پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر آیت الله‌العظمی دکتر محمد صادقی تهرانی

جستجو در این صفحه

کلمات کلیدی

خلاصه بحث

۱: منابع احکام تنها قرآن و سنت است و فردی که تنها در فروع احکام مجتهد بوده و در اصول دین مجتهد نیست حق اجتهاد در فروع احکام را هم ندارد.
۲: اشتباه صاحب جواهر که اطلاع معصومین (ع) از موضوعات احکام را لازم ندانسته و اشتباه کردنشان در موضوعات احکامی را امری ممکن و واقع دانسته است.
۳: خدا و معصومین (ع) دارای مقام جمع‌الجمع بوده و به‌کاربردن یک لفظ در اکثر از یک معنا برایشان امکان و واقعیت دارد.
۴: بیان مطالب زیر حول آیه‌ی بلوغ « أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ‏ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ »:
• همه‌ی وحی‌های غیر قرآن در برابر قرآن وحی فرعی محسوب می‌شوند.
• اگر لفظ (الْقُرْآنُ) عَلَم برای این قرآن است پس چرا (هذَا الْقُرْآنُ) آمده است؟
• بحث نحوی و ادبی حول احتمالات موجود در این آیه

بلوغ و تکلیف

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و علی آله الطاهرین
اللهم صلی علی محمد و آل محمد


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
﴿ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقرآن لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ ﴾ [انعام: آیه 19] ؛
در این جمله‌ای که مقدمتاً میخوام عرض کنم البته بحث مفصلی هست در آینده بحث خواهیم کرد که دلیل اصلی شرعی ما در اصول معتقدات و در فروع احکامیه در درجه اول قرآن است و در حاشیه قرآن سنت قطعیه محمدیه (صلی الله علیه وآله وسلم) . (اللهم صلی علی محمد و آل محمد) اما اجماع، عقل، شهرت، اطباق، ضرورت، قیاس، استحسان، استصلاح که جمع ادله بین شیعه و سنی است، اینها اصالتی ندارند. اگر کاشف باشند نمی‌شود،کاشف با مکشوف عنه مناقضت داشته باشه و اگر هم کاشف نباشند که از نظر شرعی اعتباری ندارند. از باب اصلی از اصول موضوعه اسلامیه عرض می‌کنیم که ادله شرعی ما یکی است و یا دوتاست.
یکی کتاب الله است. دوتاست در فرع کتاب الله و در حاشیه کتاب الله سنت رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) است که اگر اجماع یا شهرت و یا حتی ضرورت ما شیعه‌ها و قیاس و استحسان و استصلاح بر خلاف نص یا ظاهر کتاب و یا سنت باشد مطرود است و قابل قبول نیست، این یک مقدمه.
مقدمه دوم این است که مجتهد در فقه احکامی تنها اجتهاد و استنباطش در فروع احکام کافی و وافی نیست. بلکه باید مجهز اجتهادی و استنباطی کامل شامل در فقه اصلی و در فقه فرعی هر دو باشد. اگر قدرت استدلالی و فعلیت استدلال صحیح، بر مبنای کتاب و سنت در اصول عقاید نداشته باشد، این نمی‌تواند در فروع مجتهد باشد، و اگر در فروع مجتهد نباشد در اصول می‌شود، اما اگر در اصول مجتهد نباشد در فروع نمی‌تواند مجتهد باشد. کسی که از عقاید اصلی بی خبر است و یا اطلاع کامل ندارد، در الهیات و نبوات و معاد و فرع الهیات که عدل است و فرع معاد که برزخ است و فرع رسالت که امامت است، اگر آگاهی صحیح نداشته باشد، استنباطش در فروع احکام مخدوش است به عنوان مثال عرض می‌کنم: مثلاً، یکی از بزرگ‌ترین فقهای متاخرین شیعه مرحوم شیخ محمد حسن صاحب الجواهر است که معروفه. ایشون مجتهد مطلق در فقه احکامی بوده‌اند اما در فقه اصولی و اصلی نه، از باب نمونه، شما باب طهارت جواهر رو باز کنید، در باب کر از نظر وزن و از نظر مساحت، حرف ایشون اینه می‌گوید که روایاتی که از رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) و از ائمه معصومین (علیهم السلام) راجع به مساحت کر و راجع به وزن کر به طور مختلف رسیده است، صحیحه هم هست و قابل قبول هم هست و مطمئناً ثابت شده از مصدر عصمت، چه رسالت و چه امامت، اینها رو چه باید کرد؟ در جوابش می‌آید می‌گوید که خب ائمه و رسول الله لازم نیست اطلاع بر موضوعات داشته باشند، لازم است اطلاع بر احکام داشته باشند، اما اطلاعشون در موضوعات احکام لازم نیست. بنابراین چه اشکالی دارد که مثلاً امام معصوم (علیه السلام) در وزن کر اشتباه کنند. در مساحت کر اشتباه کنند. اشتباه زیاد هم در موضوعات احکامی بکند اشکال ندارد. اولاً، ثانیاً سوال، پس چرا خداوند تصریح نکرده است این اشتباه؟ راه قل فلله الحجت البالغه، حجت خدا حجت بالغه است اگر امام معصوم که در موضوعات لازم نیست اطلاع کافی داشته باشد، اگر اشتباه کرد در موضوعات احکامی، حد کر سه در سه در سه یا سه در سه از نظر وزن و از نظر سطح، مساحت و از نظر وزن که باز اختلاف زیاد دارد. سوال دوم: اگر معصوم اشتباه در موضوع کرد چرا خداوند تبیین نکرد این اشتباه رو؟ می‌گن خداوند احترام کرده است به مقام عصمت، خداوند به مقام عصمت احترام کرده است و سکوت کرده است نسبت به این حرف، خب این حرف صاحب جواهره، خب این اشکال بسیار وارده، اشکال به خدا وارد است بر این مبنا، اشکال به پیغمبر وارد است بر این مبنا، اشکال به معصوم وارده بر این مبنا، اشکال به خدا وارد است که اگر بر فرض محال معصوم اشتباه کند در مساحت و در وزن کر خداوند باید تبیین کند. خداوند تبیین نکرده یا جهالت است یا خیانت است یا ظلم است معاذالله، و اشکال نسبت به رسول الله و ائمه معصومین (علیهم السلام) چطور در موضوعات احکامی اشتباه می‌کنند، موضوعات چنانکه چند روز قبل عرض کردم سه قسمند: یک موضوعات صرفه است و یک موضوعات احکامی است و یک احکام صرفه، موضوعات صرفه موضوعاتی است که برای کل انسان‌ها موضوعه، چه محکوم به حکم شرع باشند نباشند، مکلف باشند نباشند، مسلمان باشند نباشند و یک احکامه، احکام را باید در درجه اول معصومین بدون غل و غش و صد در صد باید بدانند اگر ندانند جهالته و در وسط موضوعات احکامی است. از موضوعات احکامی بلوغ است که بحث می‌کنیم، تکلیف است که بحث می‌کنیم، چون بلوغ محکوم به احکامی است، تکلیف محکوم به احکامی است و کریت را شرط می‌دانم، البته من شرط نمی‌دانم بحث می‌کنیم.
ولکن اگر کریت شرط باشد، اگر آب کر باشد متنجس نمی‌شود، اگر کر نباشد متنجس می‌شود، پس این موضوع موضوع احکامی است، همانطوریکه تنجس و طهارت حکم خداست و باید معصوم بداند حتماً همانطور هم موضوع اون حکم، و از جمله نصابه، نصاب زکات موضوع احکام است، حکم نیست که اگر به فلان حد رسید گندم جو و و گاو گوسفند، اگر به نصاب وزنی به نصاب عددی گاو و گوسفند و عرض می‌شود که جو و گندم و خرما رسید اینقدر باید که مثلاً زکات داد. خب این حکم نیست نصاب حکم نیست ولی موضوع حکم نیست! همانطوری که حکم را باید شرع بیان کند موضع حکمی رو هم باید شرع معین کند. غفلت و جهالت در موضوع حکمی سر از غفلت و جهالت در حکم در میاره. این یک نمونه بود آقایون ملاحظه بفرمایید در جواهر کلام ایشون این حرف رو زده بعد آخر سر در جلدهای بعدی پی به اشتباهش برده گفته من اشتباه کردم.
بنابراین به مقدمه دوم: بر می‌گردیم که مجتهد در فروع احکامی باید مجتهد در اصول معارف الهی هم باشد. سوم: خداوند متعال همانطوریکه در افعالش مقام جمع الجمع دارد چنین که عرض کردیم در یک آن تکوینا، کونا، تقدیراً، تشریعا و در هر فعلی از افعال در یک آن متوجه به کل کائنات هست که این مقام جمع الجمع است.
حالا این مقام جمع الجمع دارای دو بعده: یکی مقام جمع الجمع اصلی مربوط به خداست که مطلق است و اصلی است، حادث نیست، و یکی مقام جمع الجمع فرعی است که مربوط به معصومینه، رسول الله (صلوات اﷲ و سلامه علیه) و ائمه معصومین (علیهم السلام) که اینها شهدای اعمال هستند باید که تلقی کنند اعمال گوناگون را در هر آنی و هر آنی و هر آنی از مکلفین تا یوم القیامه بتوانند شهادت بدهند، شهادت در تلقی، این مقام جمع الجمع، مقام جمع الجمع احداثی و اعطایی که خود ندارند و لکن خدا به اونها میده.
حالا همانطوری که خداوند دارای مقام جمع الجمع است در افعالش در تکوینش، تقدیرش، تدبیرش، تشریعش، در کلامش چنینه، قرآن در دلالت بر معانی مراد حق سبحانه و تعالی دارای مقام جمع الجمع است به ادله‌ای: دلیل اول؛ امکان، دلیل دوم، وجوب، در بعد امکان و رجحان و در بعد وجوب دلالی مقام جمع الجمع باید که بحث کنیم.
بعد امکان و رجحان، همانطوریکه خداوند متعال در کل تکوینیات مقام جمع الجمع دارد در لفظ، در دلالت الفاظ بر معنی متعدده در یک آن نیز دارای مقام جمع الجمع است. بنابراین اگر در اصول مانعی می‌تراشند، اشکالی می‌تراشند، اول استعمال لفظ بر معانی متعدده مختلفه در آن واحد این برای بشر احیاناً هست از برای غیر خداست برای خدا نیست، استحاله ذاتی بر دلالت لفظ بر معانی متعدده در آن واحد استحاله ذاتی ندارد استحاله نسبی دارد. یعنی ﴿مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ ﴾ [احزاب: آیه 4]؛ اما خدا، خدا که ذاتاً دارای مقام جمع الجمع مطلق است. ﴿ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ ﴾ [الرحمن:آیه 29]؛ در هر آنی شئون گوناگون تدبیر و تکوین و تشریع و تقدیر و همه چیز دارند در مقام دلالت وحی هم همینطور است، قروه می‌گد مراد حیض و نفاس مراد حیض و طهارت هر دوست، مثابه می‌گوید مراد ۱۴ معناست، طهارت می‌گوید مراد طهارت ظاهر است و باطن است و باطن باطن است، که بطون قرآن هم از همین قبیله، بنابراین امکانش در خدا بین است.
رجحان، قرآن کتاب تفصیل نیست مطلبی که شاید با عبارت مختصر بیان کرد با عبارت مفصل بیان نمی‌کند، چون کسی که قادر است صرفه‌جویی در عبارت و صرفه‌جویی در وقت کند اولاً و ثانیاً مخاطبین را به تفکر و دقت و تدبر بیندازد، به جای اینکه مثلاً ﴿ وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلَاثَةَ قُرُوءٍ ﴾[بقره:آیه 228]؛ و ثلاثه هی بگید می‌گد: ﴿ ثَلَاثَةَ قُرُوءٍ ﴾ به جای گفتن ثلاثه اطهار و ثلاثه که هی، لفظ اطهار دارد هی یک لفظی را استعمال می‌کند که هم دلالت بر اطهار دارد هم دلالت بر هی دارد. می‌فرماید: ﴿ قُرُوءٍ ﴾،﴿ قُرُوءٍ ﴾ در لغت عرب جمع قر هست و قر هم احتمال در طهارت می‌شود و هم احتمال در حیض می‌شود، ضدین هم معناست ولکن با یک لفظ قروه معنای ضدین به معنای متضادین! اراده می‌کند، و اگر چنانچه خداوند تفصیل می‌داد والمطلقات یتربصن بانفسهن ثلاث اطهار و ثلاثه هی این تفصیلی مزید بود، خلاف فصاحت بود، خلاف بلاغت بود، عجز در تبیین بود. خداوند مقام جمع الجمع در کل جهات دارد در تبیین وحی ندارد؟ … فرض کنید که این کار، کار راجحی نیست، فرض کنید که لفظی را بگویند و در معانی گوناگون متضاد مراد باشد.
فرض کنید این کار راجح نیست، ولکن رجحان بلکه وجوبش از استعمال بلا قرینه استفاده می‌شود. اگر قرینه‌ای بغل ﴿ قُرُوءٍ ﴾ بود که دلالت می‌کرد بر طهارت بله یا دلالت بر حیض می‌کرد بله. ولی چون قرینه‌ای نیست بنابراین لفظ فصیح در بعد اول فصاحت و لفظ بلیغ در بعد اول بلاغت این است که لفظ مطابق معنا باشد صد در صد و معنا مطابق لفظ باشد اگر معنا اوسع از لفظ باشد یا لفظ اوسع از معنا باشد این خلاف بلاغت است، خلاف بیان اللناس است، خلاف نور است، خلاف برهان است، خلاف هدی است تا چه رسد به فصاحت اولیا و بلاغت اولیا که در اختصاص قرآن شریف است.
بنابراین حتی اشخاص عادی، اشخاص عادی که استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد در آن واحد برایشان محال است، عادی است یعنی غیر معصوم یکی چون معصوم که محال نیست مقام جمع الجمع اعطایی دارند. اشخاصی که ارتباط به وحی ندارند و با استعمال واحد نمی‌توانند آنا اراده کنند و توجه کنند معانی متعدد و متضاد را اگر همون اشخاص اراده بکنند اگر همون اشخاص یه لفظی بگن که این لفظ دارای چند معناست و تمام معانی مراد است یا بعضی معانی مراده، اگر بعض معانی مراد است لفظ خاص بعضی بیارن.
پس چون تمام معانی مراد است و بعض معانی مراد نیست لفظ تام آورده، حالا لفظی که دارای چند معناست و قرینه خاصی که تعیین می‌کند معنی خاصی مد نظر است، مقتضای فصاحت و بلاغت و بیان عالی این است که تمام معانی‌اش به طور تسلسل اراده کرده. آن واحد نمیتونه، یعنی آدمی است که این فصیح است، بلیغ است، عاقل است، گمراه کننده نیست، نمی‌خواهد طرف رو به اشتباه بیندازه، اگر لفظی بگوید در خطابات خودش تکلیفی کند یا بیان واقعی کند، در خطابات خودش با لفظی که دارای چند معناست و هرچند معنا هم مراد است، آیا باید چند لفظ بیاره؟ یا یه لفظ بیاره؟ مثلاً عین که دارای 70 معناست اگر کسی بخواد عین بگد خب مرادش 70 معنا باشه به طور تسلسل، آیا هفتاد لفظ بیاره؟ یا یک لفظ بیاره بلیغه؟ آوردن لفظ مقتضای بلاغت مقتضای فصاحته است، این یک لفظ اورده و مراد تمام معانی است و اگر مراد بعضی معانی بود قید قرینه می‌کرد، چون مراد بعض معانی نیست کل معانی است لفظی آورده است که کل این معانی دلالت دارد در لغت و مراد هم کل این معانی است و لکن چون مقام جمع الجمع ذاتی ندارد و مقام جمع الجمع فرعی ندارد. نمی‌توند اراده معانی متضاد در آن واحد بکند می‌گد که من اراده پس از اون می‌کنم، یعنی هرچه معنا دارد، مثابه هرچه معنا دارد، عین هرچه معنا دارد. به ادله متقنه ثابته قرآن دارای مقام جمع الجمع دلالی است و مقتضی عرض می‌کنم مثلاً
غیر خدا و غیر معصوم اشخاص عادی هرچند عالم باشند، محیط به تمام معانی ظاهری و باطنی الفاظ نیستند. الفاظ معانی ظاهری دارند معانی باطنی رو دارند، کسی محیط است به تمام معانی ظاهری و باطنی که علمش مطلق باشد و چون غیر خدا و غیر معصوم علمشون مطلق نیست، استعمال لفظ بر اکثر از معنا ظاهری و باطنی در کل معانی براشون مقدور نیست. ولکن برای خداوند مقدور است در درجه اول و برای معصوم در درجه ثانی که مقام اعطایی باشد، بنابراین مقتضای بلاغت، فصاحت، صحت، نور بودن، برهان بودن، دلالت واضح این است که قرآن اگر چند معنا از لفظی اراده دارد، اگر این چند معنا چند لفظ دارند چند لفظ بگد اگر این چند معنا دو لفظ دارند دو لفظ بگه، اگر این چند معنا یک لفظ دارند یک لفظ اراده می‌کند. این مقدمه دیگر،
حالا وارد بحث میشیم: آیه مورد بحث آیه بلوغ بود که بلوغ هم محور و زمینه تکلیفه، خود بلوغ موضوع احکامی است و شرع تبیین می‌کند، خود تکلیف موضوع احکامی است که شرع تبیین می‌کند. حالا ما بلوغ را بر مبنای عقل صحیح و بر مبنای کتاب و سنت به دست بیاریم ﴿ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقرآن لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ ﴾ [انعام: آیه 19]؛ … بحث نمی‌کنیم، عمیق بحث می‌کنیم چرا اینکه آقایان در روایاتی که عن فلان، عن فلان، عن فلان، عن فلان دقت‌ها می‌کنند، بحث‌ها می‌کنند، مثلا درس آقای بروجردی در یک مطلب 15 روز بحث می‌کردند، 20 روز بحث می‌کردند، یک ماه بحث می‌کردند، بعد آخر سر می‌فهمیدن که این روایت سندش درست نیست، این روایت مخالف شهرته یا اینکه درسته معانیش، عرض می‌شود سندش درسته، ولکن در آیات ما چنین نمی‌کنیم، در آیات یا نظر به آیات نمی‌کنیم، نظر عمیق، یا نظر … می‌کنیم این آیه مبارکه یک آیه است، جملات مختصری دارد اما بحث بسیار عمیق بسیار رفیق و رشیق و دقیق است در این آیه، مثال: ﴿ وَأُوحِيَ إِلَيَّ ﴾، خب این وحی‌ای که الی شده است هذالقرآنه، وحی قرآن با وحی‌های دیگر فرق‌ها دارد. از نظر متانت، حدود، جامعیت، مطلق بودن، قرآن اصلاً قابل قیاس با تورات و انجیل و سایر کتب آسمانی نیست و لذا در سوره شوری، خداوند پنج وحی را بر پنج پیغمبری که اولوالعزم اند ذکر می‌کند نسبت به وحی قرآن می‌گوید وحی، نسبت به بقیه میگه وصیت، چرا؟ حساب دارد، وصیت با قرینه وحی است اما وصیت در مورد وحی چیه؟ جمعه، وحی اصلی وحی قرآن است، وحی به نوح و ابراهیم و موسی و عیسی درست است وحی، ولکن وحی فرعی است، وحی حاشیه‌ای است، جوری که لفظ وحی براش ذکر نشده است.
آیاتی که در این قبیل از این مطلب استخراج میشه زیاده و از جمله آیه سوره مبارکه شوری است ﴿ شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ﴾ [شوری: آیه13]؛ دین واحد است و شرایع مختلفه ﴿شَرَعَ لَكُمْ ﴾ ، کم کل مکلفینه من الدین ﴿ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا ﴾ اولاً مفرده ثانیا غایبه ﴿ وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ ﴾ اولاً اوحی است، ثانیاً الیک، ثالثاً نا، ببینید: ﴿شَرَعَ لَكُمْ ﴾ ،﴿ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا ﴾ اولاً غایبه، ثانیاً مفرده، ثالثاً وصا است والذی، اونجا ما است اینجا هم الذی، قیاس المبانی … ما با الذی یک معنی میده ولی الذی بالاتر است. الذی موضع بالاتر است و مقام بیشتر است. شرع لکم من الدین ما وصا، نه الذی ما وصا به نوحا والذی اوحینا الیک، اولاً: وحی دارد ثانیاً: نا متکلم وحده متکلم مع الغیر، جمعیت صفات مراده اوحینا الیک و ما وصینا، سه مرحله است: مرحله اولیای وحی الذی اوحینا الیک، مرحله کمترین وحی وصا به نوحا، مرحله وسطا به ابراهیم و موسی و عیسی و ما وصینا، باز ما، و ما وصینا به ابراهیم و موسی و عیسی ان اقم الدین بر می‌گردیم.
بنابراین وحی قرآن که به خاتم النبیین (صلوات اﷲ و سلامه علیه) شده است سایر وحی‌های پیامبران اولو العزم در مقابلش لفظ وحی اطلاق نمیشه، در مقابلش وصیته، یا به لفظ مفرد یا به لفظ عرض می‌شود که جمع، خب عرض می‌شود که این جمله اولی.
قرآن وحی شده است به کی به پیغمبر، خود پیغمبر هم بزرگ‌ترین پیغمبران است جوری که لفظ النبی در قرآن، یا مطلقاً یا بیشتر قرینه مطلق در پیغمبر ما استعمال شده بقیه نبی‌اند، ولکن نبوت اونها در مرحله‌ای است و نبوت خاتم النبیین در مرحله اولیا. و اوحی الی هذالقرآن، چرا هذا؟ قرآن در لفظ قرآن در قرآن زیاد استعمال شده، ولکن آیا قرآن علم است از برای کتاب اخیر یا نخیر یا اینکه نخیر؟ چرا؟ برای اینکه هذالقرآن، ﴿ إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ ﴾ [الإسراء: 9] هذالقرآن، اگر قرآن علم خاص است برای این قرآن است هذا میخواد چیکار؟ آیات زیادی دلیل است بر اینکه لفظ قرآن در اصل خواندنی وحی است، خواندنی‌های وحی در لغت قرآن قرآنه منتها خواندنی‌ترین خواندنی‌ها در بایسته‌ترین و شایسته‌ترین خواندنی‌ها این قرآن است که در بعد دوم علم شده است از برای این کتاب لفظ قرآن، ﴿ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ ﴾ [الأنعام: 19]، چرا؟ لانذرکم، حالا مقام جمع الجمع دلالی، لانذرکم به، فاعل رسول الله است، آیا انذار بالقرآن مختص به رسول الله است؟ اگر مختص است، پس پیغمبر که وفات کردند این در قرآن نیست، چون سه بعده دیگه: منذِر منذَر منذربه، منذِر رسول الله است. منذَر مکلفین که من بلغ اند و منذر به قرآنٍ، اگر هرسه یا دو یا یکی از بین بره انذار شایسته و صالح از بین خواهد رفت.
بنابراین ﴿ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ ﴾ [الأنعام: 19] اگر انذار قرآن که بالقرآن من یخاف وعید و عافیت، تذکر دادن، انذار، تبشیر، تبلیغ، تذکیر، اینها رو منحصر به قرآن کرده است که تفصیل بعد خواهم عرض کرد، خب اگر منحصر باشد انذار بالقرآن به رسول الله، بنابراین بعد از رحلت رسول الله انذار قرآن نیست، پس تکلیف نیست، چون دعوت نیست، منذَر هست منذربه هست منذّر نیست. اگر قانون باشد، حق باشد، وکیل نباشد فایدش چیه؟ باید هم قانون باشد هم حق باشد هم وکیل باشد. وکیل پی‌جویی می‌کند، قانون را معین می‌کند، حق به وسیله وکیل بر مبنای قانون تبیین می‌شود یا باطل یا حق تبیین می‌شود.
بنابراین این لانذرکم به اختصاص نخواهد داشت بلکه منذرینی، تالی تلو رسول الله، در زمان اون حضرت، بعد از اون حضرت الی یوم القیامه، بالقرآن باید باشند، منتها منذر بالقرآن. از حوزه استحفاضیه قرآن باید که مستخرج بشن تا منذر بالقرآن بشن.
رسول الله منهای قرآن منذر نیست، بلکه ﴿ فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ يَخَافُ وَعِيدِ ﴾ [ق: 45] خب حالا ﴿ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ ﴾ [الأنعام: 19] بعدش و من بلغ، این و من بلغ، من را عطف می‌کند به قبل آیا عطف به فاعل لانذرکم می‌کند؟ آیا عطف به کم می‌کند؟ آیا عطف به هر دو می‌کند؟ سومی درسته، مقام جمع الجمع.
مقدمه مختصری عرض کنم، اصولاً الفاظ قرآن چون صادر است از مصدر علم مطلق، رحمانیت مطلقه، رحیمیت مطلقه، مقام جمع الجمع مطلق، بنابراین آن چه را که امکان دلالی دارد مراد است، پنجاه سال پیش ما در … حالا عرض می‌کنیم، آنچه را که الفاظ قرآن امکان دلالی لغوی، صرفی، نحوی، بلاغتی … دارد. آنچه امکان دارد و تناقض نیست و عرض می‌شود که تعارض نیست، دلالت دارد مگر قرینه‌ای داشته باشیم. همانطوری که خداوند می‌فرماید رفع السماوات والارض خدای خالق … اگر الارض قرینه‌ای نداشته باشد کل اراضی مراده همین ارض ما و همچنین ارض دیگر و من الارض مثلهم ندارد، سوره طلاق، ولکن اگر قرینه داشته باشد که مراد از ارض، ارض این انسان هاست، بسم الله یا الارض المقدسه ارض المقدسه بیت المقدس است وسطی، برای اینکه قرینه داشته باشد، چون گوینده لفظ ارض خالق ارضه، کل ارض مراده، بله اگر من میگم زمین، خب زمین در حوزه من، خانه، خانه در حوزه من، برای اینکه خداوند که مکلم ارض است و خالق ارضه اگر بفرماید: الارض و هیچ قرینه‌ای نداشته باشد تمام ارضین مراده فلذا در بسیاری از آیات تمام ارضین مراده در بسیاری از آیات این ارض مراده در خیلی کم درصد بسیار کم آیات ارض مقدسه، ارض خاص عرض می‌شود که مراد.
بنابراین این آیه ﴿ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ ﴾ [الأنعام: 19] تمام معانی که امکان دارد مراد باشد، صحیح باشد، حسن و احسن و فوق الاحسن، تمام مراد است. کمااینکه در نهج البلاغه امیرالمومنین (صلوات الله علیه) هست که می‌فرماید که: ان القرآن حمال ذو وجوه فحمله الی احسن الوجوه، قرآن وجوهی را حمل می‌کند. البته وجوهی رو طرد می‌کند وجوهی که بر خلاف دلالت لفظیش و بر خلاف موازین است، طرد می‌کند و وجوهی رو قبول می‌کند، وجوهی رو قبول می‌کند گاه حسن است، گاه احسن است، احسن الوجوه جمع بین حسن و احسن است. حسن‌ها و احسن‌ها در مرادات الهی از دلالت قرآنی عرض می‌شود که مراد است. حالا در اینجا: آیا لانذرکم به و من بلغ، و من بلغ، عطف به فاعل انذرکم است؟ بله چطور؟ بنابراین ﴿ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ ﴾ [الأنعام: 19] روایات هم داریم … اگر روایت هم نداشتیم، خود آیه به مقام وضع جمع الجمعی دلالت بر کل معانی که امکان دارد، عرض می‌شود لانذرکم به و من بلغ، یعنی لانذرکم به عن الرسول و من بلغ مبلغی، من بلغ مبلغی، منذر دومه، منتها منذر دوم دو دسته اند. منذر دوم: دسته اول منذر بالقرآن بعد رسول الله معصومین‌اند، معصومینی که، منذر دومی بالغا مبلغ رسول الله تالی تلو عصمت اند. تالی تلو عصمت شورا است. ﴿ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ ﴾ [الشورى: 38] منذر چهارم: آراء خاصه بر مبنا و دقت قرآنی است که اونا هم منذرند.
بنابراین در هر چهار بعد: منذر رسول الله، منذر ائمه، منذر شورای علما و منذر علمایی که بر مبنای قرآن نظر میدند و انذار بالقرآن می‌کنند و تذکیر بالقرآن می‌کنند و دعوت بالقرآن می‌کنند، این ها تمام مشترکند و مختلف، مختلفند در مراتب عصمت اولیای رسول الله، عصمت بعدی، مقام دارای عصمت … عرض می‌شود که جمعی که شورا باشد و مقام ادنی که کسی که از حوزه استحفاظی قرآن استخراج شده است و احاطه بر آن قرآن دارد. پس منذر بالقرآن اول: رسول است، بعد: ائمه‌اند، بعد: شورای علماست، بعد: علمایی که بر مبنای قرآن دراسات کامل و تفکرات کامل در قرآن کرده‌اند. این یک بعد و این ترجیح هم دارند از نظر لفظی و معنوی.
{پرسش حضار}
مخالفه دیگه اگر مثلاً بر خلاف آیات بودند خب مخالفه قابل قبول نیست این بعد اول تقسیمات عرض می‌کنم.
خب، لانذرکم به کم چیه در اینجا در بعد فاعلی عطف که و من بلغ عطف باشد به فاعل انذر، خب من بلغ کیه؟ و کم چیه؟ کم دو بعد دارد: یک کم خطاب علی وجه قضایی الواقعیه است و یکی علی وجه قضایی الحقیقیه، اینجا قضایای حقیقیه است. کم منذرین، منذرین چهار مرحله‌اند، این چهار مرحله انذار که از رسول الله، الی الائمه، الی الشوری، الی العلماء بالقرآن، الی یوم القیامه، دوام دارد. اینها منذرند کم چیه؟ کم کل مکلفینند. کل من بلغ اند. کل مکلفین‌اند.
پس کم در اینجا علی وجه قضایی الحقیقیه می‌شود و خطابات قرآن مگر در اونها قرینه خاص داشته باشیم، خطابات قرآن، خطاب قرآنی، علی وجه قضایی، مثلاً یا ایهاالانسان، یا ایهاالناس، یا ایهاالانسان، یا ایهاالمومنون، یا ایها المومنون! آیا مومنین زمان خطاب است که علی وجه قضایی الواقعیه باشد؟ نخیر علی وجه قضایی الحقیقیه یعنی مومنینی درزمان قبلی، مومنین زمان وحی مومنین بعد از زمان وحی الی یوم القیامه، در اینجا کم در وجه عطف فاعلی ﴿ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ ﴾ این لانذرکم انا و لینذر من بلغ، کم کیه؟ منذرین کل منذرین اند. پس منذرین هم کل منذرین اند و ماده انذار قرآنه. ماده انذار در طول زمان دعوت قرآنی، قرآن است و منذرین کسانی که اقتدای کاری به قرآن دارند و منذرین خاصه مکلفین، پس کم در اینجا علی وجه قضایی الحقیقیه.
وجه دوم: ﴿ وَمَنْ بَلَغَ ﴾ عطف به کم می‌شود. لانذرکم به و انذر من بلغ که من بلغ عطف به مفعولش شود. اگر صبر کنید، اگر و من بلغ عطف به مفعولش بشود، می‌شود لانذرکم انا به و انذر من بلغ، خب پس منذر دوتا شد، اول منذر یکی بود کم بود علی وجه قضایی الحقیقیه که کل مکلفین‌اند، دوم نخیر کم عده‌ای است و من بلغ عده‌ای دیگر چرا، لانذرکم انا به و انذر من بلغ، که من بلغ مفعول میشه در بعد اول من بلغ، فاعل بود، استمرار مقام انذاری. در بعد دوم: من بلغ مفعوله، لانذرکم به و انذر من بلغ، پس من بلغ با کم فرق داره، کم کیه؟ کم علی وجه قضایی الواقعیه نیست، یعنی کسانی که در زمان خطاب قرآنی موجود بودند و بالغ بودند و مکلف بودند و من بلغ و هر کس الی یوم القیامه به او برسد. این دو معنا هر دو مراده. خب من بلغ است من بلغه نیست، ببینید، من بلغه من بلغ لازم است من بلغه من بلغ الیه، من بلغ معه، من بلغ فیه، من بلغ علیه، تمام مراتب را شامله.
{پرسش حضار}
نخیر، برای اینکه خود کتاب دلیل است، سوال خوبی است، خود کتاب دلیل است که ما سه منذر داریم، حداقل عرض می‌شود که در آیاتی خداوند دعوت کرده است به سه تا: اطیعوا الله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم، پس طاعت رسول طبق امر خداست در سنت، طاعت اولی الامر که ائمه‌اند طبق امر خداست، جلسه اول عرض کردم محور ما کتاب الله است و سنت رسول الله است به روایت کتاب، منتها سنت رسول الله … روایات مختلفه جعل داره، تقطیع داره، نسخ داره، چه داره، ولکن کتاب این کسالت‌ها شامل حالش نیست و سنت قطعی رسول الله اون روایاتی است که یا مخالف قرآن نیست و نه موافق، مثل 17 رکعت نماز، 17 رکعت نماز نه موافق قرآنه نه مخالف، یا روایاتی که موافق قرآن است قبوله اما اگر روایاتی بر خلاف نص و یا ظاهر قرآن باشد ولو متواتر باشد قبول نمی‌کنیم، چون هیچ متواتری به تواتر قرآن نمی‌رسد، خب این معنی دوم.
معنی سوم: عرض شود که لانذرکم به هم در وجه فاعلی مراد است، هم در وجه مفعولی مراد است و به قدری شمول معنا و رقت و دقت و جامعیت معنا در این آیه زیاد است که من به حدود صد احتمالش رو میگم و هر صد احتمال هم مراده. حالا اون مقداری که دم دست ما هست و ما از اون استفاده کنیم، من بلغ، من بلغ چون بلغه نیست، بلغ الیه نیست، بلغ فیه نیست، بلغ به نیست، بلغ علیه نیست، بلغ است، پس شامل بلغ هم هست بلغ اگر که شامل بلغ نباشد که غلطه خب بلوغ، بلوغ لازم لانذرکم به و من بلغ این کم هم من بلغ است ولی اینکه واو عطفه عطف می‌کند چیزی رو به چیزی بنابراین معطوف و معطوف علیه در بعد اصلی بلوغ باید یکسان باشد، لانذرکم البالغین الموجودین و من بلغ، هرکس که بالغ شود، بالغ چی؟ بلوغ رو عرض کردم که بحثم دیگه تمام شده، وقت داره تموم میشه. بلوغ رو هم عرض کردم یا بلوغ رسایی شانی عقل است، یعنی عقل این آدم در هر سنی از سنین باشد جوری است که اگر قرآن را براش تبیین کنید قبول می‌کند، این بلوغ شانی است، یا نخیر، بلوغ فعلی است که بالفعل قرآن را می‌تواند بفهمد، بدون تفهیم، یا قرآن را با تفهیم، یا قرآن را بدون تفهیم بتواند دریافت کند، بتواند با ادله‌ای که دارد: ادله عقلی و علمی و فطری که کلاً وحی است بتواند قرآن را قبول کند خطر و ضرر و عرض می‌شود که اضطرار در کار نباشد این من بلغ است، چون تکلیف دارای چند بعده دیگه، این آخرین جمله‌ای است که بعد فردا تتمه رو عرض می‌کنم، یا تکلیف میسوره یا تکلیف محرجه یا تکلیف معسره یا تکلیف به محال نسبی است یا تکلیف به محال ذاتی، حد تصور، تکلیف که مبنای بلوغ است که بحث بعدی ما خواهد بود یا تکلیف میسوره، کاری که می‌شود انجام داد، یا تکلیف حرجی است تمام قدرت را مصرف کرد، تکلیف حرجی یعنی تمام قدرت صد در صد باید که مصرف بشه واجب نیست، یا تکلیف عسره که ضرر می‌رسونه چون به خطر میفته، یا تکلیف به محال نسبی است محال ذاتی، تکلیف می‌کنند شما رو که پرواز کنید به آسمان محال ذاتی نیست محاله، یا تکلیف محاله، این چند تکلیف از نظر قاعده عقلی و شرعی فقط تکلیف میسور درسته، از نظر قانون شرعی تکلیف میسور درسته ولکن تکلیف حرجی احیانی است، تکلیف عسری احیانی است و تکلیف محال که اصلاً محال است، چه محال ذاتی باشد و چه محال نسبی باشد.
اللهم الشرح صدورنا بالنور العلم و الایمان و معارف القرآن العظیم و وفقنا بما تحبوه و ترضا و جنبنا ان ما لا تحبوا و لا ترضا. والسلام علیکم و رحمه الله.
اللهم صل علی محمد و آل محمد