جلسه ۱۸۳: رسالت (حضرت ابراهیم)

جلسه ۱۸۳: رسالت (حضرت ابراهیم)

ابراهیم (ع) در کتب عهدین

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّاهِرِینَ».

بر حسب آنچه عقیده ما به عنوان تشیع است، دوازده امام (ع) همگان یکسان در بُعد عصمت علیای ربانیه هستند. اینکه بر حسب روایت مشهوره صحیحه «أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ كُلُّنَا مُحَمَّدٌ»[۱] ما مقام عصمت محمدیه (ص) در علی­اش و فاطمه­اش و حسنش و حسینش بر حسب تنزیل آیاتی به‌عنوان محور نخستین و نُه امام از ذریه امام‌حسین (ع)، همگان را حامل عصمت علیای ربانیه می‌دانیم. و بر حسب آیه تطهیر «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ‏ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»[۲] این «كُمْ» دو مصداق دارد و در خطاب دو عنوان دارد. عنوان اول خطاب خمسه طیبه طاهره محمدیه (ص) هستند که حضور داشتند، تحت الکساء حضور داشتند و خطاب دوم مربوط است به نُه امام معصوم دیگر از ذریه امام‌حسین (ع) و همچنین بر حسب احادیثی که از رسول‌الله (ص) نسبت به ائمه بزرگوار وارد است که همگان دارای مقام عصمت علیا هستند. «أن لأولهم فضله و لآخرهم فضله» این مطلب دیگری است.

در جهت علم امامت و عصمت امامت و تقوای امامت و تمام درجات عالیه عصمت تلقی و عصمت القاء و عصمت دعوت که در نقطه اولی مربوط به رسول‌الله (ص) است، این دوازده بزرگوار و این سیزده بزرگوار که فاطمه (س) گرچه رهبری امامت ندارد، اما مقام عالی عصمت محمدیه (ص) و سایر معصومان برای آن حضرت است. از جمله فرمایشات رسول‌الله (ص): «الْحَسَنُ‏ وَ الْحُسَيْنُ‏ إِمَامَانِ‏ قَامَا أَوْ قَعَدَا»[۳] هر دو بزرگوار پیشوای مطلق­اند. و در نقطه اولای پیشوایی در کل درجات عصمت­اند. «قَامَا أَوْ قَعَدَا» چه قیام کنند و چه قعود کنند. همان‌طور که قیام امام‌حسین (ع) برای خدا بود و اقامه شعائرالله بود و تطبیق و تأسیس همه‌گونه و همه­گانه إلی یوم الدین نسبت به شریعة الله بود. قعود امام‌حسن (ع) نیز قیام بود. قعود برای خدا و قیام هم برای خدا، بلکه می‌شود گفت قعود یک مقداری سخت­تر و مشکل­تر است؛ چنانکه در حدیثی است که گروهی از اصحاب رسول­الله (ص) در حضور امیرالمؤمنین (ع) بودند. صحبت این بود که…

– [سؤال]

– صلح کرد دیگر، امام‌حسین صلح نکرد، این قعود به این معنا است. صحبت این بود که آیا چه حالتی از برای جوانمرد بسیار نیرومند غیرتمند سخت­تر است؟ هر کس چیزی گفت و امیرالمؤمنین ساکت بود. اصرار کردند، حضرت فرمود: سخت­ترین حالات و دشوارترین حالات از برای شخص جوانمرد دلیر شجاع غیرتمند این است که عیالش را در حضور او اهانت کنند و بزنند و او نتواند کاری انجام بدهد. یعنی هنگامی که به پهلوی نازنین زهرا (س) در آتشین را زدند و محسنش را سقط کردند. امیرالمؤمنین قادر بود که چنین و چنان کند. اما للّه این کار را نکرد.

امام‌حسن (ع) همان شجاعت را دارد که امام‌حسین دارد، همان ایمان را دارد که امام‌حسین دارد، همان غیرت و برشی را دارد در راه خدا که امام‌حسین دارد، اما وظیفه امام‌حسن صلح با معاویه بود صورتاً، و وظیفه امام‌حسین (ع) همان قیام خونین کربلا در عاشورا بود، که بر حسب عقیده ما به عنوان فرموده رسول‌الله (ص) در حاشیه آیه تطهیر و آیات دیگر راجع به عصمت ائمه معصومین (ع) به دنباله و در پرتو عصمت رسول‌الله (ص)، اگر امام‌حسین در وضع امام‌حسن بود حتماً قعود و صلح داشت و اگر امام‌حسن در وضع امام‌حسین بود، حتماً همان قیام کربلای خونین را داشت.

این مقدمه‌ای بود که برای یک مطلبی عرض کردم، که خودش برای یک مطلبی اصالت دارد. اگر ما در کل وفیات و در کل موالید ائمه معصومین (ع) حوزه­های علمیه را تعطیل نمی­کنیم، علت دارد. علت این نیست که اینها نابرابرند. علت این نیست که امام‌حسین از امام‌حسن بالاتر است. علت این نیست که امام‌حسن و امام‌حسین از امام نهم که امروز میلاد آن بزرگوار است بالاتر است، نه، علت این است که اولاً، ما نمی­توانیم در تمام موالید و در تمام وفیات حوزه­های خود را تعطیل کنیم، و ثانیاً چرا تعطیل کنیم؟ مگر شهادت­های آنان تعطیل شریعت است؟ مگر میلادهای آنان تعطیل شریعت است؟ زندگی آنان، حیاتشان، مماتشان، همه‌اش برای قیام در شریعت است. مخصوصاً که اصل شریعت قرآن شریف است و سنت رسول‌الله (ص) در پرتو این محور عظیم و ناموس بزرگ ربانی است. اگر اختیار دست ما بود، هیچ روزی را تعطیل نمی­کردیم. چون تمام اینها شهادت­هایشان، ولادت­هایشان، مبعث­ها و… اینها قیام للّه است. مبعث رسول­الله (ص) انگیزه الهی برای حرکت دادن است.

کما اینکه ابن عباس از رسول­الله (ص) پرسید که معنی این آیه «وَ رَتِّلِ‏ الْقُرْآنَ‏ تَرْتِيلاً»[۴] چیست؟ فرمود: «حَرِّكُوا بِهِ الْقُلُوبَ‏»[۵] قرآن برای حرکت دادن فطرت­ها و عقول و افکار و علوم و حواس و عواطف و اراده­ها است. بنابراین رکودی ما نداریم. سکوتی نداریم. علت اینکه بعضی از روزها را ما جشن می­گیریم و تعطیل می­کنیم که اگر دست ما بود نمی­کردیم، علت این است که عنوان امیرالمؤمنین (ع) از نظر شهرت جهانی بزرگ­ترین عنوان است بعد از رسول‌الله (ص) امام اول است. «و لأولهم فضله» روز نیمه شعبان را که برای ولی امر (عج) جشن­ می­گیریم، چون آن حضرت شهره جهانی است، نه از نظر شیعیان، بلکه کل مسلمان­ها و یهود و نصاری و حتی زرتشتی­ها که همگان بر حسب نوشته­های دینیشان انتظار یک منجی دارند. اما آن منجی را ما حضرت مهدی آل محمد (ص) می­دانیم.

امروز را ما تبریک می­گوییم حضور برادران عزیز که حاضر هستند و دیگران که بعداً در شنیدن این سخنان حاضر خواهند بود. نهمین اختر تابناک عالم ولایت و عصمت کبرای ربانیه امام محمد بن علی الجواد (ع) که در سن نُه سالگی دارای مقام امامت بودند. امام زمان (ع) در سن پنج سالگی بودند. سن برای آنها مطرح نیست. پنج سال باشد، نه سال باشد. رسول‌الله در چهل سالگی باشد. یا فرض کنید عیسی (ع) که البته نبوت نبود، اما لسانش لسان نبوت بود. در دقایقی چند برای تبرئه ساحت خودش و ساحت مادر معصومه­اش (س) که «يُكَلِّمُ‏ النَّاسَ‏ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلاً»[۶] اما بین المهد و الکهل تکلیم رسالتی نداشت، گرچه تکلیم بشری داشت. در هر صورت خداوند این ولادت­های نورانی را در ما نقش نور دهد، این ولادت‌ها به ما ولادت ایمانی و ولادت معرفتی عنایت کند، و این عقیده ما است که معصوم اول رسول‌الله (ص) و چهار معصوم دیگر که پنج تن باشند در بُعد دوم و نه معصوم دیگر در بُعد سوم، در بُعد اول و دوم و سوم: «أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ كُلُّنَا مُحَمَّدٌ» این بزرگواران و انوار طیبه منقطعة النظیر ربانیه در کل آفرینش­های گذشته و فعلیه و آینده بر تمام نوح­ها و ابراهیم­ها و موسی­ها و عیسی­ها، در مقام عالی عصمت و طهارت و تقوا و علم و همه چیز تقدم دارند. ابراهیم­ها در دنباله این مقامات­اند.

و بحث ما راجع به ابراهیم (ع) بود و از اینجا دنبال می­کنیم. از تورات آیاتی را نسبت به ابراهیم (ع) نقل کردیم و دکتر بُست آمریکایی در کتاب قاموس المقدس که نصوصی را بر حسب عناوین و ابواب و آیات کتب عهد عتیق و جدید بود، ما مقداری از آن را ذکر کردیم. «طالب إنجيلي‏: رجاء أن يذكِّر الأستاذ بما نسيه القلم، رجاء»[۷] چیزهایی گفته نشده است، حالا باید آن چیزها را بگوییم. «إبراهيم التوراة لا يميز بين اللَّه و ملاكه» آدم بین خدا و فرشتگان فرق نگذارد، فرق بین خداوند که «لا يُرى‏» است، مجرد است، واحد است، لازمان است و لامکان است در بُعد ایمان­های عادی، تا چه رسد در بُعد عصمت ابراهیمی (ع)، توارات این نسبت بسیار غلط و این اهانت بسیار بد را نسبت به ساحت قدس ابراهیم (ع) دارد، نصوصش را نقل می­کنیم.

«المناظر: فقد تنسب إليه التوراة أنه خاطب ملاك اللّه» «ملاك الله» یعنی ملائکة الله، جمع ملک است. «خطابه لربه في حين تصرِّح: أن اللّه ظهر له و إذا هو ثلاثة أناسين» اصلاً اناسین هم غلط است. ترجمه هم غلط است. انسان را که به اناسین نمی­آورند. در قرآن «أَناسِيَّ»[۸] دارد. «أَناسِيَّ كَثيراً» اناسین غلط است. غلط لفظی خود مطلبی است، غلط معنوی، «أنّ الله ظهر له» خدا ظهور کرد. یعنی چه خدا ظهور کرد؟ خدا ظهور کرد یعنی خدا به چهره­ای که می­شود دید نمودار شد که ابراهیم او را ببیند، این حلول است دیگر، چه خداوند در فرشتگان حلول کند، چه در عیسی حلول کند. چه در هر کسی حلول کند، این حلول است و غلط حلول را ما موحدین می­دانیم و اگر هم تجلی دارای معنای شایسته­ای باشد، تجلی غیر از حلول است «ظهر له و إذا هو ثلاثة أناسين» اولاً، ثانیاً.

اولاً، الله، خود الله، ظهور کرد و این الله واحد، ظهور که کرد، سه‌تا شد. اولاً خالق به چهره مخلوق آمد، و ثانیاً آن یکی تعدد پیدا کرد. «قائلة» نص آیه این است: «و ظهر له الرب عند بلّوطات ممرا» بلوطات ممرا مکانی در فلسطین کبیر است که شام کبیر هم گفته می­شود. «و هو جالس في باب الخيمة» این خدایی که به چهره سه انسان برای ابراهیم نمودار شد، «و هو جالس في باب الخيمة» خیمه اجتماع، «فرفع عينيه و نظر» ابراهیم چشم بالا کرد و دید «و إذا ثلاثة رجال واقفون لديه» خداوند سه مرد شد، در سه مرد حلول کرد. «فلما نظر ركض لاستقبالهم من باب الخيمة و سجد إلى‏ الأرض» سَجَدَ دلیل دیگر است بعد از نص لفظ الله و نفس لفظ رب، چون در منطق وحی، الله به غیر الله گفته نمی­شود. در منطق صحیح و درست وحی به غیر الله رب گفته نمی­شود. در مرحله سوم «سجد إلى‏ الأرض» احتراماً نسبت به این کسی که علی باب الخیمه نشسته است، که یک بوده است و حلول کرده است در سه و سه رجل شده است، «سجد». این دلیل سوم است بر اینکه ابراهیم این را الله می­دانسته است، معاذ الله، چون سجده برای غیر از خداوند در کل شرایع الهیه حرام است.

«و قال: يا سيد!» «و قال: يا سيد!» دلیل چهارم است. چرا؟ برای اینکه سیادت و بزرگواری ابراهیم خلیل الرحمن در اصل نبوت، تا چه رسد به‌عنوان شیخ‌الانبیاء بودن و امام‌النبیین بودن در بُعد خاصی، این بالاتر از ملائکة الله است، اصولاً رسل الله از ملائکة الله بالاترند. بلکه کسانی هم که دارای مقام رسالت و وحی نیستند، اما در درجات عالیه عدالت سلمانی و بوذری و عماری هستند، چه کسی گفته ­است از ملائکه کمترند؟ اگر ملائکه معصوم­اند، عصمت ملائکه از عصمت بشر ساده­تر است. اگر ملائکه معصوم­اند، عصمت ملائکه از عدالت علیای سلمانی و بوذری و مقدادی ساده­تر است. زیرا انسان ‌ها دچار شهوات­اند و دچار خواسته­های مادی و شهوانی و جسمانی و أکل و شرب و مَلبس و مأکل و مکان و این حرف­ها هستند. اما ملائکه فقط یک گیر دارند و آن گیر عقلی است. اگر آنها تخلفاتی بخواهند داشته باشند که معصوم‌اند و ندارند، خودداری از تخلفات عقلی است.

اما تخلفاتی که برای انسان­ها حاصل می­شود، هم تخلفات درونی است و هم تخلفات برونی. اگر کسی از برای طهارت دو مانع داشته باشد، طهارت او مشکل­تر است یا کسی که یک مانع داشته باشد؟ با این مقدمات که عرض کردم چطور می­شود ابراهیم به این سه نفر اولاً بگوید یا سید؟ چطور یکی بود، بعد سه‌تا شد، حالا یکی شده است. یا سید، یا سادتی، ثانیاً چه یا سید و چه یا سادتی، غلط است، مثل اینکه فرض کنید رسول‌الله (ص) به من دون خودش امیرالمؤمنین بگوید: «یا سید»، این حرف­ها نیست. بله­، نسبت به دیگران سید است. امیرالمؤمنین نسبت به رسول‌الله آقایی ندارد. بلکه «أَنَا عَبْدٌ مِنْ‏ عَبِيدِ مُحَمَّدٍ»[۹] به آن معنای صحیحش البته، این مرحله چهارم. «و قال: يا سيد! إن كنت قد وجدت نعمة في عينيك فلا تتجاوز عبدك» ای سید، ای آقا، ای ملائکه، ای خدا، قاطی کرده است. اگر نعمت­هایی را در چشمان خودش می‌بینی، مثل اینکه خدای ایشان دوتا چشم هم دارد. با اینکه اگر سه‌تا هستند شش‌تا چشم دارند. سه‌تا که دو تا چشم ندارند. اگر هم یکی هست، خدا که دو تا چشم به این معنایی که می­گوید ندارد.

«إن كنت قد وجدت نعمة في عينيك فلا تتجاوز عبدك» این پنجم. «عبدك» آیا ابراهیم نسبت به ملائکه می­شود عبد باشد؟ ابراهیم که هیچ، کوچک‌ترین بندگان خدا، نسبت به رسول‌الله که بزرگترین بندگان خدا هستند عبد نیست. عبد، عبودیت است و عبادت است و «إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً * لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا»[۱۰] چطور می­گوید «عبدك»؟ اولاً، ثانیاً، «فلا تتجاوز عبدك» می‌گوید اگر تو خدا، نعمت­هایی داری از من فراموش نکن، مرا صرف نظر نکن. کأنّ ابراهیم هنوز نعمت ربانی نگرفته است. اگر ابراهیم هنوز نعمت ربانی نگرفته است و دیگران گرفته­اند. پس ابراهیم چه فضیلتی بر دیگران دارد؟ و حال آنکه دارای مقام اصطفاء است در میان تمام مکلفانی که در آن زمان بوده­اند.

«ليؤخذ قليل ماءٍ» حالا می­خواهد پای خداها را بشوید. «ليؤخذ قليل ماءٍ و اغسلوا أرجلكم» این رسم بوده که اگر یک کسی وارد شد، حالا بزرگ­تر باشد، کوچک­تر باشد، هر چه باشد، پاهای او را با آب می­شستند که البته خستگی را برطرف می­کند و اگر گرد و غباری دارد، این از بین می­رود. «ليؤخذ قليل ماءٍ واغسلوا أرجلكم و اتكئوا تحت الشجرة» ای سه خدای یک خدا و ای خدای سه خدا «تحت الشجرة اتکئوا».

«فآخذ كسرة خبز فتسندون قلوبكم ثم تجتازون» یک نان خشکی را می­گیرند «فتسندون قلوبكم» دل‌های خود را به این نان خشک پیوند دهید. چه شد؟ اگر می­خواهی احترام کنی، نان خشک یعنی چه؟ وانگهی نان خشک مربوط به قلب نیست، مربوط به شکم است. «ثم تجتازون لأنكم قد مررتم على عبدكم» ببینید. همه­اش غلط است، صحیح­گیری باید بکنیم. یعنی آیاتی که از تورات من دارم می­خوانم نسبت به ابراهیم (ع) کلمه، کلمه ایراد است. یعنی باید صحیح‌گیری کنیم، غلط‌گیری نباید بکنیم. کما اینکه در علوم حوزوی باید صحیح­گیری کنیم، غلط‌گیری نباید بکنیم. چون آنقدر غلط زیاد دارد که صحیح در آن گم است، باید گشت و پیدا کرد.

گفتنی نیست، ولیکن از باب عناد عمیقی که با قرآن شریف وجود دارد. بیش از ده مرتبه این حزب الله بزرگوار قم به ما تلفن کردند. آمدند اینجا خواهش کردند: استدعا می­کنیم، یادتان نرود و روز ۱۳ رجب تشریف بیاورید و سخنرانی­تان چیست؟ من آخر سر گفتم که سخنرانی راجع به علوم اسلامی در پرتو قرآن است و خیلی احترام و بالا و پایین و تلفن و آمدن و رفتن. بعد دیروز که مشغول درس بودم، آقایان تلفن کردند که چون برنامه­ها خیلی فشرده است، از آقا عذرخواهی کنید. گفتم خیلی خوب، من پیش‌بینی می‌کردم که ما از برای آنها تلخیم. چون مطابق شهوات دیگران که ما سخن نمی­گوییم. و حزب الله، هر چه حزب الله باشند، باز حزب الله لفظی هستند. چون اگر حزب الله معنوی باشند، چطور با کتاب الله می­توانند معارضه کنند؟ «شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ‏ ثُمَّ قَرَّتْ»[۱۱]

«فتسندون قلوبكم ثم تجتازون لأنكم قد مررتم على عبدكم» سیخ و میخی این و آن به آنها زدند لابد و الا از دیگران شاید صالح­تر باشند، چون اگر صالح­تر نبودند که از ما دعوت نمی­کردند. این­ها صالح­تر از دیگران­اند. ولکن صالح این‌طوری هستند که سیخ و میخ به آنها بزنند… ولی برای ما نرفتن خوب شد. به علت اینکه هم مفتضح شدند. پس شاید اگر ما می­رفتیم ممکن بود جنجالی ایجاد کنند. چون ما حرف آنها را که نمی­زنیم. جنجالی ایجاد کنند و سر و صدا ایجاد کنند و خداوند ما را نجات داد.

«فقالوا: هكذا تفعل كما تكلمت. فأسرع إبراهيم إلى سارة» حالا ابراهیم می­خواهد پذیرایی کند. البته این­ها را در قرآن می­گوید: ملائکه­ای بودند که از طرف خدا آمدند و… حالا خود قصه را ببینید چقدر غلط است. «فأسرع إبراهيم إلى سارة و قال: أسرعي بثلاث كيلات دقيقاً» سه پیمانه آرد، «سميذاً» کوبیده شده و با روغن قاطی شده، «إعجني و ‏اصنعي خبز ملة» خیلی خبز «خبز ملة» آخر ملتی نیست، سه نفر است این سه نفر هم یکی است. یکی هم نمی­خورد، اگر خدا باشد.

– [سؤال]

– خدا خیلی می‌خورد! «ثم ركض إبراهيم إلى البقر و أخذ عجلًا» خب «الی البقار» بگو، چرا البقر می‌گویی؟ اگر بقر است، عِجل چیست؟ اگر عِجل است بقر چیست؟ به یکی که عربی بلد نبود گفتند که گوساله را در عربی چه می­گویند؟ گفت می­گذارند بزرگ شود، به آن می‌گویند بقر! حالا اینجا این‌طوری است. «ثم ركض إبراهيم إلى البقر و أخذ عجلًا».

– جنس است دیگر.

– نخیر، الی البقر، البقر یکی است، کجایش جنس است؟ بقار باید گفت، اگر جمع است باید بقار یا اَبقار گفت، البته بقار صحیح­تر است. «ثم ركض إبراهيم إلى البقر» از تصحیح گذشته است، از حد تصحیح گذشته است! «ثم ركض إبراهيم إلى البقر و أخذ عجلًا رخصاً و جيداً و أعطاه للغلام فأسرع ليعمله» درستش کن. قرآن دارد که خودش درست کرده است. می­گوید به غلام داد که درست کند. «ثم أخذ زبداً و لبناً و العجل الذي عمله و وضعها قدامهم» اگر خدا است که نمی­خورد. اگر فرشتگانند که باز نمی­خورند، اگر انسان هستند که پس چرا یا سید، یا الله، یا رب، سجده می­کنید و…

– در مورد بقر، قرآن دارد: «إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا»[۱۲]

– آنجا یکی بود «إِنَّ الْبَقَرَ» یک بقر را مأمور بودند بکشند.

– نمی­دانسته کدام است.

– می­فهمم، ولی آنکه مورد تشابه است، یک یک است، نه اینکه جمع است. «إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا» بقر، یعنی آن یک دانه گاوی که ما قرار است بکشیم، متشابه است. زرد است، سرخ است، نمی­دانم چنین است، آنجا هم باز یکی است. شما اصرار دارید به تورات خدمت کنید؟

– [سؤال]

– حالا باشد. ما صرف نظر کنیم از این، ولیکن بقیه از نظر معنا چه می­شود؟ «و إذ كان هو واقفاً لديهم تحت الشجرة أكلوا»[۱۳] قرآن می­گوید: نخیر، «اکلوا» چیست؟ «اکلوا» خوردند. «و قالوا له: أين سارة امرأتك» ساره هم حاضر نبود و حال اینکه قرآن دارد حاضر بود. «فقال: ها هي في الخيمة. فقال إني أرجع إليك نحو زمان الحياة و يكون لسارة امرأتك ابن» فقال چه کسی؟ فقال این‌سه تا، «فقالوا» پس سه‌تا را با یکی، یکی را با سه‌تا قاطی کرده است. معلوم می­شود خیال اسرائیلی­ها در اینجا نقش پیدا کرده ­است که اینها را قرآن هم رد می­کند. مسیحی­ها می­گفتند که ابراهیم مسیحی بود، نصرانی بود. یهودی­ها می­گفتند که یهودی بود. قرآن می­گوید: «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»[۱۴] حالا مثل اینکه این در ذهن ابراهیم تورات تجاوز کرده است که ابراهیم تورات ثالوث را کأنه قبول کرده است که سه تا هستند و یکی، یکی سه‌تا. ادب هم یادش رفته است.

– مسیحی­ها می­گویند؟

– مسیحی­ها می­گویند، بله، ولی این تجاوز کرده است به چه؟ به بالا، یعنی ابراهیم، هم مسیحی­ها می‌گویند مسیحی بود که ثالوث قائل است و هم یهودی­ها می­گویند که یهودی بود. یهودی­ها هم یک ثالوث‌هایی دارند. تثنیه و تثلیث دارند، ولیکن آنچه بروز و شهرت دارد برای مسیحی­ها است. بله، «فقال» یعنی این سه‌تا، «فقال إني أرجع إليك نحو زمان الحياة» تا زنده­ای «و يكون لسارة امرأتك ابن و كانت سارة سامعة في باب الخيمة و هو وراءه» ابراهیم وراء است. «و كان إبراهيم و سارة شيخين متقدمين في الأيام. و قد انقطع أن يكون لسارة عادة كالنساء».

در روایت دارد که حدود نود سالش بود. زن نود ساله که حامله نمی­شود، ولی اینجا بناست اعجاز بشود. «فضحكت سارة في باطنها قائلة» قرآن «فی باطنها» نیست. بلکه ضحک ظاهر است و «أَ تَعْجَبينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ»[۱۵] جواب مطلب است. اگر در باطن بود از کجا معلوم بود؟ «قائلةً: أبعد فنائي يكون لي تنعُّم و سيدي قد شاخ» با اینکه شوهر من شیخ شده، پیر شده و خودم هم چنین هستم. شاخ فارسی نه، شاخ عربی. «فقال الرب لإبراهيم: لماذا ضحكت سارة؟» کدام رب؟ همان یکی که سه‌تا بود، سه‌تا بود و یکی شد، همان رب «فقال الرب لإبراهيم: لماذا ضحكت سارة؟»

اینها را ما بدانیم بهتر است که بیشتر به قرآن توجه کنیم. ما اگر مقارنه کنیم قرآن را با تورات و انجیل که مقادیری در آن تحریفات شده است از صدهزار تا یک میلیون، آن­وقت قدر قرآن شریف را می­دانیم. و اگر تورات تحریف شده است و انجیل تحریف شده است. روایات ما چندین برابر تورات و انجیل تحریف شده است. پس بنابراین «فَفِرُّوا إِلَى‏ اللَّهِ‏ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ»[۱۶]

«فقال الرب لإبراهيم: لماذا ضحكت سارة؟ هل يستحيل على الرب شي‏ءٌ. في الميعاد أرجع إليك نحو زمان احياة و يكون لسارة ابنٌ. فانكرت سارة قائلة لم أضحك» این هم دروغ است. خندید، دیدند خندید. «لأنها خافت ثم قام الرجال» رجال همان رب است. همان الله است. الله، رب، مسجودٌ له همان رجال شد. «ثم قام الرجال من هناك وت طلعوا نحو سدوم» این حرفی است که آنچه را دکتر بست آمریکایی نقل کرده بود، تتمه آن را نقل کردیم که این اهانت­ها را نسبت به مقام ابراهیم (ع) دارد که از پایین­ترین مقامات ایمان هم پایین­تر، حتی مشرکین این حرف را نمی­زنند. مشرک می­گوید: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ»[۱۷] می­دانند خالق سماوات و ارض یکی است، او را با این قاطی نمی­کنند، فقط می­گویند ما زورمان نمی­رسد و عرضه نداریم. و این خلاف ادب است که ما مستقیماً «إله السماوات و الارض» را عبادت کنیم، ما این گاو را، آن آتش را، آن فلان و… اینها را واسطه می­کنیم. «هؤلاء شفعاءنا عند الله»[۱۸] «ما نَعْبُدُهُمْ‏ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى‏».[۱۹]

پس مشرکین بر این ابراهیم تورات مقدم­اند. چون مشرکین هیچ‌وقت بین اله خالق و [آلهه] قاطی نمی‌کنند. هیچ‌وقت نمی­گویند گاو خالق است. یا فرض کنید شیطان‌پرست­ها نمی­گویند شیطان خالق است یا علی‌پرست­ها نمی­گویند علی خالق است. اینها نمی­گویند خالق است. اینها بین خالقیت و بین ربوبیت فاصله قائل شده­اند. کما اینکه فلاسفه شیعه، اینها هم می­گویند خالقیت با خدا، ولکن تدبیر در عقول عشره، یعنی نُه عقل دیگر با دیگران، یا نه، بالاتر، خداوند چون واحد است و واحد بتمام معنی الکلمه است. «الواحد لا یصدر منه إلّا الواحد» بدتر از مشرکین شده­اند، «الواحد لا یصدر منه الا الواحد» پس این همه کثرات را چه کسی اصدار کرد؟ عقل اول راند بر عقل دوم، عقل دوم راند. همین‌طور رانندگی ­کردند! با تمام رانندگی­ها به درد نمی­خورد، برای اینکه بالاخره خدا خالق چیزی هست یا نه؟ اگر خالق هست، چون او واحد است به حساب شما که می­گویید «الواحد لا یصدر منه الا الواحد» باید مجرد باشد.

پس بنابراین عالم مادّه­ای در کار نخواهد بود. مگر اینکه بگویند ما می­گوییم دیگ، مرادمان دیوار است. می­گوییم دریا، مرادمان فرض کنید که خورشید است. اگر در لفظ اینها بخواهند حرفی بزنند آن مطلب دیگری است، برای خودشان حرف می­زنند. برای دیگران نمی­توانند حرف بزنند. این قسمتی از تورات که ما در بیانی که به‌طور مفصل عرض کردیم، اینجا مختصراً عرض می­کنیم.

«المناظر: يا أصحابي الروحيين؟ فهلَّا يميّز إبراهيم التوراة بين اللَّه و ملاكه الثالث الذين ظهروا له يبشرون، فقد يسجد لهم إلى الأرض و يخاطبهم خطاب الواحد «يا سيد» «عبدك» ثم خطاب الجمع «إغسلوا أرجلكم» ولا يزال يتبادل في مقالاتهم خطاب الفرد و الجمع فهل كان يرى اللّه إنساناً و الواحد ثلاثة، فيشتبه عليه ربه بملاكه، و الواحد بثلاثة، أم كان من المثلثين الإنجيليين قبل خلقهم و قبل إختلاقه فيهم»[۲۰] اختلاق تثلیث «أم إنه نحا منحى الوثنيين المثلثين الأقدمين؟» چون تثلیث فقط از مسیحیین نیست. «ذلك قولهم بأفواههم يضاهئون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم اللَّه أنّى يؤفكون» یا از آنها، یا از بعدی‌ها یا از قبلی­ها. «في حين أنهم و أنتم الإنجيليين تفرِّقون بين الأقانيم في الدرجات» تازه آنچه شما می­گویید نیست. شما درجات اقانیم را قائل هستید که با هم فرق دارد.

«و إن كنتم توحِّدون بينها في الذات، فقد أصبح إبراهيم التوراة يعتنق خرافة الأقانيم بشاكلة تسويتهم في الروجلية، و تعدُّدهم في الكينونة، ثم اعتبار وحدتهم و ألوهيتهم فيها و في الكثرة فما لكم كيف تحكمون فيا الكتّاب التوراة ما أخطأهم، و يا لهم مراماً ما أبعدهم، فاقضِ ما أنت قاض! الطالب الإنجيلي‏: فكيف يأتي القرآن بذكرى هذه القصة لكي نقارن بينهما؟» این تفسیر فرقان هم که ملاحظه می­فرمایید و کل کتاب­هایی که چه به زبان فارسی چه به زبان عربی خدا توفیق داد که ما در طول هجرت و مستقر نوشتیم، همان حالت مقارنه­ای دارد. یعنی مقارنه کردن بین آیات کتب ثلاث در آن مطالبی که چه نقلی و چه عقلی می­خواهیم بحث کنیم.

«‏المناظر: هنالك آيٌ متوفرة في الذكر الحكيم تذكر شيخ الأنبياء إبراهيم الخليل (ع) بذكريات حسنة تليق بساحة قدسه في شتى مجالاته الحيوية، العقائدية و الإيمانية، ما أحسنها و أجملها من ذكريات خالدة جميلة عادلة سوف نستعرض من أهمها ما نقارن به بين القرآن و العهدين، و إليك الآن قصة الملاك المبشرين مجملة» که این بحث مفصلی ندارد و إن‌شاءالله بحث خواهیم کرد. حالا، ابراهیم را از نظر قرآن با مقارنه نسبت به این آیاتی که نوعاً از تورات نقل شده ­است، إن‌شاءالله بحث خواهیم کرد.

در آغاز سخن به حساب ولادت حضرت جوادالائمه (ص) حضور برادران تبریک عرض کردم و در پایان عرائض باز تبریک را تجدید می­کنیم و امیدواریم که ما سنت آن بزرگواران، اخلاق و ایمان و معرفت و روش آن بزرگواران را داشته باشیم. چون سنت در انحصار غیرخالق است. خالق که سنت ندارد. البته سنت خالقیت مطلب دیگری است، ولی ما نمی­توانیم از سنت خالقیت پیروی کنیم. «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا»[۲۱] آن سنت آفرینش است، سنت تکوین است و سنت تشریع است، از برای غیر خداوند نیست. کما اینکه «قالَ قالَ هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقيمٌ‏»[۲۲] این صراط در اختصاص خدا است. صراط ربوبیت و الوهیت در انحصار خدا است. اینکه ما می­گوییم سنت، سنت رسول‌الله (ص) و ائمه معصومین و سایر مرسلین است علی درجاتهم. خداوند به ما حیاتی عنایت بفرماید و توفیق البته داده است، منتها ما باید دنبالش برویم. خداوند بهترین مواد رحمت و بهترین کانون­های رحمت که قرآن شریف است به ما داده است. ما باید که دعا کنیم «اللهم أحینا حیاة محمد و آل محمد و أمتنا ممات محمد و آل محمد احینا مع القرآن احی قلوبنا بالقرآن عیّشنا بالقرآن و اجعل أمامنا القرآن و إمامنا القرآن و عیشتنا القرآن و تفکیرنا القرآن» و همان‌طور که از ابن عباس سؤال شد که «ما کان خُلق رسول الله (ص) قال: کان خُلقه القرآن» این تجسید قرآن بر جسد بود و تبیین قرآن در روح و اخلاق بود.

«اللَّهُمَّ اشْرَحْ صُدُورَنَا بِنُورِ الْعِلْمِ و الْإِیمَانِ وَ مَعَارِفِ الْقُرْآنِ الْعَظِیمِ وَ وَفِّقْنَا لِمَا تُحِبُّهُ وَ تَرْضَاهُ وَ جَنِّبْنَا عَمَّا لَا تُحِبُّهُ وَ لَا تَرْضَاهُ».

«وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ».


[۱]. بحار الأنوار، ج ‏۲۶، ص ۶.

[۲]. احزاب، آیه ۳۳.

[۳]. علل الشرائع، ج ‏۱، ص ۲۱۱.

[۴]. مزمل، آیه ۴.

[۵]. النوادر، ص ۳۰.

[۶]. آل‌عمران، آیه ۴۶.

[۷]. عقائدنا، ص ۳۴۴.

[۸]. فرقان، آیه ۴۹.

[۹]. الكافی، ج ‏۱، ص ۹۰.

[۱۰]. مریم، آیات ۹۳ و ۹۴.

[۱۱]. نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص ۵۰.

[۱۲]. بقره، آیه ۷۰.

[۱۳]. عقائدنا، ص ۳۴۴.

[۱۴]. آل‌عمران، آیه ۶۷.

[۱۵]. هود، آیه ۷۳.

[۱۶]. ذاریات، آیه ۵۰.

[۱۷]. عنکبوت، آیه ۶۱.

[۱۸]. الفرقان فى تفسير القرآن بالقرآن، ج ‏۲۵، ص ۳۵۱.

[۱۹]. زمر، آیه ۳.

[۲۰]. عقائدنا، ص ۳۴۵.

[۲۱]. فاطر، آیه ۴۲.

[۲۲]. حجر، آیه ۴۳.