پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر آیت الله‌العظمی دکتر محمد صادقی تهرانی

جستجو در این صفحه

کلمات کلیدی

خلاصه بحث

۱: سن بلوغ از مسائلی است که در آن نیاز به بیان شریعت نیست.
۲: بیاناتی حول دو نوع بلوغ فعلی (خود شخص استعداد به دست آوردن احکام را دارد) و بلوغ شأنی (اگر به شخص احکام فهمانده شود قدرت تشخیص صحت و سقمش را دارد)
۳: منظور از شهادت الله در آیه‌ی «قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهيدٌ بَيْني‏ وَ بَيْنَكُمْ وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ‏ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ ...»
۴: آیا استعمال لفظ در اکثر از یک معنا ممکن است؟
۵: پاسخ دو سؤال زیر حول آیه‌ی محوری در مبحث بلوغ:
• کلمه‌ی (مَنْ بَلَغَ) در آیه‌ی بلوغ «أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ‏ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ» عطف به فاعل است یا مفعول؟
• فعل (بَلَغَ) لازم است یا متعدی و فاعل و مفعولش چه چیزهایی هستند؟

بلوغ و تکلیف

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و علی آله الطاهرین
اللهم صلی علی محمد و آل محمد

فقه مقارن بر مبنای اجتهاد، اجتهاد و جهاد و جهد و سایر تعبیراتی که هست، دلیل است بر اینکه زندگی تکلیف کوشش است. آیات جهاد: جهاد نفس، جهاد بدنی، جهاد علمی، جهاد مالی و سایر جهادها به الفاظ و تعابیر گوناگون در قرآن زیاد است. مثلاً بحث بلوغ و تکلیف را که ما مقدم انداخته‌ایم این دو بحث هم بر مبنای اجتهاد است، اجتهاد کنید از مبانی صحیح که کتاب است در اصل و سنت است در فرع که کِی انسان مکلف می‌شود؟ پسر، دختر هر دو کی مکلف می‌شوند این بر مبنای اجتهاد است.
بررسی کردن با کوشش و کاوش، بر مبنای ادله اصلیه مقرره شرعیه که بفهمیم کِی مکلف می‌شویم؟
بحث اول بحث بلوغ است که بر مبنای بلوغ تکلیفه، تبعاً تکلیف ربانی است چون تکلیف گاه تکلیف حیوانی است در سن بسیار کوچکی انسان، گاه تکلیف حیوانی است بزرگ‌تر، گاه تکلیف ربانی است. ما بحثمون در بلوغ مبنای ربانی و تکلیف ربانی است.
زمینه تکلیف در نقطه اولی که معرفت الله است در بعد عقیدتی و نماز است در بعد عملی، نقطه اولی رو میخوایم پیدا کنیم، آیا نقطه اولای بلوغ کدام است؟ تا نقطه اولی تکلیف بر همان مبنا باشد.
ظرف بلوغ است، مظروف تکلیف است، نتیجه این ظرف و مظروف که بلوغ و تکلیف است، اعتقاد پیدا کردن و عمل کردن به احکام ربانیه است از نظر قرآن و سنت. اصولاً مطالب سه جور است: یک مطالب احکامی است. احکام در انحصار خداست قطعاً، احکام امر و نهی و واجب و مستحب و مباح و راجح و مرجوح در زمان بلوغ و تکلیف در انحصار خداست. حتی پیغمبر هم دخالت ندارد، چون پیغمبر رسول است . [ان انا الا رسول] نه رب، نه رسول الرب، رسول است.
بنابراین روایاتی که این مطلب را وانمود می‌کند که مثلاً نماز دو رکعتی بود پیغمبر یک رکعت به مغرب اضافه کردند و دو رکعت به عشاء و ظهر و عصر، این روایات قابل قبول نیست، چون پیغمبر رسول است، رب رسول نیست، رب نیست.
از آیه مبارکه سوره کهف که ﴿ وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا ﴾ [کهف:آیه 26] ؛استفاده می شود که خدا هیچ کس را در حاکمیت خود، نه تکوینا و نه تشریعا، شریک قرار نمی‌دهد. همانطوری که از برای ذات اولوهیتش، صفات الوهیتش، افعال الوهیتش، شریک قرار نمی‌دهد و محال هم هست تکوینا، از برای حاکمیت و بیان احکام شرعیه‌اش هم شریک قرار نمی‌دهد. خلیفه، نائب، وکیل، هیچ از این ابعاد از نظر خداوند نه در بعد ولایت تکوینی است و نه در بعد ولایت تشریعی.
بنابراین، بعد اول: از مثلث مطالبی که ما برخورد باهاش داریم، بعد احکامی است احکام در انحصار خداست، احکام فقه. بعد دوم: موضوعات احکامی است، موضوع است و حکم گاه حکم است صرفاً، گاه ممزوجی از موضوع و حکمه. این یه موضوع احکامی است. موضوعات احکامی هم حدش، اندازه‌اش، وقتش، وضعش، کیفیتش، کمیتش در انحصار ربانی است رب العالمین. و سوم: موضوعات فقه آب چیست؟ هوا چیست؟ نان چیست؟ خب اینا که شرع نمیخواد که، کسی که شعور حیوانی و شعور انسانی حسی دارد تمیز می‌دهد با چشمش دیدنی‌های واضح را با گوشش شنیدنی واضح را و همچنین و همچنین.
موضوعات غیر احکامی یعنی موضوعات مطلق، موضوعاتی که در ارتباط خاص با متشرعه نیست، اما احکام که در ارتباط خاص با متشرعین است و موضوعات احکامی هم که در ارتباط خاص با متشرعین است، بیانش منحصر به شارع است.
حالا، از قسم سوم بلوغ است. بلوغ، بلوغ نه حکم شرعی است نه موضوع احکامی است، بلکه بلوغ یک موضوعی است عام، رسایی، رسایی فکر، رسایی عقل، در بعد ضد دینی، در بعد دینی، در بعد نه ضد دینی و دینی، در کل ابعاد رسایی است، فلان کس در علم فیزیک بلوغ دارد. رساست. در علم شیمی جبر، لگاریتم، هندسه و رساست، این حکم شرع نمیخواد که، من به خانه‌ام رسیدم [بلغت الی بیتی] این حکم شرع نمیخواد، این نه قسم اول است که حکم شرعی باشد که از شرع بیان کند، نه قسم دوم است که موضوع حکم شرعی است که مرکبه، بلکه موضوع عامه، موضوع عام که در برخورد کل مکلفین و حتی غیر مکلفین است این موضوع عام است. بلوغ هم چنین، منتها راجع به بلوغ که زمینه تکلیف است تعابیر گوناگونی در قرآن و سنت وجود دارد. اضافه تبیانی قرآن و سنت اضافه بر عقل، اضافه تبیانی قرآن و سنت مربوط است به موضوعاتی و مطالبی که ما می‌تونیم بهش برسیم اما قرآن کمک می‌کند، سنت کمک می‌کند.
حالا بلوغ، بلوغ، عقل، شعور، فکر و از این قبیل‌ها رسایی، رسایی انسان در بعد اخیر و در بعد اول، بعد اخیر که بعد بشری را کنار می‌گذارد. بعد اول که بعد ربانی است، یعنی: بلوغ در شناخت خدا، معاد، رسالت و کتاب و سنت در نقطه اولی، چون بلوغ هم مراتبی دارد، مثلاً سن تکلیف را آقایون معین می‌کنند مثلاً میگن 15 سال، خب 15 سال از نظر آقایون اول زمان بلوغه، 16 سال چی؟ 13 سال چی؟ اینا مراتب بلوغه، مراتب عالیه بلوغه، مرتبه ادنای بلوغ انسان این است که عقلش خدا را بشناسد یا بتواند بشناسد، این دو تعبیر حساب داره‌ها، یا به خودی خود عقلش خدا را بشناسد یا بتواند بشناسد یا بتوان او را شناساند، در سه بعد. در سه بعد بلوغه، بلوغ در نقطه اولی هم مراتبی داره یا بلوغ عقلی جوری است که خود شخص عاقل با فکرش با دقتش با تدبرش خدا را می‌شناسد و خدایی‌ها را، این بلوغ عالیه یا نخیر، بلوغ ظاهر بالفعل نیست بلوغ شأنی است. یعنی: اگر به او خدا را بشناسانید می‌تواند بشناسد اینم بلوغه، اگر تبیین صحیح گردد، استدلال مضموم شود، از برای این طفل می‌تواند با این استدلال خدا را بشناسد، نبوت را بشناسد، امامت را بشناسد، این هم بلوغه منتها فرق‌هایی بین بلوغ اول و بلوغ دوم هست، در بلوغ اول بلافاصله تکلیفه، کسی که خودکفاست در بلوغ در تشخیص عقلی به الهیات این مبلغ نمی‌خواد این خود بایست دنبال مبلغ بره بایست خودش دنبال برود، پی جویی کند، کوشش کند، کاوش کند که احکام خدا را و دستورات خدا را در سلب و ایجاب به دست بیاره. این بلوغ درجه اول. این دیگه مبلغ نمیخواد، ولکن گاه استعداد طفل جوری است که خودش نمی‌تواند خدا شناس باشد با فکر خود با مقدمات و وسایلی که در دست دارد خودش نمی‌تواند خدا شناس باشد ولکن این توان درش هست که اگر مبلغی به طرز صحیح و به شیوه درست و مناسب استدلال کند، بر وجود خدا و نبوت و معاد و چه می‌تواند بفهمد. اینجا هم مکلف است هم مکلف نیست این بالغ بالفعل نیست بالغ شأنی است. اگر بالغ بالفعل بود مکلف بالفعل بود ولکن کسی که بلوغش شأنی که اگر به او معرفی کنند الهیات را خواهد شناخت در این صورت بلوغ شانی است. یعنی: اگر مبلغین و دعات الی الله توضیح بدهند حق را از برای این شخص می‌تواند بفهمد. این تکلیف دو بعده: بعد اول؛ تکلیف مربوط است به مبلغین کسانی که دعات الی الله‌اند و بعد دوم؛ که ظرف بعد اول است، اطفالی هستند که در هر سنی از سنین، اطفالی هستند که اگر اونها را دستشون رو بگیرید و معرفی کنید الهیات را می‌توانند بفهمند این بلوغ دومه.
بلوغ اول یک بعدی است. بلوغ دوم دو بعدی است. بلوغ اول یک بعدی است چه کسی باشد، نباشد، استدلال بکند، نکند. این عقلش جوری است که می‌تواند خدا را بفهمد.
مثال یک طفلی است که منزل ما آمد دو سه ساعت هم با هم صحبت کردیم، آقای طباطبایی 5 سالش بود، اون بالغه، خدا را پیغمبر را معاد را برزخ را حفظ است، دو ساعت ازش سوال کردم، چند آیه در قرآن راجع به فلان موضوعاته، خب این بالغه، لزومی ندارد که سن 10 سال و سن 15 سال داشته باشد. چون بلوغ رسایی منتها رسایی یا رسایی خودی است یا رسایی به وسیلهِّ، اگر بلوغ و رسایی خودی باشد مکلف است که پی جویی کند و کاوش کند از احکام خدا که اگر نکند مقصر است. ولکن، این بلوغ عقلی، ولکن بلوغ شأنی که استعدادش جوری است که اگر الهیات را و شرعیات را به او از روی دلیل صحیح معرفی کنند می‌فهمد. در اینجا اگر نکنند قاصر مکلف نیست، این شخصی که عقلش استعداد دارد و موقعیت دارد بفهمد و نفهموندن بهش، این مقصر نیست، مقصر کسی است که باید دست این رو بگیرد و نگرفته، مقصر در عالم زیاد است. کسانی که روشنگری می‌توانند بکنند، اگر روشنگری نکنند مقصر اصلی اونها هستند. کسانی که در تاریکی و ظلمات به سر می‌برند و استعداد تبلیغ شدن دارند و استعداد ورود در نور دارند و کسی تبلیغ نکند اونها رو مقصر کسانی‌اند که تبلیغ نکردند.
خب بر گردیم به بلوغ، بلوغ از نظر قرآن و از نظر سنت مخصوصاً در تعبیر بلوغ زیاد هست، از جمله آیه محوری است که دیروز عرض کردیم اشارتا آیه 19 سوره انعام ان شاء الله از شنبه به بعد آقایون هر یکی قرآن خواهید داشت چون بحث ما فقهیه اما فقهی قرآنی است، عقیدتی قرآنی، فقهی قرآنی، اصولی قرآنی، لغوی قرآنی، ادبی قرآنی، اخلاقی قرآنی، همش قرآنی است این قرآن که مظلوم‌ترین کتاب‌هاست حتی در حوزه‌های ما قرآن در دست داشته باشید ما به خدمت قرآن بریم در خدمت قرآن باشیم.
آیه 19 سوره انعام ﴿ قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ أَئِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْرَى قُلْ لَا أَشْهَدُ قُلْ إِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَإِنَّنِي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ ﴾ [انعام:آیه 19]؛ در این آیه دو بحث داریم: یک بحث پرسش‌هایی است که من می‌پرسم از برادران، آقایون در این چند روزه که تعطیله فکر بفرمایید و کمک بفرمایید و نتیجه شم بفرمایید ما استفاده کنیم و یک بحثی که خودمون می‌کنیم. بحثی که خودمون می‌کنیم ﴿ قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً ﴾ پیغمبر بگو به مکلفین، بگو به بالغین، بگو به کسانی که استعداد دریافت حقیقت را با دلیل دارند، بگو ﴿ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً ﴾ دعوی رسالت که خاتم النبیین (ص) فرمود خود دعوی آیت خاص ربانی استٍ، معجزات مطلبی است و دعوی رسالت مطلب دیگری، کسی که دعوی اتصال رمزی با وحی خالص رب العالمین می‌کند و نزد هیچ بشری درس نخونده است و هیچ کتابی ندیده است و تعلم از ماوراء الله نکرده است. کسی که یک شبه ره صد ساله می‌رود و هزار ساله ره خلود می‌رود، رسول الله (ص) که ﴿ وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ ﴾ [عنکبوت:آیه 48]؛ این سخن اولش سخن آخرش سخن وسطش تمام سخنانش ربانی است. یعنی: آفتاب آمد دلیل آفتاب، خود آیات مقدسات قرآن از نظر لفظ تعبیر حتی موسیقی و وزن و از نظر محتوا و از نظر معنا اختلاف هیچ ندارد ﴿ أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا ﴾ [نساء:آیه 82] ؛ خب چون مردم و مکلفین عادت کرده بودن و انس کرده بودند که فاصله باشد بین وحی رسالت و اعجاز، ولکن قرآن هم وحی رسالت است و هم به تعبیر معمولی اعجاز نیست، قرآن خودش دلیل است بر اینکه کلام الهی است. هیچ شاهدی در وراء لازم ندارد، کما اینکه خورشید آفتاب آمد دلیل آفتاب، خورشید نیازمند به شمع و چراغ و نورافکن و این حرف‌ها ندارد، خودش دلیل است بر روش بودن خودش. قرآن هم خود قرآن به خودی خود به مقتضای خلود معجزه قرآن و خلود ربانی بودن قرآن این است که خود قرآن هر قدر علم و عقل و فکر و تدبر پیشروی کند، قرآن پیشروی می‌کند در افکار، روشن‌تر می‌شود در افکاری که ربانی است و لذا قرآن لفظ معجزه ندارد.آیه است ﴿ وَقَالُوا لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَاتٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الْآيَاتُ ﴾ [عنکبوت: آیه 50] ؛ یعنی نشانه ربانی بودن، همانطوری که خود رسول در فهمش در فکرش در کارش، سلبش، ایجابش، نشانه ربانیت دارد. قرآن هم نشانه ربانیت دارد. در سوره یاسین دارد که ﴿ قَالُوا رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ ﴾ [یس:آیه 16] ؛ وقتی که ما، معارضین رسل عیسی رو قبول نمی‌کردند، تکذیب کردند اولی را دومی را سومی را، یک حرف می‌زند: ﴿ قَالُوا رَبُّنَا يَعْلَمُ ﴾ نه الله، نه اله العالمین، نه رب العالمین ﴿ رَبُّنَا ﴾ تربیت کننده خاص ویژه ما می‌داند که مرسلین به چه دلیلیه این، این ارجاع به این است که ما خودمون آیت ربانیت هستیم کلام ما، فکر ما، عمل ما، معاشرت ما، نفی و اثبات ما دلیل است بر اینکه از جانب رب ایم، چون هیچ جای خدشه و تاریکی و کوتاهی و نقصان و قصور و تقصیر در جریان ما جود ندارد. ﴿ قَالُوا رَبُّنَا ﴾ کذالک، رسول الله (ص) که اعظم رسل است و اعظم عالمین است خودش دلیل است بر وحی، اما دلیل قوی‌تر دلیل قوی‌تر از محمد بن عبدالله (ص) خود قرآن است، قرآن وحی خالص رب العالمین است که دو دلیل است: هم دلیل است بر اینکه آورنده‌اش رسول است. هم دلیل است بر اینکه وحی الهی است.
﴿ يس * وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ * إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ * عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ﴾ [يس: 1-4] لفظ واو لفظ قسمه، ولی قسم به دلیله، عرض شود که غیر دلیل که فقهی که عاجز است می‌خورد. کسی که دلیل ندارد، دلیل روشن کننده و قانع کننده ندارد، او قسم می‌خورد، اما خداوند که خالق مدلول و دلیل است، اگر قسم می‌خورد قسم به دلیل می‌خورد: ﴿ يس ﴾ [يس: آیه 1] یا سام عن الوحی ﴿ وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ ﴾ [يس: آیه 2] قسم به قرآن بر مبنای حکمتش، حکمت، حکمت و فشردگی و صحت صد در صد و مطلق که در قرآن است دلیل است بر دو مطلب: یکی دلیل است بر مخاطب یاسین، یکی ﴿ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ * عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ﴾ [يس: آیه 3-4] حالا در این آیه ﴿ قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً ﴾ [انعام:آیه 19] از پیغمبر شاهد میخوان، از پیغمبر گواه میخوان که تو که میگی با وحی من اتصال دارم ارتباطی تنگاتنگ دارم، آنچه می‌گویم، آنچه می‌کنم، تمام نفی و اثبات‌های من بر مبنای وحیه، بر مبنای عقل من نیست، بر مبنای شورا نیست، بر مبنای نوشته‌های دیگران و حرف‌های دیگران نیست، فقط بر مبنای وحی است که ﴿ وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴾ [نجم:آیه 3]؛ آنچه تنطق می‌کند رسول الله چه تنطق لفظی، چه تنطق کتبی و چه تنطق عملی، همه‌اش وحی است . ﴿ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى ﴾ [نجم:آیه 4]؛ دلیل چیه می‌گوید خدا، خب خدا دلیل است بر اینکه پیغمبری خدا به ما نگفته که ﴿ قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ ﴾ آیا از خدا شاهد قوی‌تر وجود دارد بر اینکه تو رسول خدایی؟ رسول خدا هر شاهدی بر رسالت داشته باشد ما دون شهادت مرسله است. ﴿ قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً ﴾ چه چیزی بزرگ‌تر است، عظیم‌تر است، قانع کننده‌تر است در شهادت بر اینکه تو رسول خدایی؟ ﴿ قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ ﴾ سوال: تو که ادعای وحی و رسالت داری و میگی شاهدم خداست، شاهدت پیدا نیست، ما شاهدت رو نمی‌بینیم، نمی‌شنویم، نمی‌یابیم آیا شاهد نادیده، ناشناخته، نایافته شاهد است؟ شما میگید فلان مال، مال من است شاهد دارم صد تا شاهد دارم صدتا شاهد کجان؟ نمی دونم اسمشون چیه نمیدونم شاهد فایده نداره، این اعتراض وارده،
سوال، ﴿ قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ ﴾ خب چیه شهید، الان، شهادت الله دو جور شهادت است: یکی اینکه خود خداوند بارز شود بر فرض محال و بگوید این شخص پیغمبر من است. یا خداوند وحی کن به مرسلن الیهم یکی یکی وحی کند که این شخص پیغمبر منه اینجور نمیشه. سه: نه خداوند خودش بر فرض محال بروز کند و ظهور کند که ببینند او را که اگر ببینند او را خدا نیست آنچه دیده شود محدود است، آنچه به عقل آید محدود است، آنچه در تحت نظر حس قرار بگیرد محدود است، این محاله این محال ذاتی است.
محال دومی، بعد دوم است که خداوند به فرد فرد مکلفین وحی کند که این پیغمبر منه مگه میشه؟ خب وحی به خودشون میشه پیغمبر برای چیه!
بنابراین سوم: این است که خداوند در وحی ای که بر این پیغمبر فرستاده در قرآنی که بر این پیغمبر نازل کرده است، در این قرآن کاری کرده است که اگر کسی دقت کند در این آیات می‌فهمد این آیات ربانی است قطعاً، از بزرگ‌ترین علما، دانشمندان، شوراها، مفکرین، عقلاً از هیچ کس ساخته نیست، این کار کاری است که از غیر مطلق ساخته نیست. موجودی که در بعد قدرت، در بعد علم، در بعد حکمت، در بعد رحمانیت و رحیمیت در کل ابعاد ربوبیت مطلق است، مطلق بودن او از کلام او پیداست.
مثال: بنده ادعا می‌کنم فرض کنید، که من هفت هشت سال درس مرحوم آیت الله العظمی بروجردی رفتم، خب شاهد ندارم که شاهدم کیه یک شاهد غیری است یک شاهد خودی، شاهد غیری فلان و فلان و فلان و بهمان شاهد منه که شاید دروغ باشه شاید اشتباه باشه ولکن شاهد خودی: اگر حرف‌های ایشان را که شما می‌شناسید مبانی ایشان را مطالب ایشان را من آنچه را که فرموده‌اند عرض می‌کنم معلوم است که من شاگرد ایشونم یا شاگرد بلافصل یا شاگرد با فاصله یا شاگرد کتابی یا شاگرد درسی، حالا ﴿ قَالُوا رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ ﴾ [یس: آیه16]؛ مربی ما می‌داند چون آثار تربیتی خاص معصوم رب العالمین در رسل عیسی پیدا بود میخوان مردم رو توجه بدن که شما توجه کنید که این آفتاب خودش دلیل است بر اینکه آفتاب است. نبی خودش دلیل است بر اینکه نبی است. ولکن در قرآن مطلب دو بعدی است، هم نبی آیت ربانیه است، هم کتاب آیت ربانیه است، محمد قرآن و قرآن محمد هر دو شاهدند و گواهند بر نزول وحی قرآنی محمدی و محمدی قرآنی (اللهم صلی علی محمد و آل محمد) ﴿ قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ ﴾ پس خود قرآن شاهده، قرآن به خودی خود شاهد صد در صد مطلق رب العالمین است بر اینکه آورنده این وحی رسول است. هم رسالت رسول ثابت می‌شود هم رسالت وحی قرآنی و ﴿ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ
حالات سوالات رو عرض کنم: از نظر ادبی مقدمه ای داریم که بعد سوالات عرض کنیم سوالات آقایون به فکر کنید و شنبه ان شاءالله به زودی جواب عنایت بفرمایید استفاده کنیم.
ببینید خدا همانطوری که ذاتش، صفاتش، افعالش، لیس کمثله شیء منقطع النظیر است، مستحیض است نظیرش، چه وجودش و چه خلقش، کتابش هم همینطوره، کتاب الله مثل قرآن، تورات نه انجیل نه، چون خداوند تورات و انجیل و زبور و کتاب سلیمان و کتاب ارشیا و کتاب ارمیا و کتاب داوود کتب وحی تحدی نفرموده از نظر لفظی تحدی نفرموده، از نظر معنوی هم تحریف شده، ولکن در قرآن دو وجه مثبته، از نظر حتی لفظ و لغت و حتی موسیقی تعبیر تحدی فرموده است و از نظر معنا همچنین چون معناش خالد است الی یوم القیامه و الفاظ قرآن در بعد قشری هم قرآن در بعد لفظی هم تحدی شده است. که آیات تحدی ما زیاد داریم و اگر هم نداشتیم خود قرآن تحدیه، حالا این قرآن که در کل ابعاد آیات ربانیه است و جملاتش هم به نام آیاته، هیچ کتابی آیات نیست اگر در تورات میگن آیات بیخود میگن آیات جملاته، عباراته، آیات یعنی عباراتی که دال است بر اینکه نازل از مقام مقدس رب العالمینه، قرآن فقط آیه دارد، انجیل آیه ندارد جمله است، تورات آیه ندارد، زبور آیه ندارد، نهج البلاغه آیه نیست، کلمات پیغمبر آیه نیست، چون بشری است. این حرف ولو بشر معصوم، ولکن جملات مقدس قرآن بر اثر ترتیبی که موجود است در قرآن تمام آیات است یعنی هر کدام جمله‌ای خودش دلیل است بر اینکه نازل از رب است غیر رب نمیتوند نازل کند.
حالا مطلبی مقدمتاً می‌خواستم عرض کنم این است که استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد در بحث اصولی جنجالی است بعضی از اصولیین می‌فرمایند که استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد در لحاظ واحد محال است کلاً، برای خالق، برای مخلوق، کلا محاله. بعضیا میگن برای خالق محال نیست برای مخلوق محاله، بعضی که ما از اون بعض سوم باشیم میگن نه برای خالق محال است نه برای مخلوق.
حالا برای خالق آیا خداوند مقام جمع الجمع دارد یا نه؟ ﴿ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ ﴾ [الرحمن:آیه 29]؛ اون مختصرترین زمانه، آن ربوبی آنی است که همونطوری که ماده اولیه اصلیه رو ما نمیتونیم بفهمیم تغیر اول ماده اصلی اولیه رو ما نمیتونیم بفهمیم. آن ربوبی کل یوم در هر آنی خداوند در شأن خالقیت، در شأن تدبیر، در شأن تکوین، در شأن توفیق، در کل شئونش مربوط به ربوبیته و این برای خدا واجب است و لازم است در بعد ربوبیت.
حالا اگر لفظی در لغت عرب دارای دو معناست، سه معناست تا چهارده معناست که در قرآن داریم ﴿ وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلًّى ﴾ [بقره: آیه 125]؛ که لغت عرض می‌شود این لغت چهارده معنا دارد. مثابه آیا می‌تواند خداوند این لفظ را به سر مرجع چهارده معنا بکند با هم؟ خب بله، بله دیگه مقام جمع الجمع در لفظ دارد، در تکوین مقام جمع الجمع دارد، در تقدیر مقام جمع الجمع دارد، در تدبیر مقام جمع الجمع دارد و این مورد اتفاق کل موحدینه، حالا یک لفظی رو بگوید که این لفظ که دارای چهارده معناست یا کمتر یا بیشتر معناست، همه این معانی را اراده کند می‌تواند دلالت معنای کند؟ بله می‌تواند چرا نمیتونه، کسانی که اشکال می کنن در علم اصول میگن که با یک لحاظ واحد چند مطلب متفاوت را نمی‌شود به نظر آورد میگیم: بله ﴿ مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ ﴾ [احزاب: آیه 4]؛ درسته؟ درسته ولی در یک بعد نادرسته، بعد درست اینه که در یک لحاظ چند معنای متضاد را چند، معنای متخالف و متفاوت رو نمی‌شود در یک لحاظ به همه توجه کرد. بله بشر عادی اینطوره، ولی بشر غیر عادی نه رسوال الله (ص) مقام جمع الجمع دارد به اعطای رب العالمین؟ بله، ائمه ما مقام جمع الجمع دارند؟ بله. امیرالمومنین با روح پر فتوحش و بدن برزخی حاضر می‌شود بر هر کس در حال احتضار است؟ بله، امکان داره مقام جمع الجمع اصلی داریم مال رب العالمینه، مقام جمع الجمع فرعی غیر مطلق، مقام جمع الجمع اصلی مطلق مال خداست، مقام جمع الجمع فرعی غیر مطلق برای معصوم بر حسب درجات و مراتبشون.
حالا به بحثمون بر می‌گردیم، آیا یک لفظ را من اراده کنم و چند معنای متفاوت را ازش در یک لحاظ اراده کنم من منهای وحی میتونم نه نمیتونم بعلاوه وحی میتونم؟ بله طریق اولی است. اما در یک بعد دیگه می‌توانم بگم که آقا من وضعم اینه؛ هر لفظی را که دارای چند معناست، من این لفظ را استعمال کردم در عبارتم و قرینه‌ی خاصی از برای اختصاص بعضی معانی نیاوردم همه جا مرادم هرچند معناست نه مرادم یک معنا، من وضعم اینه فرض کنید معرفی کنیم بنده وضعم اینه چون کتابم رو میخوام مختصر بنویسم و بلیغ‌تر و فصیح‌تر بنویسم هر لفظی که دارای چند معناست اگر من استعمال کردم و قرینه‌ای برای اختصاص بر آن معنا نیاوردم همه معانی مراده، مراده در یک آن لازم نیست که، میگم مرادمه دارد واحد نه مرادمه شما که میخواید این لفظ رو ببینید بدونید که مراد من از این لفظ تمام معانی است در لغت عرب، حالا تمام معانی در لغت عرب نه من لحاظ مطلق می‌کنم نه شما، شما لحاظ مطلق بکنید. شما این این این مثلاً مثابه، مثابه را که من در کتاب فرض کنید علمی می‌نویسم من مرادم از مثابه کل معانی است منتها کل معانی رو یکجا در نظر می‌گیرم؟ نخیر مثابه عرض می‌شود که مستقا، ملجا، متابا و و و و و.
بنابراین نتیجه در قرآن کریم از اختصاصات قرآنی از بلاغت‌ها و فصاحت‌های قرآنی این است که تطویل نمی‌کند خدا، خدا دو لفظ نمی‌گوید، یک لفظ می گوید. منتها چون مقتضای فصاحت و بلاغت این است که لفظ صد در صد مطابق معنا باشد، معنا مطابق لفظ باشد، اگر لفظ اوسع از معنا باشد پس این نیست، اگر معنا اوسع از لفظ باشد پس این نیست، از من سوال کنند خانه شما کجاست؟ بگم خاورمیانه غلطه، باید آدرس صد در صد باشد، هم لفظ و هم مراد، این مقتضای حد فصاحت است. البته مراتبی که دارد و درجاتی که دارد معلومه، حالا اگر خداوند لفظ غرور را در قرآن استعمال کرد ﴿ وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلَاثَةَ قُرُوءٍ ﴾ [البقرة: 228] ، اگر مراد از قر حیض بود می‌فرمود صلاه حیضیه، مگه حیض در قرآن نیست، یکی از عزیزان گفتش که آخه قرور و حیض نفرموده، گفتم حیض یعنی مکروه، گفت: آقا در قرآن لفظ حیض که ما داریم محیض که داریم. اگر مراد از قر حیض بود لفظ اوسع از معنا بود اگر مراد طهر لفظ اوسع از معناست چون قرینه‌ای ندارد که مراد از قر حیض باشد یا مراد از قر طهر باشد مراد از قر هم حیض است هم طهر، فلذا ما بر خلاف معمول فتوا بگیم که حداقل عده رجعیه 29 روزه آقایون میگن 26 روزه، یعنی آقایون بعد میگن سه طهر بعد میگن سه بعد، میگن هم سه طهر هم سه حیض. بعضی در جای خود قابل قبوله.
حالا، قرآن که بر اساس فرمایش امیرالمومنین (ع): [ القرآن ذو وُجوهٍ، فَاحمِلُوهُ على أحسَنِ وُجوهِهِ ]. (شرح نهج البلاغة، ‌ابن أبي الحديد، ج ۱۸، ص ۷۱) قرآن حمل‌هایی برمی‌دارد وجوه غلط، وجوه صحیح، وجوه غلط رو میذاریم کنار که از دلالت قرآن خارجه، از مدلول قرآن خارج. وجوه صحیح رو تمام وجوه صحیح رو جمع کنیم، تمام این وجوه صحیح می‌شود مراد باشد وجه حسن، وجه احسن، احسن حسن که نه بر خلاف مراد است نه بر خلاف لفظ است، نه بر خلاف مقام جمع الجمع در تعبیر لغت است، نه بر خلاف ادب است، همه مراده، حالا در اینجا سوال و ﴿ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقرآن لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ ﴾ [انعام: آیه19]؛ واو عطف به چیه؟ عطف به فاعله؟ عطف به مفعوله؟ اگر عطف به فاعل باشد لانذرکم به انا و لینذرکم من بلغ، خب این عطف به فاعل میشه اینجا که، من این قرآن رو وحی کردم که انذار کنم شما را و انذار کند من بلغ.
نقطه اولی انذار نقطه نقطه درخشان محمدی (ص) که منذر اوله ﴿ قُلْ إِنَّمَا أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ ﴾ [انبیا: آیه 45]؛ قل انما منذر اول، موجه اول، مبین اول، داعی اول خود صاحب وحیه، فقط؟ نخیر [قل اوحی الی] و ﴿ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ ﴾ [الأنعام: 19] تمام شد؟ نخیر.
و من بلغ لانذرکم به و من بلغ این و من واو من را عطف می‌دهد به چی به فاعل می‌دهد، خب یعنی من انذار کنم شما را و کسانی که مانند من بالغ‌اند. من بالغ فی الوحی ام، بعد دوم: کسانی که بالغ به تعلیم وحی‌اند که معصومین باشند. بعد سوم: کسانی که بالغ به تعلیم وحی‌اند غیر معصوم‌اند که شورای فقها باشد. قول چهارم: فقهای قرآنی می‌شود که این ابعاد چهارگانه می‌شود که هر چهارتا مراد باشد!
تکرار، ﴿ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ ﴾ [الأنعام: 19] من شخص رسول متصدی انذارم و دعوتم، کافیه؟ خود رسول وفات می‌کند، بعد چی؟
ببینید ما سه معصوم لازم داریم، سه بالغ باید باشد در دعوت الی الله در زمینه‌های فعلی و زمینه‌های شانی عرض می‌شود که سه بالغ نیاز داریم یک: بلوغ منذر. دو: بلوغ منذر. سه: بلوغ ماده انذار.
هم شخصی که داعی الی الله است باید بالغ باشد در دعوت هم کسی که مدعو الی الله است باید بالغ باشد طفل دو ساله نمیشه تبلیغ کرد، هم ماده انذار باید بالغ باشد، هر کدام خراب باشه خرابه، اگر مبلغ بالغ نباشد مبلغ کفایه خونده رسائل خونده، اسفار خونده، منظومه خونده، همه چی خونده، قرآن نخونده! این بالغ نیست، بلوغ ندارد، باید در مدرسه استحفاظی قرآن و سنت بلوغ پیدا کند، خود کفا و تا اینکه دیگران رو کفایت کند و تبلیغ کند.
بنابراین اگر مبلغ بالغ و بلوغ قرآنی نداشته باشد این فایده ندارد، اگر مبلغ بالغ باشد و مورد تبلیغ بالغ نباشد فایده ندارد، اگر مبلغ بالغ باشد، بلوغ فکری، و مورد تبلیغ هم بالغ باشد ولی ماده تبلیغ عرض می‌شود که وحی نیست، ماده تبلیغ غلط و درست قاطیه.
بنابراین در سه بعد، مثلثی از بلوغ باید باشد تا اینکه دعوت درست شود، منذر و مبلغ باید بالغ باشد، منذر باید بالغ باشد و مورد انذار باید بالغ باشد حالا این مطلبی بود که می‌خواستم بعداً بگم.
حالا سوال، سوال اول: آیا می‌شود مراد از لمن بلغ واو عطف باشد؟ عطف کند من را به فاعل انذرکم؟ آقایون علما میگن نه. یکی از اختلافاتی که قرآن با بقیه دعوت دارد اینه که که آقایون میگن که عطف به ضمیر نمی‌شود، ضمیر مستتر عطف به ضمیر بارز میگن میشه. ولی عطف به ضمیر مستتر نمیشه ولی قرآن میگه عطف به ضمیر مستتر میشه و زیاد هم هست، خب این یک.
دوم: آیا و می‌شود اضافه بر این چهار مرحله من بلغ، من بلغ مبلغی وحی، که ائمه باشند وحی مستتره، من بلغ، بلغ مبلغ اونها رو در بعد تالی تلو عصمت، شورا، من بلغ مبلغ شورا که فقهای ربانی باید نظر بدن. این چهارتا، هر چهارتا می‌شود مراد باشه؟ بله: استعمال لفظ در اکثرالمعنا درست.
احتمال دوم: آیا می‌شود لمن بلغ عطف کند من را به کم؟ بله: عطف به کم بشه لانذر به، انذر من بلغ، من شما موجودین زمان خطاب را انذار کنم و انذار کنم من بلغ را که من بلغ هم دارای دو معناست که عرض می‌کنم، دارای سه معناست لزوماً، متعدیا و دارای سه معناست، {صحبت حضار} و این من یا شامل کم است یا غیر شامل کم است، احتمالاته. حالا من بلغ، من بلغه نیست من بلغِ، آیا خدا جایی بی فایده اورده؟ نخیر حساب داره اگر من بلغه می‌فرمود، احتمالات خیلی کم می‌شد من بلغ، من مبلغ لازما، من بلغ متعدیا، من بلغ فی نفسه بالغ باشد، من بلغه بلغه القرآن، هر دو مراده هم لازم و هم متعدی، کما اینکه جاء در لغت ما لازمه در قرآن هم متعدیه هم لازمه، ﴿ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ ﴾ [يس: 13]، هم متعدی استعمال شده هم لازم، حالا این من بلغ، بلغ که حالا وقتمون تموم شد تقریباً. بلغ آیا لانذرکم به و انذر من بلغ که واو عطف مفعوله من بلغ خودش بالغ است؟ یا من بلغ بلغه القرآن، ها در اینجا ذکر نشده چرا؟ برای اینکه اگر ها ذکر بود یک معنا بود، ولکن ذکر نشدن‌ها دلیل است بر اینکه هم لازم مراد است، هم متعدی مراد است.
من بلغ فی نفسه مبلغ تفهم قرآن من بلغه القرآن الی یوم القیامه الکبری، آیا می‌شود همه اینها مراد باشه؟ به عنوان مقام جمع الجمع؟ یا بعضی مراده مرجحات لفظی و مرجحات معنوی در بعد اصل از فاعل، در بعد از مفعول، مرجحات لفظی مرجحات معنوی هست، ولکن اگر تمام این احتمالات حسنه باشد، تمام این احتمالات مراد باشد و تمام این احتمالات با مقام جمع الجمع در ذات جور باشد، آیا می‌شود همه مراد باشد؟ بنده عرض می‌کنم: بله آقایون فکر بفرمایید بعد بیان مطالب را شما بفرمایید. و این دو سه روز هم که ایام شهادت مادر عزیزمون صدیقه طاهره (سلام الله علیه) است و کمال تاثر رو داریم، آقایون تعطیل هستید که اجالتا، ولکن به قول مرحوم امام (رضوان الله تعالی علیه) می‌فرمود که: ما هفتاد سال تعطیلی داشتیم، گفتیم چرا؟ در نجف به ایشون می‌گفتیم که شما چرا شما تفسیر قرآن نمیگید؟ گفتند: هفتاد سال تعطیل لازمه که هفتاد سال رو قرآن فکر کنیم که …
اللهم الشرح صدورنا بالنور العلم و الایمان و معارف القرآن العظیم و وفقنا بما تحبوه و ترضا و جنبنا ان ما لا تحبوا و لا ترضا. والسلام علیکم و رحمه الله.
اللهم صل علی محمد و آل محمد