جلسه ۱۸۵: (قصه ی حضرت ابراهیم و ستاره پرستان)

جلسه ۱۸۵: (قصه ی حضرت ابراهیم و ستاره پرستان)

ارائه ملکوت به ابراهیم؛ تفسیر آیاتی از سوره انعام

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّاهِرِینَ».

آقایان در خدمت قرآن هستید، روی این آیات قرآن دقت کنید. بحث راجع به ابراهیم خلیل‌الرحمن (ع) بود که تهمت شرک بالله به ایشان در مناظره با مشرکان داده شده بود، در سوره مبارکه انعام. قبلش داشت: «وَ كَذلِكَ نُري‏ إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ»[۱] ارائه ملکوت در اینجا دو بُعدی است: ارائه رسولی و ارائه رسالتی، ارائه رسالتی به حساب اینکه ابراهیم (ع) چگونه باید دعوت إلی الله بکند؟ کیفیت دعوت إلی الله و روش مناظره و محاوره ابراهیم (ع) را بیان می­کند. «وَ كَذلِكَ نُري‏ إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْض» از آیه ۷۵ به بعد سوره انعام. «وَ كَذلِكَ نُري‏ إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ».

دیروز عرض کردیم که ملکوت که حقیقة المُلک و حقیقة المِلک است و به عبارت دیگر «حقیقة الفقر إلی الله و التّعلق بالله» و حقیقت این معنا است که جهانِ وجود خودپا نیست و ارتباط به کسی دارد که او را ایجاد کرده ­است و تدبیر می­کند. این دارای سه مرحله است. دو مرحله­اش برای مکلفین ممکن است و یک مرحله­اش ممکن نیست. مرحله غیرممکن «فَسُبْحانَ الَّذي بِيَدِهِ‏ مَلَكُوتُ‏ كُلِ‏ شَيْ‏ءٍ»[۲] این ید، ید علم است و ید قدرت است. علم بی­حد و قدرت بی­حد، ید علم بی­حد و قدرت بی­حد حق سبحانه و تعالی نسبت به کل جهان خلقت حضور دارد و فعالیت دارد قبل از اینکه موجود بشوند که قدرت بر ایجاد و علم ایجاد و بعد از اینکه موجود شدند و بعد از اینکه می­میرند و از بین می­روند، بعد قیامتی برپا می­شود. در تمام مراحل وجودی و عدمی ید علم و ید قدرت بی‌نهایت حق سبحانه و تعالی نسبت به موجودات متوجه و حاضر است. این در اختصاص حق است. آن علمی که با آن علم، موجودات ایجاد می­شود. و لا سیّما موجود اول که «خلقه لا من شیء» و سپس مراحل بعدی. و آن قدرتی که با آن علم توأم است و موجودات را ایجاد و ابداء و ابداع می‌کنند، این واحد است و در انحصار رب‌العالمین است. این به دیگری إعطاء نمی­شود. انبیاء خدا که دارای آیات ربانی هستند، این دارایی به این معنا این نیست که خود دارند و یا خدا به آنها داده است، بلکه با اشاره موسی و نوح و ابرهیم و… از انبیاء، مقارن با این اشارات خداوند آیات ربانیه­ای را برای اثبات رسالت‌های آنها ایجاد می­کند و نشان می­دهد.

بنابراین ملکوت الوهیت، ملکوتی که در اختصاص حق سبحانه و تعالی است که «حقیقة الفقر إلی الله و حقیقة التعلق بالله» آن حقیقتی که در بُعد فاعلی و مفعولی است. چون موجودات جهان در میان دو نقش‌اند: یک نقش بُعد فاعلی؛ خالقیت رب و یک بُعد در نقش مفعولی؛ مخلوقیت مربوب. در هر دو بُعد «بِيَدِهِ‏ مَلَكُوتُ‏ كُلِ‏ شَيْ‏ءٍ» خداوند چگونه دانسته است و چه کرده است، که جهان را آفریده است صددرصد در حقیقت، غیر خدا نمی­داند. این مرحله خالقی و فاعلی، مرحله مخلوقی و مفعولی: این موجودات چگونه تعلق واقعی بالله دارند و فقر حقیقی إلی الله دارند که معنای فقر حقیقی إلی الله تعلق به علم حق و تعلق به قدرت حق، که اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالب­ها، اگر آنی و کمتر از آنی، صرف نظر علم و قدرت و رحمت کند، زندگان نمی‌میرند، بلکه نابود می‌­شوند. مانند آن هنگامی که هیچ وجودی در عالم جز وجود حق سبحانه و تعالی نبود. اینها را ما در بحث توحید صحبت کرده­ایم، فقط اشاره می‌کنیم. این یک ملکوت است، دو ملکوت دیگر داریم که اینها از برای ملکفین وجود دارد و باید باشد. ملکوت عادی معمولی که مربوط است به عموم مکلفان غیر از معصوم و غیر از رسل. این مورد امر است.

«قُلِ‏ انْظُرُوا ماذا فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما تُغْنِي الْآياتُ وَ النُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ»[۳] این هست. ملکوتی که انسان معرفت پیدا کند، نه ملکوت قدرتی، ملکوتی که از برای غیر خداوند نسبت به موجوادات هست که حقیقةالمِلک است و حقیقةالمُلک است، فقط ملکوت معرفتی است، ملکوت قدرتی نیست. حق سبحانه و تعالی که «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ‏ كُلِ‏ شَيْ‏ءٍ» ملکوت علمی و ملکوت قدرتی است صدردرصد، و این ملکوت از برای غیر خدا ممکن نیست. اما ملکوت که حقیقةالمِلک و حقیقةَالمُلک مخلوقات باشد از برای مکلفان فقط در بُعد معرفتی است، در بُعد قدرت نیست. مخلوقات قدرت ندارند که ملکوتی را ایجاد کنند، ملکوتی را سلب کنند، بلکه مُلکی را ایجاد کنند و مُلکی را سلب کنند. یا مُلکی را ایجاد کنند و مِلکی را سلب کنند، مگر مجازاً، حقیقتاً نمی­شود. آیا حقیقتاً من و من­ها می­توانیم سلب مِلکیت و سلب مَلِکیت از کسی به اراده بکنیم؟ نه، اعتباراً امکان دارد. بحث، بحث اراده است که با اراده تحقق پیدا بکند. پس ملکوت در بُعد اراده، در بُعد مشیت، در بُعد حقیقت اراده و مشیت، حتی در سطح مادون ملکوت رب، از برای مکلفان وجود ندارد. بلکه فقط ملکوت معرفتی است.

اینکه می­فرماید: «قُلِ‏ انْظُرُوا ماذا فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[۴] «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا» نظر، نظر علمی و معرفتی است. دقت کردن و کاوش کردن از برای دانستن و بهتر دانستن که حقیقة المُلک و حقیقة المِلک این جهان ارتباط به غیر این جهان دارد. این مرحله علمی و معرفتی است و مرحله عملی از نظر حقیقت مُلک و مِلک نیست. مرحله بالاتر مربوط به معصومین (ع) است که اضافه بر عصمت بشری در بُعد معرفت ملکوت که حقیقة المِلک و حقیقة المُلک است، عصمت ربانیه هم هست، که خداوند علم اضافه‌ای به بشر می­دهد که خود نمی­تواند به دست بیاورد. با این افاضه بیشتر و علم زیادتری که خداوند عنایت می­کند، مرتبه معرفت ملکوت بالاتر می­رود. این مربوط به انبیاء است و همان­طور که مرحله معرفت ملکوت نسبت به انبیاء درجات دارد، ابوذرها و سلمان­ها و من­ها و ماها و سایر ملکفین و مؤمنین چنانکه در ایمان درجات دارند، در معرفت ایمانی و در عمل ایمانی و در عقیده ایمانی هم درجات دارند. اما مرحله عصمت بشری است و عصمت ربانی نیست.

در میان معصومین (ع) هم که چون عصمت از نظر علمی و معرفتی و اخلاقی و عقیدتی و عملی نیز دارای درجات و مراتب است. معرفت ملکوتی نیز این‌چنین است. حالا در اینجا، «وَ كَذلِكَ نُري‏ إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» مگر برای خود ابراهیم این رؤیت حاصل نشده است؟ چرا. قبل از اینکه ابراهیم، ابراهیمِ رسول گردد و قبل از اینکه مورد ارائه ربانیه ملکوتیه حضرت حق سبحانه و تعالی قرار بگیرد، رؤیت ملکوت برای او واجب بود. برای همه واجب است. «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا» این تهدید است و سرزنش است. «أَوَ لَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ» که «ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ» کل مخلوقات را می‌گیرد. آیا ننگریستند و دقت نکردند در «حقیقةُ المُلک و المِلک» تمام اشیاء جهان که خود از آنان هستند. از خود آغاز کنند که درونی است و نسبت به سایر موجودات بنگرند و حدقه چشم فطرت و عقل را باز کنند و درست بررسی کنند، بفهمد که وراء این جهان آفریننده­ای هست.

«مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» عرض کردم قبلاً که دو بُعد دارد: یک بُعد خالقی و یک بُعد مخلوقی. نسبت به بُعد خالقی که ما از آن صد­در­صد دور هستیم. نسبت به بُعد مخلوقی، ما از خالق مخلوق را می‌شناسیم یا از مخلوق خالق را؟ اگر مخلوقی نباشد، من و ماها هم نیستیم. اگر من از خالق خود را بشناسم. یعنی قبل از شناختن خود خالق را بشناسم، این نمی­شود. ما از مخلوق خالق را می­شناسیم. بنابراین ملکوت در بُعد مخلوق، نه ملکوت در بُعد فاعلی. ملکوت در بُعد فاعلی که خداوند چگونه دانسته است و چه دانسته است و چه کرده است که در بُعد علم مطلق ربانی و قدرت ربانیه ما کلاً محروم هستیم. ذات رب و صفات رب را در بُعد ایجابی ما کلاً محرومیم. بلکه ما تسبیح به حمد داریم. ما در جنبه سلبی درجات و مراحل داریم. از جنبه ایجابی حق سبحانه و تعالی، ذاتش، صفاتش، افعالش، به‌عنوان فاعلی به‌طور کلی محرومیم.

پس اینکه ما مأموریت داریم رؤیت ملکوت داشته باشیم، ملکوت در بُعد مخلوقی است. غنای حق را ما نمی­فهمیم. جنبه وجودی حق، جنبه حقیقت علم و قدرت حق، جنبه فاعلیت حق را ما اصلاً محرومیم. اما در جنبه سلبی واردیم، فقر را خوب می­فهمیم، غنا را هم به‌وسیله فقر می­فهمیم. حتی در میان خودمان، ما غنا را به وسیله فقر می­فهمیم. اگر فقری اصلاً نبود، غنا مفهوم نداشت. اینجا هم ما در جنبه خلقی باید رؤیت ملکوت داشته باشیم؛ یعنی نظر به خلق که می­کنیم چه مقدار عجز و فقر و جهل و ناخودپایی خلق را می‌فهمیم؟ این سلب است. به مقداری که ما فقر خلق را می­فهمیم، غنای حق را می­فهمیم.

ولذا «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ‏»[۵] به این معناست. «نفسه» خود فقط نیست. «نفسه» و همه موجوداتی که در بُعد مخلوقی هستند. هر مقدار که شما شناخت از جهان دارید، به عمقش، نه ظاهرش، چون یک شناخت ظاهری از جهان است که «مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا»[۶] می‌شود، آن فایده ندارد، این «أَعْمَتْهُ» است. یک شناخت عمقی، هر قدر شما شناخت عمقی معرفتی نسبت به فقر جهان دارید، نسبت به غنای ایجادکننده جهان این معرفت را دارید. هر قدر فقر را بهتر بفهمیم، غنای او را بهتر می‌فهمیم. هر قدر ما خودپایی خود را بهتر بفهمیم، قیومیت او را بیشتر می­فهمیم. هر قدر جهل و نادانی خود را بهتر بفهمیم، علم او را بیشتر می­فهمیم. هر قدر ناداری خود و عالم خود را بیشتر بفهمیم، دارایی او را بیشتر می­فهمیم. گرچه دارایی او طوری نیست که مشت‌پرکن از برای فقر و معرفت ما باشد. «عالمٌ یعنی لیس بجاهل» حتی، «قادرٌ: لیس بعاجز» «موجودٌ: لیس بمعدوم» ما عجز را که جنبه وجودی خالق است، نه در بُعد ذات و نه در صفات و نه در افعال نمی­فهمیم.

«أَوَ لَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» این ملکوت سماوات و أرض در جنبه مخلوقی سه بُعد دارد. یک بُعد «حقیقة الفقر إلی الله حقیقة التعلق بالله» که این را از کجا بفهمیم؟ حقیقت مادّه اولیه چیست؟ چه کسی می‌فهمد؟ حقیقت ماده اولیه که مرکب است، اما اجزاء این مرکب چیست؟ حد هندسی­اش، حد فیزیکی­اش، حقیقت ماده اولیه را و بعداً حقیقت مواد مرکبه را هر قدر ترکیب دارند و ترکب دارند، حقیقتش را که در بُعد مخلوقی است چه کسی می­فهمد؟ فقط خداوند از نظر علم و از نظر قدرت، ما هم از نظر علم به حقیقت ماده محرومیم، هم از نظر «حقیقة القدرة». اگر ما بهره­ای از حقیقة العلم و حقیقة القدرة داشتیم، ما هم می­توانستیم مانند حق سبحانه و تعالی خالق باشیم. یا «کلُ الخالق» باشیم، اگر علم و قدرت مانند او باشد، یا بعض الخالق باشیم اگر بعض علم و قدرت خالقیت را داشتیم. پس ما از حقیقت ملکوت خلق که «إفتقار إلی الله» است علماً و «إفتقار إلی الله» است کوناً، آگاه نیستیم. بلکه مرحله دوم و سوم است.

مرحله دوم مربوط به پیمبران است که بیش از همگان «حقیقةُ التعلّق بالله» را می­فهمند. فهم فقر مراحل دارد. مثل فهم غنا در میان خود ما، فهم غنا درجات دارد، فهم فقر هم درجات دارد. فهم حقیقة التعلق صددرصد بالله، در اختصاص الله است که «بِيَدِهِ‏ مَلَكُوتُ‏ كُلِ‏ شَيْ‏ءٍ» و اما مقداری از تعلق بالله را بدانیم که بیش از آن نمی­شود دانست که دارای درجاتی است، این در اختصاص معصومین است که خداوند به آنها ارائه ملکوت می­کند. ولکن بُعد بعدی که بُعد اول است و گام نخستین است در معرفت حقیقة الملکوت این مربوط به کل مکلفین است.

«فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى‏ مِنْ فُطُورٍ * ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِيرٌ»[۷] هر قدر ما بیشتر در عمق آفریدگان و بر وضعیت ظاهری و باطنی موجودات بنگریم، بیشتر نیاز آنها را دریافت می­کنیم. هر مقدار نیاز آنها را بیشتر دریافت کنیم، غنای آفریننده و ایجادکننده را ما بیشتر دریافت می­کنیم. ولذلک معرفةالله حد ندارد. هر قدر انسان در مخلوقات حق از طرف نظری تأمل و تفکر کند و هر قدر تقوای او از نظر درونی و برونی بیشتر بشود، در این مثلث معرفت سلبی انسان بالاتر و در سایه او شبحی از معرفت ایجابی نسبت به حق سبحانه و تعالی زیاد می­شود. این مقدمه را در عین اینکه مطلب بسیار بالا است، حتی گوینده از معرفت صحیحش دور است، ما آن مقداری که می­توانیم بفهمیم… این جمله را می‌خواستم عرض کنم: «وَ كَذلِكَ نُري‏ إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ»[۸] این ارائه حق است، آنچه می­شود ارائه­ کرد. به ما ارائه نمی­کنند. ما حقیقةُ المِلک و المُلک سماوات و أرض را در پایه قدرت بشری و فهم بشری می­توانیم به دست بیاوریم، بالاتر نمی­توانیم.

«وَ كَذلِكَ نُري‏ إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» چرا؟ دو بعدی است. «وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ» یک بُعد رسولی است و یک بعد رسالی است. این ارائه ملکوت دو بعد دارد. رؤیت ملکوت سماوات و أرض برای دیگران گاه یک بعدی است، گاه دو بعدی است. من به مقداری خداشناس باشم که خودکفا باشم. یک بعدی است، به مقداری خداشناس باشم که دیگران را هم دعوت کنم. دو بعدی است، رسل همیشه دو بعدی است. رسول یک بعدی نیست که فقط خودساخته باشد. خود را بسازد. نخیر، خدا او را برای خود بسازد. خود خویشتن را در بُعد عصمت بشری برای خود بسازد، نه، خود خویشتن را در بُعد عصمت بشری و خدا او را در بعد عصمت ربانی بسازد، دو بعدی است: هم خود ساخته شود هم دیگران. کما اینکه راجع به رسول‌الله (ص) دارد، بعد از رسالت، بعد از مقام ولایت ختمیه در آیات مزمل ما این­طور می­خوانیم: «إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَوِيلًا»[۹] چرا «قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا»؟[۱۰] «نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِيلًا»[۱۱] «إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَوِيلًا» یک بُعدی نیست. اگر یک بُعدی بود، اینها لازم نبود. ولی دو بعدی است. آنقدر باید پر شوی، آنقدر باید سرشار شوی که اضافه بر کمال کامل خودت تا آنجا که ممکن است غرق‌شدگان در دریاهای جهل و حیوانیت و شهوت و گمراهی را بتوانی نجات بدهی.

«إِنَّ لَكَ‏ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَويلاً» شناوری در این دریای بسیار ژرف گود متلاطمی که همگان را غرق کرده است. این غرق­ها را نجات بدهی. «وَ كَذلِكَ نُري‏ إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ» دو بُعد است: بُعد اول رسالت است؛ بُعد دوم خودش است.

– […] اشاره به این نیست که خود ارائه ملکوت به‌عنوان تکامل معنوی یک هدف است «وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ» هدف دیگری است؟

– اینجا دو بعد دارد.

– چون خود این ارائه یکی است، «مُوقِنينَ» هم بُعد دیگری است.

– نه، ارائه دو بعدی است. «وَ كَذلِكَ نُري» «لِيَكُونَ» «وَ لِيَكُونَ» دوتا مطلب است، منتها یکی از آنها محذوف است. چنین مواردی در قرآن شریف ما متعدد داریم که «وَ لِيَكُونَ» معطوفٌ علیه نیست. معطوف علیه را ما از معطوف می­فهمیم. در اینجا «و کذلک…»

– معطوفٌ علیه را از جمله «وَ كَذلِكَ نُري» می­فهمیم؟

– «نُري» یک ارائه است. دو ارائه که نیست. ارائه ربانیه است، ارائه عصمت است، ارائه عصمت ربانیه است در بُعدی که به ابراهیم می‌شود، برای چه؟ برای دو چیز، «وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ» دو بُعد است: یکی «لیکون من المرسلین فی الدعوة الرسالیة» چون دعوت رسولی غیر از دعوت دیگران است. هر کس هر چه را دارد به آن می­تواند دعوت کند. رسول باید مقداری از معرفت ملکوت را داشته باشد، که آن مقدار را دعوت کند. این مقدار دعوتی، ولکن سؤال، یک مرتبه انسان خودش به مطلبی می­رساند. یک مرتبه رسول می‌رساند. اینکه رسول می­رساند، آیا رسول همه آنچه را که گرفته است می‌رساند؟ نه، رسول در بُعد رسولی مرحله‌ای است، در بُعد رسالتی مرحله­ای دیگر. در بُعد رسولی خودش مقامات بسیار بسیار عالیه را در آن مرحله عصمتی که دارد، می­رود. ولی همه را می­تواند پیاده کند؟ ابراهیم می‌تواند همه ابراهیمیت شیخ الأنبیاء را پیاده کند که ابراهیم­های دیگر درست کند؟ نه، مادون درست می­کند.

پس این «وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ» آن مرحله قله است. مرحله قله و بالاترین مرحله­ای که نتیجه ارائه «مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» است، ابراهیم ساختن است. ابراهیم خود ابراهیم شود، خود ابراهیم باشد، ولکن مرحله قبلی چیست؟ که البته مرحله قبلی هم قبل است، هم بعد است. هم قبل از اینکه خود به آن مقام برسد، رسول است و هم بعد از آنکه به این مقام برسد، رسول است. ولی مقام رسالت قبل از این مرحله و بعد از این مرحله این نیست که ابراهیم همه ابراهیمیت را تحویل بدهد. هر چه را دارد بدهد. تحمل ندارند هر چه را که ابراهیم از معرفت ملکوت دارد تحویل بدهد. «وَ كَذلِكَ نُري‏ إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ» یعنی «لیکون من المرسلین الداعین الی الله ما عرّفه ربه من الملکوت» اگر خداوند ارائه ملکوت رسالتی به ابراهیم نمی­کرد، می‌توانست این­طور رسول باشد؟ نه، اگر خداوند ارائه ملکوت نبوتی و رُفعت در مقام معرفت به ابراهیم نمی­داد، ابراهیم می­توانست این‌طور باشد؟ نه.

ابراهیم دو ابراهیم است. دو ابراهیم است در بُعد رسالت، یک ابراهیم در بعد رسالت است، یک ابراهیم در بعد نبوت است. نبوت شخصی است و رسالت دعوتی است. در بعد رسالت اینجا ارائه ملکوت است که چگونه مردم را دعوت کنی که اگر وحی نمی‌شد و ارائه نمی­شد، این­طور نمی­توانستی دعوت کنی. بُعد بالاترش خود ابراهیم، آیا رسول‌الله که در شب چنین می­کرد و آن‌طور عبادت و آن‌طور قرائت قرآن و آن‌طور نماز شب، دیگران را همان‌طور می­توانست بکنند؟ نه، دیگران تحت‌الشعاع دعوت رسول‌الله بودند. اینجا سازمان رسولی در بُعد نبوت و سازمان رسولی در بُعد رسالت، هر دو از ارائه ملکوت است. ارائه ملکوت دو جهت به ابراهیم می­دهد: یک جهت ابراهیم را در بالاترین مرحله­ای که می­شده است در حد خود قرار داده ­است. آن انتقال‌پذیر نیست. بُعد دوم که انتقال‌پذیر است، دعوت رسالتی است. اگر خداوند ارائه ملکوت در بُعد دعوت رسالتی به ابراهیم نمی­داد، ابراهیم مثل ماها دعوت می­کرد. دعوت مثل ماها، غیر از دعوت رسول است. غیر از دعوت بالاتر از رسول است که نبی است.

– [سؤال]

– همین را می‌خواستم عرض کنم. ایقان مراحلی دارد. ایقان معرفة الله است دیگر، ایقان معرفة الله و شناخت خدا است. مگر معرفة الله درجات ندارد؟ چرا، اگر خداوند این ارائه خاص مقام عصمت و مقام ابراهیمیت را در بیانگریِ فقر إلی الله نمی­کرد، در بیانگری حقیقة المُلک و حقیقة المِلک جهان به ابراهیم نمی­کرد، ابراهیم دارای این مقام بود؟ نخیر، یک مرحله، مراحل یقینی است که انسان در مرحله مادون عصمت با فعالیت و جدیت و فکر و کوشش به دست می­آورد. سلمان می­شود فوقش، سلمان می­شود، ابوذر می­شود. ولی اینجا مرحله تلقی بشر و سلوک إلی الله در معرفت محدود به قدرت بشری است. بعداً، اینجا ارائه ملکوت الهی می‌آید.

یک ارائه ملکوت است که در بُعد فطرت است، در بُعد عقل است، در بُعد کوشش خود انسان­ها است. این مادون عصمت است، ولکن وقتی که انسان رؤیت ملکوت را کرد که «حقیقة التعلق بالله» را در بُعد قدرت محمد بشری انجام داد. کمک می­خواهد، اگر بخواهد مطلق بشود. اگر بخواهد مطلق بشود در رؤیت ملکوت بیش از آن حدی که رؤیت بشری در حد محدود بشری دارد، نه مطلق مطلق، مطلق الهی نه، اگر بخواهد مطلق در باب امکان شود که خود این مطلق هم مراتبی دارد، خود رسول‌الله معرفة الله دارد، ولی بالاتر از ابراهیم است. مطلق یعنی از این حد خاص بشری معرفة المکوت بالاتر برود، دیگر قدرت بشر نیست، آنجا خداوند باید اراده کند. کما اینکه در باب یوسف مگر این­طور نیست؟ «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏»[۱۲] وضعیات طوری بود که اگر عصمت ربانیه و اینکه خداوند به او نمی‌رسید به عنوان ربانی، اگر این اضافه نمی‌شد، حداقل «هَمَّ بِها» که می‌شد، به عمل کاری نداریم. یک همّ است، یک عمل است. «هَمَّ بِها» می‌شد، چرا؟ برای اینکه قدرت‌های بشری هر قدر هم تبلور یابد، هر قدر هم بالاتر رود، بعضی‌ها کند می‌شود.

اینجا جریان چیست؟ یوسف جوان، زلیخا جوان، در خانه هیچ‌کس نیست. زلیخا دعوت می­کند، زلیخا دنبال او می­دود. تمام محرکات شهوت از یوسف و از زلیخا موجود و… هر قدر ایمان یوسف منهای رسالت و منهای عصمت بالا باشد، اینجا کند است. همّ ایجاد می­شود اقلاً. منتها همّ زلیخا، همّ همگانی بود، همّ بعد از عمل که گریبانش را گرفت، ولکن همّ یوسف «وَ هَمَّ بِها» فقط همّ «لَوْ لا أَنْ رَأى» چون رؤیت برهان رب بود که عصمت ربانی بود، «هَمّ» هم نکرد، در خیال یوسف هم نیامد که نسبت به زلیخا یک فکر غلطی بکند. این مطلب بسیار بالا است و باید روی آن دقت بشود. «وَ كَذلِكَ نُري‏ إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ» بله، این یقین را نداشت، باید خداوند یقین بدهد.

«وَ قُلْ رَبِّ زِدْني‏ عِلْماً»[۱۳] یا در آن آیه مبارکه که هر قدر ما این را حساب کنیم، باز باید حساب کنیم که «وَ اعْبُدْ رَبَّكَ‏ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ»[۱۴] موقنین. «وَ اعْبُدْ رَبَّكَ» پیغمبر بزرگوار که اول العابدین است. «قُلْ‏ إِنْ كانَ لِلرَّحْمنِ‏ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعابِدينَ»[۱۵] این اول العابدین باز باید برود، عبادت دنیا کافی نیست، برزخ کافی نیست. قیامت همین­طور عبادت، هر قدر عبادت معرفت، هر قدر معرفت عبادت، عبادت، معرفت، با این دو بال می‌‌تواند در نشئات سه­گانه دنیا و برزخ و قیامت زندگی کند. که در قیامت آخر ندارد. پس «وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ» نه یقین ما، نه یقین عادی، نه یقین عصمت حتی، نه یقین در بُعد رسالت حتی، نخیر، همین‌طور بالاتر رفتن، بالاتر رفتن، بعد از مرگ هم در برزخ، بعد از برزخ هم در قیامت، همین­طور إلی غیر النهایة، چون معرفة الله حدی ندارد. این دو بُعد را ما از ارائه ملکوت می­فهمیم. پس رؤیة الملکوت چهار بُعدی شد. سه بُعدی هست. چهار بعدی شد.

۱- رؤیةالملکوت در حد مادون عصمت؛ ۲- رؤیةالملکوت در حد عصمت به حساب تبلیغ؛ ۳- رؤیةالملکوت در حد عصمت به حساب خودش. ابراهیم و ابراهیم­تر شدن، این سه در عالم امکان، امکان دارد. اما رؤیةالملکوتی که صددرصد حقیقة المِلک و المُلک را فاعلاً و مفعولاً، علماً و قدرتاً «بِیَدِهِ» باشد. این در انحصار حضرت حق سبحانه و تعالی است.

– [سؤال]

– آنجا که انتها دارد بله، آنجا که ندارد چطور؟ یک جایی انتها دارد، یک جا انتهای نسبی است. یعنی اگر عبادت اینقدر کنید به این می­رسید. بعد باز هم عبادت کنی می‌رسی، این حتی برای انتهای غایت، ولی انتهای غایت یا حقیقی است یا نسبی، انتهای غایت در اینجا نسبی است. چرا؟ برای اینکه معرفة الله انتهای معیّنی که از آن بالاتر نشود، ما نداریم. این یک مرحله­ای بود که گذشت و قبلاً به این ترتیب عرض نکرده­ بودیم یا هرچه.

بعد «فَلَمَّا» این «فَلَمَّا جَنَّ» با این دید که نگاه کنیم می­فهمیم که این «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ‏ اللَّيْلُ» حرف­هایی است که جمعیة الهدایة و دیگران می­گویند، این حرف­ها نیست. ساده مطلب را نباید بگیریم. چرا؟ برای اینکه سه نمونه خداوند از ارائه ملکوت به ابراهیم دارد نشان می­دهد. ارائه ملکوت به ابراهیم در بُعد رسول و در بُعد رسالت «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ‏ اللَّيْلُ‏ رَأى‏ كَوْكَباً»[۱۶] دید، چه رؤیتی؟ رؤیت «مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا» نه، ستاره‌پرستان که بیشتر می­دیدند. آیا ستاره‌پرستان بیشتر چشم می­دوختند به ستاره­ای که می­پرستند یا ابراهیم؟ او که به اینها کاری ندارد، مطلبی نیست. این «رَأی» رؤیتِ «مَنْ أَبْصَرَ بِهَا» است. «مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا» نیست. این کوکبی که دید، ظاهر کوکب درخشان، قبول است درخشانی محدود، کاری به محدود بودن درخشانی نداریم که خود فقری است. اما فقر بالاتر از محدودیت این است که زیر حجاب برود، خودنگه­دار نیست. همیشه روشن نیست، تاریک می­گردد، بعد روشن می­گردد. این مراتب فقر است. مرتبه فقر اول: محدود بودن درخشش این ستاره که […] عبودیت است و فطرت انسان معبود محدود نمی­خواهد، معبود لاحد می­خواهد. اینجا را ابراهیم کاری ندارد. بالاتر می­رویم.

«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ‏ اللَّيْلُ‏ رَأى‏ كَوْكَباً» رؤیت ملکوتی، «قالَ‏ هذا رَبِّي». ما در ‏«هذا رَبِّي» احتمالاتی داریم که باید عرض کنیم، بعد دنباله بحث را بیاوریم. «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ‏ اللَّيْلُ‏ رَأى‏ كَوْكَباً قالَ‏ هذا رَبِّي» «هذا رَبِّي» چندتا احتمال دارد. اولاً در بعضی روایات دارد که این «هذا رَبِّي» استفهام است. استفهام به‌عنوان توبیخ است. کجاست؟ «أ هذا رَبِّي» در قرآن داریم؟ نه، ما که نمی‌توانیم تحمیل کنیم. اگر فرموده بود «أهذا ربی» مطلب بیّن بود. اگر چنانچه مراد از «هذا رَبِّي» استفهام است. منتها استفهام چند نوع است: ۱- یا استفهام چیزی که نمی­داند و می­پرسد که بداند. ۲- استفهام انکاری و توبیخی. اینجا هیچ‌کدام نباید باشد. چرا؟ برای اینکه اگر استفهام بود، ادات استفهام از نظر بلاغت و فصاحت ادبی باید در کار باشد. پس استفهام نیست. یک احتمال که استفهام نیست. حتی استفهام انکاری هم نیست. چون اگر استفهام اثباتی باشد، می‌خواهد بفهمد که این نیست. اگر می­خواهد بفهمد «أهذا ربی» البته این به مقام حضرت ابراهیم صدمه می­زند. ابراهیم نمی­داند که این ستاره رب او است یا نه، از ستاره‌پرستان می­پرسد.

خیلی جالب است. ابراهیم نمی­داند که این رب است، از ستاره­پرستان می­پرسد که این رب است یا نه، یعنی اگر بگویند رب است، بگوید بله، یعنی از ستاره­پرستان پایین­تر است، از مشرکین پایین­تر است. این کنار رفت، استفهام نیست. چون ادات استفهام در اینجا وجود دارد. نه استفهام برای فهم است، حتی استفهام برای توبیخ. استفهام برای توبیخ درست است که ابراهیم (ع) بگوید آیا این خدا است؟ توبیخ، این هم نیست. بله، حق دارد توبیخ کند، یعنی در مقام محاوره و در مقام احتجاج صحیح است انسان توبیخ کند جاهلانی که غیر خدا را خدا می­دانند. صحیح است. اما جایش اولین قدم نیست. در اولین قدم نباید توبیخ کرد. اول باید ایضاح کرد، ما محاوره را و احتجاج را از انبیاء باید یاد بگیریم، از وحی باید یاد بگیریم. این­طور نیست که این مطلبی که باید وسط گفت، اول بگوییم، مطلبی که آخر باید بگوییم وسط بگوییم. نخیر، مراتب دارد. باید از نقطه اولی، ثانیه، ثالثه تا به آن مرحله اخیره برویم. اگر کسی ستاره­پرست است از اول نباید بگوییم ای فلان فلان شده، اینکه درست نیست. از اول که نباید توبیخ کرد که آیا این رب است؟ اینکه معنا ندارد، باید اول ایضاح کنیم. ایضاح کند، ایضاح کند، روشن شود که این ربوبیت ندارد. بعد از اینکه روشن شد ربوبیت ندارد. باید بگوید: «وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ»[۱۷] […] شما مشرکید، بعد از استدلال، پس این دو شاخه استفهام در اینجا غلط است. «هذا رَبِّي» «أهذا ربی» استفهاماً، «أهذا ربی» توبیخاً. این کنار رفت.

سوم، «هذا رَبِّي» که اعتراف دارد می­کند. این هم یک بُعد است. اعتراف می­کند که «هذا رَبِّي» این منافات دارد با تمام آیاتی که «ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ» حتی از زمانی که در خانه آزر بود، با او دعوا داشت دائماً، زباناً، عملاً که چرا تو بت­ساز و بت­پرستی؟ منافات با این جهت دارد و دلیلی هم ما بر این مطلب نداریم. که «هذا رَبِّي» درست است ادات استفهام ندارد، ولیکن، حال که ادات استفهام ندارد، چند احتمال در کار است. وقتی چند احتمال در کار هست، شما نمی­توانید به یک احتمال بچسبید. کما اینکه در قضیه «خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً»[۱۸] که بعداً در فقه خواهد آمد، چند احتمال است. آن احتمالی که مخالف است با ضرورت و نصوص آیات که ما نمی­توانیم قبول کنیم. در اینجا در «هذا رَبِّي» بدون دو استفهام که توبیخی باشد و استفهامی باشد و استعلامی باشد. چند احتمال است:

۱- «هذا رَبِّي» دارد عقیده خود را گزارش می­دهد، این خدای من است. بدانید من هم با شما هستم.

۲- إخبار است، دارد خبر می­دهد که این خدای من است. شما که این ستاره را خدا می­دانید. من هم می­گویم این خدای من است.

۳- «هذا رَبِّي» از باب مجارات است. و در باب محاوره با کسی که مطلبی را قبول ندارد، اولین قدم این آخری است. ما پنج احتمال دادیم دیگر، اولین قدم این آخری است. کسی مطلبی را قبول دارد و حاضر نیست از آن صرف نظر کند. می­گوییم که بله، من هم قبول کردم به حساب مماشات، قبول کردم آنچه را که قبول داری. یک مرتبه یک مطلبی را من و او هر دو قبول داریم، بر مبنای این استدلال می­کنیم. ولی اینجا مطلبی که بین هر دو مقبول باشد در کار نیست. خدا را آنها قبول ندارند، ستاره را هم ابراهیم قبول ندارد. پس حد مشترکی در کار نیست. خدا را که آنها نمی­پرستند، قبول ندارند و ستاره را ابراهیم قبول ندارد و نمی­پرستد. پس حد مشترکی ندارند.

در باب محاوره و مناظره باید گشت و حد مشترک پیدا کرد. اگر حد مشترک پیدا کردید، بر محور حد مشترک خصوصیاتی که حد مشترک دارد با استدلال بیان می­کنید تا حرف خودتان را که درست است ثابت کنید. اما اگر حد مشترکی در کار نیست. دو حال است: ۱- آنکه من قبول دارم و او قبول ندارد، من محور استدلال قرار بدهم. فایده­اش چیست؟ من قبول دارم، او که قبول ندارد. من می­خواهم به او ثابت کنم، این که نمی‌شود. ۲- آنکه او قبول دارد و من قبول ندارم، برای مجارات و برای اینکه ظاهراً با او بروم تا او را از غلط خودش برگردانم، این خوب است یا نه؟ پس بر این احتمال شد. در این پنج احتمال یکی فقط درست است. «هذا رَبِّي» «أهذا ربی» که دارای دو احتمال است. «أهذا ربی» استفهام نمی­داند. دوم اینکه هم لفظاً غلط است، هم معناً، که از مشرک هم پایین­تر است. «هذا رَبِّي» استفهام برای فهمیدن است. دوم: «هذا رَبِّي» توبیخ، ادات استفهام نداریم، این لفظاً و معناً غلط است.

سه احتمال دیگر، «هذا رَبِّي» بدون ادات استفهام: ۱- گزارش دادن به مشرکین که این خدای من است. ۲- به مشرکین گفتنِ «هذا رَبِّي» که إخبار نیست، بلکه اعتراف است. یک اعتراف داریم یک إخبار، یک وقت است که می­گوید من اعتراف می­کنم او خدای من است. إخبار به چیست؟ إخبار به اینکه من قبول دارم خدای من است. دوم اینکه خیر، إخبار به اینکه من قبول دارم نیست. «هذا رَبِّي» به آنها دارم گزارش می‌دهم که این خدای من است، نه فقط خدای شما، خدای من هم هست.

۳- «هذا رَبِّي» نه اول است، نه دوم است که استفهام است، نه سوم است نه چهارم، بلکه پنجم است. «هذا رَبِّي» از باب اینکه زمینه مشترکی ابراهیم بین خود و اینها پیدا نکرد. از بس اینها در ستاره‌پرستی قوی بودند و ثابت بودند و ابراهیم در طرف مقابل در خداپرستی قوی و ثابت بود، چنانکه آیات شاهد است. اینجا زمینه مشترکی پیدا نکرد. وقتی که زمینه مشترکی پیدا نکرد از چند حال خارج نیست: یا رها کند، رسول که نمی­تواند دعوت را رها کند. یا آنچه خود قبول دارد به او تحمیل کند و زمینه بحث قرار دهد. این هم غلط است. آخرش چیست؟ آنچه او قبول دارد. پس اولین نقطه درخشان دعوت به صورت مناظره را ابراهیم پیمود «وَ كَذلِكَ نُري‏ إِبْراهيمَ» منطق را خدا به ابراهیم یاد داد. منطق را هم نباید ارسطاطالیس به ما یاد بدهد. منطق، منطق دعوت الهی است. منطق در بُعد إغناء درونی و در بُعد اغناء برونی در محاورات و در مناظرات «وَ كَذلِكَ نُري» چه کسی بلد بود؟ اینجا دارد یاد می­گیرد.

«وَ كَذلِكَ نُري‏ إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ» این یک بُعد است. بُعد ظاهری، بُعد باطنی­اش که هم معلوم است. بعد باطنی ارائه ملکوت یعنی «حقیقة التعلق بالله مُلکاً و مِلکاً» در آن بُعدی که بشر کند است و نمی­تواند، خداوند به ابراهیم نشان می­دهد که اگر ستاره‌پرستان فهمیدند که ستاره خدا نیست، فهم آنها با فهم ابراهیم فرق دارد. فهم «مرسلٌ إلیهم» با فهم رسول فرق دارد. و این ارائه ملکوت ربانیه است.

این احتمال است که «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ‏ اللَّيْلُ‏ رَأى‏ كَوْكَباً قالَ‏ هذا رَبِّي» بله، این اعتراف به این است که این نجم رب من است، برای اینکه آنها را به خودش نزدیک بیاورد. بتواند بر مبنای «هذا رَبِّي» سخن بگوید. بتواند مناظره را با آن سفت­ها و سخت­های در عبودیت آغاز کند. این چه اشکال دارد؟ پس این جمعیة المرسلین که می­گویند او مشرک بود، روی یک احتمال، دو احتمال، سه احتمال، چهار احتمال، ما می­گوییم از این پنج احتمال یکی درست است. اگر هم ما دلیل بر صحت این احتمال اخیر لفظاً و معناً نداشتیم، مگر احتمالات مخالف دلیل است؟ اگر یک نفر آدم یک شیشه­ای برداشته و می­خورد، احتمال شراب است، احتمال عرق است، احتمال آب است، احتمال شربت به‌لیمو است. مگر می­شود چسبید به بیضه آن احتمالی که حرام است؟ نخیر، مگر احتمال حرام، حرام را ثابت می­کند؟ و لا سیّما در صورتی که دلیل داشته باشد برای اینکه این آدم حرام‌خور نیست، این آدم حلال خورده است.

در اینجا هم می­دانیم که ابراهیم وقتی که می­گوید: «هذا رَبِّي» در بُعد این سه احتمال، آن احتمالی که منجز است، احتمال این است که قبلاً ایشان رسول بوده است. قبل از رسالت، با آزر دعوا و اختلاف و مناظره داشته است برای اثبات ربوبیت حق و انکار شرک و این بت­ها و اصنامی که […] بنابراین جواب اینها از اول تا آخر خواهد بود و بعد هم ما مطالبی داریم که باید بحث کنیم.

«اللَّهُمَّ اشْرَحْ صُدُورَنَا بِنُورِ الْعِلْمِ و الْإِیمَانِ وَ مَعَارِفِ الْقُرْآنِ الْعَظِیمِ وَ وَفِّقْنَا لِمَا تُحِبُّهُ وَ تَرْضَاهُ وَ جَنِّبْنَا عَمَّا لَا تُحِبُّهُ وَ لَا تَرْضَاهُ».

«وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ».


[۱]. انعام، آیه ۷۵.

[۲]. یس، آیه ۸۳.

[۳]. یونس، آیه ۱۰۱.

[۴]. اعراف، آیه ۱۸۵.

[۵]. غرر الحكم، ص ۵۸۸.

[۶]. نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص ۱۰۶.

[۷]. ملک، آیه ۳ و ۴.

[۸]. انعام، آیه ۷۵.

[۹]. مزمل، آیه ۷.

[۱۰]. همان، آیه ۲.

[۱۱]. همان، آیه ۳.

[۱۲]. یوسف، آیه ۲۴.

[۱۳]. طه، آیه ۱۱۴.

[۱۴]. حجر، آیه ۹۹.

[۱۵]. زخرف، آیه ۸۱.

[۱۶]. انعام، آیه ۷۶.

[۱۷]. انعام، آیه ۷۹.

[۱۸]. ص، آیه ۴۴.