» وصمه: وصله ناهمرنگ «فهل هناك مفرٌّ من هذه الوصمات الفاسقة إلا كلمة واحدة: أن التوراة محرَّفة أضيف‏ اليها وفق الأهواء الجاهلة، ما يمسُّ كرامة الأنبياء و يرخص للعصاة أن يبالغوا في الشهوات، و سوف تأتيكم كلمة الفصل حول الخمر و حرمتها في جميع الأديان في المقرنات الأحكامية».

حالا منتقل می­شوم به جریان دیگری راجع به نوح. اینها می­گویند که اگر نوح در تورات شرب خمر کرد، اما نوح قرآن دو گناه بسیار بسیار بزرگ کرد، گناه اول این است که نفرین کرد که «وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيَّاراً * إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلاَّ فاجِراً كَفَّاراً»[۱۱]. این مرحله اولی، مرحله دوم طلبی که نسبت به نجات فرزندش که کافر بود کرد: «رَبِّ إِنَّ ابْني‏ مِنْ أَهْلي‏ وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمينَ»[۱۲] که خداوند وعده داده است: اهلت را نجات می­دهم و حالا دارد این فرزندش را غرق می­کند، پس عمل خداوند و فعل خداوند دلیل باید باشد بر اینکه این ولو فرزند نوح است و از اهل اوست، باید در میان سایر ­هالکین هلاک گردد، پس چطور دعا کرد؟

اینجا سؤال نه تنها از جمعیة المرسلین الامریکن هست که مسیحی­های مبشر هستند، بلکه این سؤال از مسلمان‌ها هم هست، منتها جواب این سؤال­های مسیحی یا سؤال­های اسلامی را خود آیات می­دهد. احیاناً اعتراضی بر آیاتی می­کنند که انسان مجبور است یا سکوت کند یا توجیه کند، هر دو غلط است. سکوت غلطش کمتر است، نمی‌داند، ساکت می‌کند. اما وقتی نمی­داند آیه را آن‌طور که خداوند اراده کرده است، معنا کند، تحمیل نکند، اضافه نکند، کم نکند، در اینجا اگر بخواهد توجیه کند، این توجیه تقبیح است، برای اینکه باید فکر خود را توجیه کرد، توجه داد به آیات تا مطلب را انسان از خود آیه بفهمد. اگر انسان مطالبی را در مغز گرفته است از این و آن، از إن قلت و قلت­ها مطالبی را در مغز گرفته و مغز او پر از مطالب إن قلت و قلتی شده است، آن‌وقت با توجه به آن مطالب می­خواهد به آیات نگاه کند، حتی لغت را نمی­فهمد تا چه رسد جملات را بفهمد، ادبی که قرآن استعمال کرده که در بالاترین قله فصاحت و بلاغت است، این توجه نمی­کند. حتی اگر به او گفتیم آقا شما فتوی می­دهید که نکاح زانیه غیر تائبه، حلال است، قرآن می‌گوید «حُرِّمَ»، می­گوید «حُرِّمَ» که همه گفته‌اند که حلال است، «حُرِّمَ» یعنی محروم است، محرومیت دو بُعد دارد: یک مرجوحیت که کراهت است، یک مرجوحیت تمام که حرمت است. نمی­فهمد. «حُرِّمَ» را که هر لات عربی و هم آسمان‌جل عربی و هر سبزی‌فروش عربی و هر حمّال عربی و هر عربی می­فهمد حرّم یعنی حرّم، اصلاً شما برای تحریم چه لفظی بهتر از تحریم دارید؟ این مغز پر است، پر از فتاوی، پر از حرف­ها، پر از إن قلت و قلت­ها، چون همه ­می­گویند الّا من شذّ و ندر که ازدواج با زانیه غیر تائبه حلال است علی غیر کراهیةٍ، می‌گوید: بله، حرّم یعنی… اگر اینطور می­خواهیم سراغ قرآن برویم، نرویم خیلی بهتر است.

اینجا اگر ما نظر به خود آیات بکنیم با دقت، نه دقتی که کم کند از دلالت، نه دقتی که زیاد کند بر دلالت، دقتی که آنچه هست، آن را بفهمد، نه بیشتر و نه کمتر، اعتراضی که اینجا هست من نقل می­کنم برای شما، روی آن فکر بفرمایید. «دعايات الجمعية لرسالية على نوح في نظر القرآن: جمعية المرسلين‏:» این نص عبارتشان است: «و هناك أيضاً معاصٍ ينسبها القرآن الى نوح» سه‌‌تا ذکر کرده است: الاول: «من دعائه على المشركين بأن يزيدهم ضلالًا» خدا اینها را گمراه‌تر کند، حالا که گمراه هستند، گمراه‌تر کند، حالا که دارد می­رود در دریا غرق شود، او را هول بدهیم که زودتر غرق شود. این اول، سوره نوح، آیه ۲۴: «وَ لا تَزِدِ الظَّالِمينَ إِلاَّ ضَلالاً». دوم: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيَّاراً» نفرین کرد که تمام کفار روی زمین به جز آن قلیلی که به او ایمان آوردند، تمام، چه بچه باشد، بزرگ باشد، مکلف باشد، غیر مکلف باشد و… صرفاً که کافرند، از بین بروند، حتی بچه­های کفار هم اگر هستند، طبعاً اینها از بین بروند و الّا همه از بین نمی­رفتند، چون سه دسته بودند: یک دسته ایمان آورده بودند که «ما آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَليلٌ»[۱۳]، یک دسته مکلف و کافر بودند که معلوم، دسته سوم چه؟ دسته سوم هم جزء کسانی هستند که نفرین کرد که از بین بروند، چون فقط مؤمنین بناست باقی بمانند. این دوم که سوره نوح، آیه ۲۶.

بعد: «أخذ يدعوا على الناس بالإفناء و الإعدام» که در این آیه بود، سوم: «طلبه ما لا يجوز «رَبِّ إِنَّ ابْني‏ مِنْ أَهْلي‏ وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمينَ» و زجره اللَّه و هدَّده في سؤاله» که «إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ»[۱۴] «و زجره اللَّه و هدَّده في سؤاله هذا و هو طلب منه المغفرة و هذا دليل على أنه أذنب» این را ثابت می­کند، می­گوید در تورات اینطور بود. «و أما الإنجيل فيقول‏: «إنه كارزاً للبر فقام بوظيفته، و لم يقل أنه قصَّر في أداء الرسالة، لا أنه أخذ يدعا على الناس بالإفناء و الاعدام!» اینجا ما نوشته­ایم: «نوح في نظر القرآن» آقایان سوره هود را مطالعه بفرمایید، در سوره هود مفصل‌ترین بحث است راجع به حضرت نوح (ع). تحقیقاً ۲۵ آیه از سوره مبارکه هود، از آیه ۲۵ به بعد، ۲۵ آیه در ۵۲ صفحه بحث راجع به نوح (ع) است.

الآن مناسب است که ایجابیات و مدائحی که قرآن شریف برای نوح ذکر کرده است ذکر کنیم تا اگر با نصوص صریحه قرآن، مقام عصمت عالیه و طهارت عالیه و ایمان عالیه نوح (ع) بر تلقی وحی و القاء وحی و تطبیق وحی و دعوت الی الله ثابت شد، بعد اگر آیاتی بر خلاف این مترائیٰ است، حداقل بگوییم متشابهه است. […] ولکن مرحله عمیق‌تر و دقیق­تر این است که در خود آیات که دقت کنیم، تشابه هم نیست و مطلبت توافق کامل دارد.

ما اینجا در صفحه ۲۷۴ که جلد رابع عشر است، سوره هود، نوشتیم: «خمسة و عشرون آية تتحدث عن قصة نوح (ع) مع قومه بقول فصل لا يقل عن سورة نوح نفسه إلّا بثلاث آيات»[۱۵] در سوره نوح ۲۸ آیه، در اینجا ۲۵ آیه. «و لكنها أكثر منها استعراضاً لأصول دعوته و حواره طول بلاغه حتى غرقهم. هذه الدعوة الأولى الرسالية بين أولي العزم من الرسل، بازغة كسائر الدعوات الرسالية بالأصول الثلاثة» سه اصل در اینجا هست که اصل توحید و نبوت و معاد که نمی­خواهیم ما بحث کنیم. در اینجا در صفحه ۲۷۵ «و قد ذكر نوح (ع) بدعوته في (۴۳) موضعاً من الذكر الحكيم ضمن (۲۹) سورة» در ۲۹ سوره قرآن شریف، ۴۳ آیه از ۲۹ سوره قرآن شریف که ۲۵ آیه از ۴۳ آیه اینجاست، «و قد ذكر نوح (ع) بدعوته في (۴۳) موضعاً من الذكر الحكيم» هم ۴۳ مرتبه اسم نوح و لفظ نوح آمده و هم جریانات دعوت نوح (ع) ذکر شده، ضمن ۲۹ سوره.

«مما يدل على هامة دعوته، و هنا كأهم ما يؤتى بذاكرة يذكر سبع مرات أكثر من كل سورة حتى سورة نوح» در سوره نوح درست است ۲۸ آیه است، اما سه مرتبه لفظ نوح آمده، و در اینجا ۲۵ آیه است، اما ذکر نوح (ع) هفت مرتبه است. «حيث يذكر فيها ثلاث مرات، فهنا تفاصيل لا توجد في غيرها من مسارح ذكراه» در آیات نوح که ما درست دقت می­کنیم و توجه می­کنیم، نه تنها مذمتی نسبت به نوح (ع) نیست، بلکه منقبت‌هایی است که مقامات عالیه رسالتی را برای این نخستین پیغمبری که از اولی العزم من الرسل است، بیان کرده است. بعضی اوقات است که انسان وقتی که به آیه توجه می­کند، توجه سطحی ظاهری، مطلبی را خیال می‌کند، روی حساب اینکه دقت نکرده است اولاً که از نظر ایجابی و به حساب اینکه مطالب دیگر در ذهنش بوده است. ولی وقتی که دقت می­کند، ظهور مستقر و بلکه نص پیدا می­کند آیه، درست در ضد و نقیض آن مطلبی که اول فهمیده، مثل یک کسی که از دور یک پرنده­هایی را می­بیند، کما اینکه راجع به انفصال زمین از خورشید می­گفتند که زمین از فرزندان خورشید است. علمای امروز الآن می­گویند، علمای کیهان‌شناس امروز می­گویند و تصریح کرده‌اند این مطلب را که سابقاً علت این مطلب که می­گفتند زمین از خورشید جدا شده، این است که خورشید کره بزرگی است، کراتی اطرافش هست، زمین هم کره کوچکی است، بنابراین از آن کره بزرگ، این کوچک­ها جدا شدند، اما بعداً که به وسیله تلسکوپ­های قوی، بشریت توانست بفهمد که خورشید ۹۹ درصد هیدروژن است، زمین ۹۹ درصد غیر هیدروژن است، پس محال است که زمین از فرزندان خورشید باشد. بعد مثال می­زند، در ستارگان من اسم این شخص را نقل کردم که یادم نیست، از علمای بزرگ اخیر است. مثال می­زند، می­گوید مَثل کسانی که آن‌طور حکم می­کردند و اینطور باید حکم کنند، این است که یک پرنده بسیار بزرگی در آسمان در حال پرواز است، پرنده­های کوچک هم اطرافش هستند، آدم از دور که می‌بیند، توجه نمی­کند این پرنده بزرگ چه جنسی است، کوچک چه جنسی، می­گوید پس این کوچک­ها همه جوجه­های او هستند، ولی وقتی که نزدیک می­شود یا نزدیک می‌شوند، می‌فهمد که آن پرنده بزرگ باز است و بقیه گنجشک هستند، گنجشک که بچه باز نمی­تواند باشد. همچنین اول اینطور خیال می­کردند، بعد آن‌طور.

در آیات مقدسات قرآن کسی که از دور نگاه کند، از نزدیک نگاه نکند، دقت نکند در لغاتش، در ادبیاتش، در مضامینش، در خود آیه، در قبل و بعدش، در کل آیاتی که مربوط به این موضوع است، دقت نکند، به دو علت این گرفتار می­شود: ۱- جهت ایجابی در کار نیست؛ ۲- جهت سلبی در کار است. جهت سلبی در کار است، با مغز پر از افکار پریشان از این طرف و آن طرف وارد شده، آنچه بیشتر در نظر مردم هست،نویسندگان بیشتر گفتند، گویندگان بیشتر گفتند، او در نظرش رجحان دارد، تبعیت از اکثر می‌کند. بنابراین نقش آن اکثر را بر ضد نص یا ظاهر مستقر آیه می­دهد، این جهت سلبی. جهت ایجابی‌اش این است که این باید فکر کند در آیه با تجرد، با تجرد و منهای تمام افکار باید در آیه فکر کند، اما در آیه فکر نمی­کند، روی این دو حساب سلبی و ایجابی، این حتی به وسیله خود قرآن گمراه می­شود و حال آنکه می‌فرماید: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَساراً»[۱۶] این آدم دو ظلم کرده است: یک ظلم این است که با عینک زرد و سرخ و آبی و بنفش و… خواسته برف را سفید ببیند، نمی­شود، دیگر اینکه نخواسته است برف را درست ببیند. ما در این آیات دقت می‌کنیم و نسبت به مقام نوح (ع) اولاً از نظر ایجابی که اثبات مقامات عالی آن حضرت است، بعد افترائاتی که در این دو، سه بخش به آن حضرت زده شده است، روی اینها بحث می­کنیم.

«اللَّهُمَّ اشْرَحْ صُدُورَنَا بِنُورِ الْعِلْمِ و الْإِیمَانِ وَ مَعَارِفِ الْقُرْآنِ الْعَظِیمِ وَ وَفِّقْنَا لِمَا تُحِبُّهُ وَ تَرْضَاهُ وَ جَنِّبْنَا عَمَّا لَا تُحِبُّهُ وَ لَا تَرْضَاهُ».

«وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ».


[۱]. محمد، آیه ۱۵.

[۲]. طور، آیه ۲۳.

[۳]. صافات، آیه ۴۷.

[۴]. مائده، آیه ۹۰.

[۵]. همان، آیه ۹۱.

[۶]. عقائدنا، ص ۳۳۱.

[۷]. عقائدنا، ص ۳۳۲.

[۸]. نحل، آیه ۶۷.

[۹]. بقره، آیه ۲۱۹.

[۱۰]. عقائدنا، ص ۳۳۲.

[۱۱]. نوح، آیات ۲۶ و ۲۷.

[۱۲]. هود، آیه ۴۵.

[۱۳]. هود، آیه ۴۰.

[۱۴]. همان، آیه ۴۶.

[۱۵]. الفرقان فى تفسیر القرآن بالقرآن، ج ‏۱۴، ص ۲۷۴.

[۱۶]. اسراء، آیه ۸۲.