جلسه ۷۰: فطرت

جلسه ۷۰: فطرت

 

لطفا جهت جستجوی سریع در متن، از ابزار زیر استفاده کنید.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّاهِرِینَ».

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ» «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلينَ * أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ».[۱] در صورتی که ما در موضوعات مختلفٌ فیها و یا حتی متفقٌّ علیها به روایات مرویه نظر کنیم و یا به اقوال نظر کنیم، یا موجب تناقض در فکر و تضادّ در نظر است و یا حتی اگر روایات و اقوالی هم به وحدت دلالت بر مطلبی دلالت کنند، اما مبنای قرآنی نداشته باشد و یا بر خلاف دلالت قرآنی باشد، این گمراهی است.

پس ما در مثلث نظر و در هندسه افکار در برابر سه ضلع هستیم: یک ضلع افکار و روایات متناقضه و متعدّده که با ترجیحاتی بدون حجت یا بدون ترجیحات، بر حسب کثرت و یا اکثریت که نوعاً و یا همه آن‌ها تقلید است، دچار تضاد و تناقض و منجلاب آراء می‌شویم. و یا تقریباً نزدیک‌تر که وحدت روایات و وحدت اقوال بر مطلبی باشد، مانند بعضی از قضایا که محتاج به ذکر نیست، درست است که وحدت دلالتی روایات و انظار در فلان مطلب وجود دارد، حتی احیاناً بین کل فرق اسلامی، اما وقتی به قرآن نظر کنیم، بر خلاف نص و یا ظاهر قرآن است. این هم ضلع دوم غلط. ضلع سوم این است که در هر دو بُعد، هم بُعد اول که تضادّ و تناقض روایات و اقوال است و حتی در بعد دوم نیز، که وحدت روایات و اقوال است که بسیار هم کم است، ما محور را ضلع سوم که موافقت با قرآن شریف است، قرار بدهیم، یا ظاهر که کالنّص است و یا نص قرآن.

و روی این محور سوم که ضلع سوم در اسلامیات است، ما ملجأ و مرجعی جز خود قرآن نداریم. اگر کسی نادانسته زمین‌هایی را نبش کند، کیلومترها و بیشتر تا به چاه نفت دست بیابد، او عمر خود را، فکر خود را و کار خود را به هدر انداخته است، گرچه نبش کردن‌های آسانی باشد. اما اگر مهندس دانای عمیق نفت باشد و از خود زمین بفهمد که این‌جا نفت است و یا نفت نیست، گرچه آن‌جا که فهمیده است استخراج نفت بسیار آسان است، اما او را از اتلاف وقت و این طرف و آن طرف گشتن و به مقصود دست نیافتن، نجات می‌دهد.

اگر کسی در معارف اسلامیه مهندس معارف باشد؛ یعنی بر محور قرآن، دقت و تفکر صحیح در قرآن شریف مطلبی را یافت، آن‌گاه برای او نظر کردن در روایات و اقوال آسان است. آنچه بر خلاف فهمیده او چه نصاً و چه ظاهراً از طریق صحیح از کتاب‌الله است، عرض علی الحائط می‌کند و آنچه را که تبیینات و تنبّهاتی است که او نداشته، ولکن در راستای دلالتی نص و یا ظاهر قرآن است، می‌پذیرد. و اگر اهل این مطلب نیست، کسی نیست که در آیاتی که باید زیاد تأمل شود از نظر لغوی و ادبی و از نظر مفهومی بسیار بالغ، که مراد حق سبحانه و تعالی است، اگر اهل این مطلب نیست، اصلاً به خود زحمت ندهد. اصلاً دنبال روایات و اقوال و نظرات نرود، اگر لازم است از کسی که بر محور قرآن نظر می‌دهد، تقلید کند. «فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ».[۲]

یکی از مباحثی که مورد تضادّ روایات و تضادّ اقوال است، عبارت است از آنچه به آن عالم ذر می‌گویند، اما نه عالم است و نه ذر و برای آنچه به اصطلاح می‌گویند عالم ذر، مطالبی به هم انباشته‌اند و بذرهایی کاشته‌اند که وقتی انسان حتی بدون نظر به این آیه مبارکه ذریه، به آن حرف‌ها نظر می‌کند و این مطالب را می‌نگرد، از میزان عقلی و از میزان علمی و از میزان فکری و حتی حسی هم دور است. و این چه مرضی است که گروهی از ما به آن مبتلا هستیم که مطالبی را به نام و عنوان اسلام از مبنا و مجرای ناصحیح می‌گیریم و بعداً هم دچار معارضه با حس و معارضه با عقل و معارضه با فهم و واقعیات می‌شویم.

– عالم ذر نبوده؟

– اصلاً عالم ذر نداریم. آیه ذریه داریم، بعد بحث می‌کنیم. در قرآن شریف دو آیه راجع به فطرت آمده که راجع به آیه اول، آن مقدار که نوشته‌ایم و یا فهمیدیم حضور برادران عرض کردیم. آیه روم: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[۳] این آیه دوم است.

– «أَ لَمْ أَعْهَدْ».[۴]

– «أَ لَمْ أَعْهَدْ» اعم از فطرت و عقل و شریعت است. ما آن آیه‌ای که مربوط به فطرت است، بحث می‌کنیم. فرقی که بین آیه فطرت و آیه ذریه است، این است که در آیه فطرت وجهه خطاب و تفهّم و تبیین و بیان کلّ مکلفین هستند، فهم آن نیازمند به مقدمات زیاد نیست و حال آنکه مقداری هم بود و توجه فرمودید. اما در آیه ذریه خود رسول الله اولاً و اولاً مخاطب است، بنابراین این آیه ذریه که از مشکل‌ترین آیات قرآن است، اگر ما اهل آن هستیم، باید روی آن تفکر کنیم. مبنای ذریه و یا عالم ذریه و یا هر چه هست، باید از این آیه به طور نص و یا به طور ظهور استفاده شود. و اگر ما اهل آن نیستیم که از این آیه بسیار عریق و عمیق و دقیق مطلب مراد حق سبحانه و تعالی را نصاً و یا ظاهراً به دست بیاوریم، اصلاً نفی و اثباتی در عالم ذر یا ذریه نباید بکنیم، چون اهل آن نیستیم.

کسی که مهندس نفت نیست، حق ندارد حفر کند تا نفت به دست بیاورد، وقت خود را مصرف کرده و زمین‌ها را خراب کرده است. کسی که مهندس فهم قرآن نیست و روی آیات مقدسات قرآن وقت مصرف نمی‌کند و فکر را به کار نمی‌اندازد و یا اگر مصرف کند و فکر به کار بیندازد، به آن حد بالغ نیست که حتی آیات محکمات قرآن را کلّاً بفهمد تا چه رسد به آیات متشابهاتی مثل آیه ذریه، او یا باید تقلید کند یا اگر مقلَّدی در این زمینه در کار نیست، به آیه فطرت مراجعه کند و اگر از آن هم چیزی دریافت نمی‌کند، هیچ.

قرآن شریف در اصول معارف الهیه و در فروع احکامیه مقادیری از آیات دارد که هر کس لغت عربی بداند و مقداری هم دقت صحیح کند، آن مطالب را به دست می‌آورد. این‌ها اصولاً و فروعاً واجبات شرعیه اسلامیه است. اما راجحات شرعیه اسلامیه که عبارت از نکات و بطون و دقایق و رقایقی باشد که در بخشی از آیات مقدسات قرآن است، این برای کم‌فهم‌ها و نافهم‌ها نیست. چنین نیست که اگر ما بخواهیم مطلبی گم‌شده را از آیاتی پیدا، با دقت و با تفکر بفهمیم، باید برویم عرب‌های بیابانی یا صرفیّین و نحویّین را پیدا کنیم و از آن‌ها تقلید کنیم. این قرآن شریف «بَيانٌ لِلنَّاسِ»[۵] است.

ما نظرهایی به آیه مبارکه ذریه می‌کنیم، «نظرةٌ أولی و ثانیة و ثالثة» که در تفسیر هم همین کار را کردیم. «رجعةٌ إلی آیة الذّرّیة، رجعةٌ ثانیة، رجعةٌ ثالثة» نظر می‌کنیم. ببینیم ما از آیه ذریه چه به دست می‌آوریم، آیا آن حرف‌هایی که در تفاسیر و غیر تفاسیر زده‌اند و یا روایاتی که از طریق شیعه و یا سنّی در نور الثّقلین شیعه و البرهان شیعه و درّ المنثور سنّی و جامع البیان سنّی و غیره نقل شده است که بر خلاف نص آیه مبارکه و بر خلاف تقبّل عقل و حتی حس مطالبی را به عنوان عالم ذر ذکر کرده‌اند، این‌ها یعنی چه، اصل و بنیاد این‌ها چیست، جعلیاتی است. آن‌قدر ما در روایات جعلیات داریم، آن‌قدر در نوشته‌هایی که بر مبنای روایات و افکار است، جعلیات داریم که یک جُنگ مولایی شده که اصلاً مولا در آن پیدا نیست. ما باید رجوع به امام زمان‌های خود بکنیم که قرآن شریف است.

ما روی این آیه سؤالاتی داریم، البته با مطالعه کامل تفسیر که خود من هم مطالعه می‌کنم، چون هر کسی در هر زمانی یک فرد است، شما یک سال قبل کسی بودید، امسال کس دیگری هستید، سال بعد کس دیگری، این کس‌ها را جمع کنید تا ناکسی‌ها برطرف شود و کس کامل‌تری به عنوان «أَمْرُهُمْ شُورى‏ بَيْنَهُمْ».[۶] چون «أَمْرُهُمْ شُورى‏ بَيْنَهُمْ» چند نوع است، یک مرتبه من و شما و شما در مطلبی با یکدیگر بحث می‌کنیم، در یک زمان یا چند زمان، این «شُورى‏ بَيْنَهُمْ» است. یک مرتبه نه، مطلبی را من و من‌ها سالیان قبل نوشته‌ایم، بعد هم نوشته‌ایم، حالا هم فکر می‌کنیم، این‌‌ها را جمع کنیم، آنچه اکمل است و درست‌تر است، در نظر بگیریم. این‌طور نیست که آنچه بنده در تفسیر نوشتم، قبول کنم، گر چه الآن به نظرم اکثراً صحیح است، شاید ۹۸ درصد و ۹۹ درصد صحیح است، اما اگر ما که بر محور قرآن فکر می‌کنیم و می‌نویسیم، خطاهایی بکنیم، خیلی کم‌رنگ‌تر و کمتر از کسانی است که بر محور قال و قیل‌ها و روایات معنعنه و متناقضه و متضادّه فکر می‌کنند.

ما در این آیه سؤالاتی مطرح می‌کنیم، بعد روی آن فکر می‌کنیم. «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ»، «إِذْ» چیست؟ اولاً «رَبُّكَ»، مخاطب رسول الله (ص) است. تذکر در بُعد اول عبارت است از تذکر رسول الله، تذکر رسولی، بعد تذکرهای رسالتی، بعد تذکرهای امّتی بر محور آیات. نقطه اولی درخشان دعوت قرآن شریف و مخاطب قرآن شریف، رسول الله (ص) است. آیا رسول الله هم اگر بخواهد از این آیه درست دریافت کند، باید از عرب‌های بیابانی سؤال کند؟ مطلب این نیست. درست است که قرآن شریف عربی مبین است -به آن صورتی که عرض کردیم- اما این هم درست است که قرآن تمام مراتب استعدادات و فاعلیات و قابلیات را در نظر گرفته است و اضافه بر نصوص و ظهور، بطون و رموز و غیره دارد.

«وَ إِذْ أَخَذَ»، قبل از آن «وَ إِذْ» بود، «وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ»[۷] یعنی پیغمبر، تو متذکر شو. «وَ إِذْ نَتَقْنَا» این چه تذکری است؟ آیا تذکر شهودی است یا تذکر وحی‌ای و اخباری است؟ تذکر شهودی نیست، وقتی خداوند جبل را نتق کرد و به عنوان تهدید و تذکر بالای سر بنی‌اسرائیل قرار داد، «خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فيهِ» نه پیغمبر بزرگوار و نه جدّ او موجود نبودند، وجود نداشتند تا اینکه پیغمبر مأمور شود «وَ إِذْ نَتَقْنَا» یعنی «وَ اذْکُرْ إِذْ نَتَقْنَا حُضُوراً»، خیر، بلکه «وَ اذْکُرْ إِذْ نَتَقْنَا» یعنی وحی، این وحی از حضور عالی‌تر است. اگر شما حاضر در محضر جریانی باشید، با محدودیت علم و فکر خود آن جریان را دریافت کنید، ممکن است قصورها و تقصیرهایی در تلقّی این جریان باشد، اما اگر همان جریان صد درصد به وحی الهی به شما رسید، هرگز قصورها و تقصیرها و محدودیت‌هایی ندارد.

بنابراین حتی اگر پیغمبر بزرگوار آن موقع تشریف داشتند و پیغمبر نبودند و حتی اگر آن موقع تشریف داشتند و پیغمبر بودند و منهای وحی، فقط از نظر حضور در نتق جبل می‌خواستند تلقّی کنند. باز منهای نبوّت و منهای وحی تلقّی ایشان بین قصور و تقصیر بود، گرچه قصور و تقصیر ایشان از دیگران کمتر بود. این‌جا «إِذْ» یعنی «وَ اذْکُرْ» به یاد آور، مگر پیغمبر می‌دانسته و از یاد برده؟ یک دانستن داریم از نظر اجمالی و مختصر و یک دانستن از نظر کلّی و مفصّل. پیغمبر بزرگوار دانستن‌هایی از نظر مختصر دارد، می‌داند وقایعی اتّفاق افتاده است که بعد مخلوط شده، بالا و پایین شده و کم و زیاد شده و قابل اعتماد نیست، ولی به طور اجمال می‌داند هست. به طور تفصیل این است که آنچه را که خود پیغمبر بزرگوار در هر بعدی از ابعاد فکری حاضر نبوده، خداوند به او تذکر بدهد. پس تذکر تفصیلی است، نسبت به آنچه اجمالاً در خاطر مبارک رسول الله (ص) و هر خاطره روشنی وجود دارد.

پیغمبر بزرگوار اجمالاً می‌داند پیغمبرانی قبل آمدند، جریاناتی موافق و مخالف بوده است، به طور اجمال می‌داند. این عمق مطلبی است که در قلب رسول الله است، اما تذکر تفصیلی آن مطلب تنها به وسیله وحی است و لذا «وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ»، «اذْكُرْ» با چه؟ با بیان وحی، «كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»، بعد هم بلافاصله: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ» چه ارتباطی با هم دارد؟ مگر این نتق جبل تنبیه فطرت نبود؟ وقتی جبل بالا رفت، دیگر هیچ وسیله‌ای نیست که این جبل بر سر آن‌ها نیفتد. یک طیّاره‌ای است که آن بالا است، بنا نیست این طیّاره حرکت کند، قاعده آن افتادن است. این جبل هم بنا نیست در آسمان بماند، اگر جبلی را به آسمان بردند، یا با بردن خلقی و یا با بردن خالقی، بنا نبوده بالا برود، حالا بالا رفته، ولی بنا نیست که آن‌جا بماند، طبعاً باید بیفتد، مگر اینکه آن را نگه دارند.

«وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ» چرا؟ «ظَنُّوا» برای چیست؟ گمان این بود که، اول گمان نمی‌شد که جبل بالا برود، اما بالا رفت، ولکن بعداً منهای تعهّد وحی، اول با تعهّد وحی جبل بالا رفت و الّا بالا نمی‌رفت، با تعهّد وحی و قدرت و امتحان الهی. ولی آیا برگشتن را با بالا رفتن قیاس کنیم؟ خیر، این‌که به تعهّد وحی و قدرت الهی بالا رفت، ابتلائاً برای منظورهایی بالا رفت، اما این روی سر این‌ها می‌افتد یا خدا نگه می‌دارد و برمی‌گرداند؟ قاعد‌ه آن منهای وحی و منهای تعهّد الهی این است که بیفتد، پس «وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ» این‌جا چه کار کنم؟ حالا این‌جا یک طاقی است، این طاق شکاف برداشته و در حال فرو ریختن است و من هم راه فراری ندارم، این‌جا فطرت روشن می‌شود، این‌جا حکم فطرت باز می‌شود. «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً»، «فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ».[۸]

خداوند قبل از آیه ذریه نتق جبل را که یکی از نمونه‌های درخشش فطرت است، از نمونه‌هایی که همه آنچه انسان گمان می‌کرده و خیال می‌کرده و اصالتی نداشته، تماماً از بین می‌رود. با دست جبل را نگه داریم؟ دیگران نگه دارند؟ فرار کنیم؟ جبل طور با آن عظمت به آن بالا رفته، هر آن ممکن است روی سر این‌ها بیفتد. خطاب این است: «وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ» ای محمّد (ص)! متذکر شو، وقتی این جبل را نتق کردیم. محمّد به عنوان محمّدیت و رسولیت، محمّد به عنوان رسالت، محمّد به عنوان مکلف بودن، «وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ»، این جبل را بالا بردیم. به کلّ مکلفین نشان می‌دهد که در قلّه مکلفین رسول الله (ص) است. این جبل بالا رفت. این جبل که بالا رفت، مثل انسانی که در دریا در حال خفه شدن است و هیچ وسیله‌ای نیست، آن‌جا فطرت نمایان می‌شود و درخشان می‌شود، این‌جا هم همین‌طور است، فطرت درخشان شده است.

این فطرت که در بعد «نَتَقْنَا الْجَبَلَ» درخشان شده، بلافاصله بعد از آن قاعده کلّی می‌آید: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ» قاعده کلّی است. نتق جبل است، دریا است، هر چه هست، هر جا که وسائل و اسباب ظاهری منقطع می‌شود و تمام امیدهایی که انسان در درون و برون برای نگهبانی از خطر دارد، خطری که حادق است و خطری که نزدیک است و مشرف است، همه از بین رفت، آنچه پوشیده بود و ما با غفلت‌ها و حماقت‌ها و شهوت‌ها و حیوانیت‌ها حکم فطرت را پوشانده بودیم که «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»، این اتوماتیکی و خواهی نخواهی درخشش پیدا می‌کند و الّا یهودی‌ها افرادی نبودند که به این سادگی متوجه به اصل فطرت شوند، باید نتق جبل شود، باید شقّ بحر شود. با تمام این‌ها آن‌ها بر حماقت خود باقی ماندند و حتی وقتی از دریا عبور کردند، «اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ».[۹]

می‌خواهیم به این آیه برسیم، این مقدمات را که عرض می‌کنم، چون بحث بسیار بسیار عمیق است و از بحث‌هایی است که اگر شما در میان عوام النّاس معمّم و غیر معمّم بگویید عالم ذر را قبول ندارم، شما را تکفیر می‌کنند، شما نجس می‌شوید، کافر می‌شوید، اصلاً شما طلبه نیستید. و حال آنکه مگر در حوزه‌های ما این‌ مطالب را به ما یاد می‌دهند که نفی و اثبات کنند، حوزه‌های ما چه ربطی به این مطالب دارد؟ مگر شما در کفایه‌ها و مکاسب‌ها و منظومه‌ها و ملّاصدراها این‌ها را نفیاً و اثباتاً می‌خوانید تا بتوانید نفی و اثبات کنید؟ فقط از پیرزن‌ها و روضه‌خوان‌ها معلوم می‌شود عالمی است به نام عالم ذر که در عالم ذر همه بلی گفتند که بعداً لا نگویند. این در حقیقت «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ»[۱۰] است. چون بحث بسیار مهم است و عمیق‌ترین اعماق وجودی انسان را می‌خواهد در مرحله مطالعه قرار بدهد، که زیربنای کلّ معارف و عقاید ما است، این‌ها زیربنا را از ریشه خراب کردند. عالم ذر، چیزی که بر خلاف عقل است، بر خلاف حس است، بر خلاف علم است، بر خلاف همه چیز است.

و اما سؤالاتی که ما از آیه داریم. «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ» ربّ چه کسی؟ پیغمبر، ربّ العالمین نیست، ربّ الخلائق أجمعین نیست، ربّ النّبیین نیست، «رَبُّكَ»، آن قلّه ربوبیت‌های رب سبحانه و تعالی که بالاتر از آن و مانند آن هرگز نظیر ندارد، در طول خلقت، در مثلث زمان، در گذشته رسول و در زمان رسول و بعد از رسول إلی یوم القیامة الکبری و در کلّ عوالم خلقت این ربوبیت، نه بالاتر -که مشخّص است- و نه مانند این ربوبیت نظیر ندارد. «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ» از چه کسی؟ اولاً «إِذْ» زمانیه است، «إِذْ» که مکان نیست، «إِذْ» که لا زمان و لا مکان نیست، «إِذْ» طبعاً برای زمان است. «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ ميثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ»[۱۱] در قرآن از این «إِذْ»ها زیاد داریم، نوعاً هم آیات متشابهات است به تعبیر عادی که می‌کنیم، آیات معضلات است. «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ ميثاقَ النَّبِيِّينَ» زمان است، یک زمان بوده، چگونه بوده؟ «لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى‏ ذلِكُمْ إِصْري قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدينَ» یا «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ»،[۱۲] «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً»[۱۳] و از این قبیل.

«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ» این زمانی است، یک زمان است یا طول زمان خلقت بنی‌آدم است؟ احتمالات است. در این‌جا ما احتمالاتی داریم و اختمالاتی داریم، احتمالات راجحه، احتمالات مرجوحه، احتمالات برابر. اختمالات آن است که اصلاً احتمال آن نیست و غلط است، از نظر ادبی و از نظر معنوی کلّاً غلط است. «وَ إِذْ أَخَذَ» زمان است یا لا زمان است؟ «إِذْ» که برای لا زمان نیست. دهر فوق زمان و مکان است؟ زمان است. اگر زمان است، زمان واحد است که خداوند اخذ میثاق را «مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ» در یک زمان کرده، «أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ» هم‌چنین، «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى» هم‌چنین، تا آخر. ‏ این‌چنین است یا خیر، در طول زمان‌های خلقت بنی‌آدم؟ این یک مطلب.

دوم: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ»، نفرمود «مِنْ‏ آدَمَ»، روایاتی داریم که می‌گوید: «مِنْ‏ آدَمَ». خداوند از ظهر آدم ذریه او را درآورد، این ذریه مثل مورچه بودند و لذا اسم آن را عالم ذر را گذاشتند. در روایت آمده، ملاحظه کنید. خدا آدم را از ظهر خلق کرد و از کمر آدم ذریه را بیرون آورد، این ذریه مانند مورچه بودند، بعد این مقابله حاصل شد. آیه‌ که «مِنْ‏ آدَمَ» نفرموده، آیه می‌گوید: «مِنْ بَني‏ آدَمَ».

– [سؤال]

– از اول اشتباه کردند، خدا درست گفته و بقیه اشتباه کردند.

– هزار مرتبه روی منبر گفتند که عالم ذر بوده است.

– این‌ها دروغ است.

– ذریه گفتند: «قالُوا بَلى».

– ما عرض دین بر امام زمان می‌کنیم. حضرت عبد العظیم حسنی خدمت امام دهم رفت، عرض کرد: یابن رسول الله، من عقایدی دارم، می‌خواهم دین خود را بر شما عرضه کنم. دین خود را عرض کرد و حضرت فرمودند: درست است. ما می‌خواهیم بر امام‌تر از امام عرض کنیم که قرآن است، قرآن امام رسول و امام ائمّه است. اگر از آیه چیزی نمی‌فهمیم، بنده و غیر بنده حق نداریم این مطالب متناقض را قبول کنیم که هم روایتاً و نظراً با همدیگر تناقض دارند و هم با علم و عقل و فکر و با همه چیز تناقض دارد، اشکالات آن بیّن است، بعد عرض می‌کنیم.

«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ». این یا زمان واحد است یا زمان‌های متعدد، احتمالات است. «أَخَذَ رَبُّكَ»، این اخذ چیست؟ اخذ خلقت است؟ یعنی «خَلَقَ رَبُّكَ»، اخذ که خلق نیست، باید یک مأخوذی در کار باشد، تا خداوند اخذ کند، ولی ممکن است کسی بگوید خیر، مثلاً «إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْ‏ءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»[۱۴] این «كُنْ» مخاطب دارد؟ ممکن است کسی این‌طور اعتراض کند، شما بگویید اخذ باید متعلّق داشته باشد، باید چیزی باشد که بعد خداوند آن را اخذ کند، بعد مقابله بشود، «أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ» بشود، کسی چنین بگوید. نه، ممکن است مأخوذی در کار نباشد، «أَخَذَ» ایجاد است، یا ایجاد عالم ذر است به قول آن‌ها، یا ایجاد فطرت است به قول ما و شاهد می‌آورند که قرآن شریف می‌گوید: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ».[۱۵] این «كُنْ» چیست؟ این مخاطب دارد؟ اگر مخاطب دارد که «كُنْ» تحصیل حاصل است، پس مخاطب ندارد. پس لفظ است، پس اراده است. مراد این اراده در خارج موجود است؟ اگر در خارج موجود است، پس اراده تحصیل حاصل است، پس موجود نیست. حال که موجود نیست، این «كُنْ» اراده خلق لا من شیء است یا من شیء است یا من لا شیء است؟ فرق می‌کند.

اگر این «كُنْ» مربوط است به ماد‌ّه اولیه که خلق اول است، خلق لا من شیء است، پس مخاطب خارجی ندارد. پس این‌جا خالقٌ و مخلوق است، مخلوقٌ منه در کار نیست. اگر خلق بعد الخلق است، خلق شیء من شیءٍ است، خلق الشّیء من شیء کینونت مضاعف است. ما یک کینونت بسیط داریم و یک کینونت مرکّب. کینونت بسیط این است که هیچ نیست، «كُنْ» خداوند اراده می‌کند و موجود می‌شود. مادّه اولیه این‌چنین است، خلق لا من شیء. خالق و مخلوق و مخلوقٌ منه نیست، بلکه خالقٌ فقط، مخلوقٌ منه نیست، مخلوق هم نیست، مادّه اولیه است، «خلق المادة الأوّلیة لا من شیء بإرادته» این بُعد اول است که خلق بسیط است. خلق مرکّب این است که خاک را درخت کند، درخت را حیوان کند، منی را انسان کند. این تکوین مرکّب است، در این تکوین مرکّب خلق شیءٍ من شیءٍ است، آیا این‌جا هم همین‌طور است؟ این هم یک اشاره‌ای بود که باید روی آن فکر کنیم.

«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ‏» در این‌جا سه احتمال وجود دارد: یک احتمال که اختمال است، روایات و اقوالی گفته که «مِنْ بَني‏ آدَمَ‏» یعنی «مِنْ‏ آدَمَ‏»، خدا به جای اینکه بگوید «مِنْ ‏آدَمَ‏»، گفته «مِنْ بَني‏ آدَمَ‏»، شاید فراموش کرده است. مجنون هم این‌گونه حرف نمی‌زند، به جای اینکه بگوید پسر تقی، بگوید تقی، می‌گوید پسر تقی. هر طوری بگوید، بالاخره می‌گوید پسر تقی. این یک اختمال است که «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ‏» یعنی «مِنْ ‏آدَمَ‏»، چون روایت معنعن فلان گفته است، چون آقای فلان گفته، یعنی «مِنْ‏ آدَمَ‏». این‌که کنار می‌رود یا نه، احتمال دوم: «مِنْ بَني‏ آدَمَ‏» از بنی‌آدم است، سؤال: این اخذی که خداوند کرد، چرا از بنی‌آدم کرد؟ چرا از بنی‌آدم و خود آدم، هر دو نکرد؟ «مِنْ آدَمَ وَ بَنِیهِ» چرا چنین نشد؟ یعنی آدم، این فرد اول که اب تمام انسان‌ها است، در این میثاق اصلاً بهره‌ای ندارد؟ اما بنی‌آدم موحّد باشند، مشرک باشند، ملحد باشند، انبیاء باشند، رسل باشند، اولی العزم باشند، غیر باشند، همه نصیب دارند، بدها و بدترها و خوب‌ها و خوب‌ترهای از آدم نصیب دارند، اما خود آدم نصیب ندارد؟ پس «إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ‏»، نفرمود «مِنْ آدَمَ وَ بَنِیهِ». این هم یک احتمال.

احتمال سوم این است که «مِنْ بَني‏ آدَمَ‏»، مثل «فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ»[۱۶] در باب ارث است. البته در فارسی خیلی مفهوم نیست، در عربی این‌طور است. «فَوْقَ اثْنَتَيْنِ» نه اثنتین است، نه بالاتر از اثنتین است، «فَوْقَ اثْنَتَيْنِ» یعنی «اثْنَتَيْنَ وَ مَا فَوْقَ» در عربی این‌طور است. «فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ» اولاً «نِساءً» اعم از دختر کوچک و دختر بزرگ و زن است، شامل همه را می‌شود که اگر شما گفتید نسوه و نساء، حتماً باید بالغ باشند و حیض بشوند و شوهر کرده باشند، این حرف‌ها نیست، «فَإِنْ كُنَّ نِساءً» چون «يُوصيكُمُ اللَّهُ في‏ أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» بعد «فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ» بحث آن را در تفسیر ملاحظه بفرمایید. «فَوْقَ اثْنَتَيْنِ» به آیه تحمیل نمی‌کنیم که بگوییم چون فتوی چنین است که اگر دو و بالاتر، نه، این می‌گوید: «فَوْقَ اثْنَتَيْنِ» یعنی «اثْنَتَيْنَ وَ ما فَوْقَ». آیا این‌جا هم این احتمال وجود دارد که «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ» یعنی «مِنْ آدَمَ وَ بَنِیهِ» این هم احتمال سوم است.

«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ» ضمیرها را در این آیه خیلی دقت کنید. یکی از امتیازات قرآن شریف این است که در دلالت استقلال دارد، چنین نیست که مطلبی را بگوید، بعد منتظر باشد که فلان شخص بیان کند. بیان خدا که ابین از بیان هر کسی است. منتها مشکل کار این است که ما بلوغ به خود نمی‌دهیم، باید فکر کنیم، حتی از نظر ادبی فکر نمی‌‌کنیم، حتی از نظر لغوی و ادبی هم فکر نمی‌کنیم، از نظر جمله‌بندی هم فکر نمی‌کنیم و همین‌طور بی‌‌دلیل هر کس هر چیزی گفت، می‌گوییم بله، همان است.

«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ»، «آدَمَ وَ بَنِیهِ»، بعد این را بحث خواهیم کرد. چه گرفت؟ آیا خود آدم و بنی‌آدم را گرفت؟ خیر، آیا ظهور آن‌ها را گرفت؟ پشت‌های آن‌ها را گرفت؟ این پشت‌های بنی‌آدم را گرفت، پشت جسم را گرفت، پشت روح را گرفت، پشت روح و جسم، هر دو را گرفت؟ آنچه بیّن است این است که پشت جسم به درد نمی‌خورد، چون بحث مقابله است و بحث حجت است و بحث دلیل است، این کاری به کمر و پا و دست و چشم ندارد. مثل آدمی که مرده است، اعمال حیاتی و اقوال و افکار حیاتی اصلاً ندارد. پس «مِنْ بَني‏ آدَمَ» این «مِن» تبعیض در آن بعضی از بنی‌آدم است که می‌توانند بفهمند، می‌توانند سخن بگویند، می‌توانند بلی و لا بگویند. البته این از باب اصول موضوعه است که اشاره می‌کنیم.

«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ» چه را؟ «ذُرِّيَّتَهُمْ». این «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ» ما باز هم در بنی‌آدم بحث داریم. احتمال اول: آیا این بنی‌آدم بچه‌های اول آدم هستند؟ آدم هیچ، فقط آن بچه‌های اول آدم، هر تعداد دختر و پسر بودند، همان‌ها مراد هستند؟ که آیه به قول بعضی‌ها درست شود. می‌گوید برای اینکه اگر آن‌ها نباشند، این‌طور می‌شود: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ» همه بچه‌های آدم از اول إلی یوم القیامة که آدم خارج است یا فرض کنید آدم داخل است، اگر اخذ شد «مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ»، این «ذُرِّيَّتَهُمْ» چه کسانی هستند؟ ذریه خود آن‌ها هستند که ما داریم می‌گوییم یا غیر آن‌ها؟ غیر از آن‌ها که نداریم. اگر شما تمام فرزندان آدم را از زمان آدم إلی یوم القیامة این جلو بگذارید، بعد «إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ» باید ذریه خود این‌ها باشند، چون اگر غیر این‌ها باشند، غیر از این‌‌ها که نداریم. مگر غیر از تمام انسان‌هایی که از زمان آدم إلی یوم القیامة خلق شدند و می‌شوند، کس دیگری هم داریم؟ نداریم. پس «ذُرِّيَّتَهُمْ» باید خود آن‌ها باشند.

آن‌هایی که دارند شدرسنا می‌کنند، می‌گویند نمی‌شود. پس بنابراین بنی‌آدم همان فرزندان اول آدم هستند، این فرزندان اول آدم را از آن‌ها «ذُرِّيَّتَهُمْ»، یعنی بچه‌های آن‌ها را که در رحم‌های مادران، در پشت‌های پدران است، از این بچه‌های آدم، هابیل و قابیل و غیره، همین چند نفر -که آدم هم خارج است یا فرض کنید داخل است- از این‌ها «ذُرِّيَّتَهُمْ». می‌خواهند این را بگویند، چرا؟ برای اینکه از آن مطلب قبلی فرار کنند، این مطلب خیلی غلط است، چرا؟ برای اینکه «أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ»،[۱۷] چه کسانی؟ این «ذُرِّيَّتَهُمْ»، «ذُرِّيَّتَهُمْ» بگویند آباء قبلی ما مشرک شدند، بچه‌های آدم که مشرک نبودند. اگر «ذُرِّيَّتَهُمْ» بچه‌های آدم باشند –اجمالاتی است که عرض می‌کنم، بعد به تفسیر مراجعه بفرمایید- اگر این بنی‌آدم بچه‌های اول آدم هستند، «ذُرِّيَّتَهُمْ» هم ذریه این‌ها هستند که خداوند این‌ها را از ظهر اخراج کرده، آن وقت چرا؟ «أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلينَ * أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا» چه کسانی؟ این «ذُرِّيَّتَهُمْ» می‌گویند.

اولاً همه این «ذُرِّيَّتَهُمْ» مشرک نیستند، ثانیاً اگر همه آن‌ها مشرک باشند، آباء این «ذُرِّيَّتَهُمْ» چه کسانی هستند؟ همان اولاد اولیه آدم، در بین اولاد اولیه آدم حتی قابیل هم مشرک نبود، تخلّف کرد. همه این‌ها شدرسنا است. شخصی به «شَغَلَتْنا»[۱۸] رسید، گفت: قرآن که غلط ندارد، نوشت: «شَدُرسنا أَمْوالُنا». شخصی گفت: شما می‌گویید نماز جماعت واجب است، دیگران می‌گویند مستحب است، خدا می‌گوید حرام است! گفتم چرا؟ «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏»[۱۹] باید تنها خواند!

«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ» بنی‌آدم چه کسانی هستند؟ بنی‌آدم کلّ فرزندان آدم هستند. در شش آیه قرآن بنی‌آدم داریم، بنی‌آدم کلّ کسانی هستند که صدق فرزند آدم بر آن‌ها می‌کند، نوه، نتیجه، ندیده و غیره، همه بنی‌آدم هستند. چون بنی بلافاصله در این‌جا نیست، بلکه بنی بافاصله، بی‌فاصله، مع الفواصل إلی یوم القیامة. بنی‌آدم در کلّ قرآن «يا بَني‏ آدَمَ خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ»،[۲۰] «يا بَني‏ آدَمَ»، خطاب به اول تا آخر فرزندان آدم اول است إلی یوم القیامة الکبری. پس شدرسنا کردن غلط است، چون دیگری چنین گفته است، چون روایت چنان است، چون تفاسیر چنان است، پس باید مراد خدا هم این باشد، ولو غلط. چون دیگران غلط کردند، معاذ الله خدا هم باید تابع باشد.

«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ»، این «ذُرِّيَّتَهُمْ» چیست؟ ذریه این‌ها فرزندان این‌ها هستند که آن وقت، قبل از خلقت مکلف بودند یا نه، ذرّ این‌ها هستند که باز قبل از خلقت مکلف بودند؟ یا نه، ذرّ این‌ها هستند که قبل از خلقت مکلف نبودند، کلّ ذر مراد است، «ذُرِّيَّتَهُمْ». «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ» شاید در این جمله کمتر در تفسیر نوشتم. «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ» یعنی چه؟ مگر موجودی که شعور دارد، اگر شعور نداشت که یعنی چه «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى»؟ اگر هم لفظی باشد، هر چه باشد باید شعور داشته باشد. لفظی باشد، کونی باشد، تکوینی باشد، این گفتن «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏» باید روی شعور باشد، اگر روی شعور نباشد که این اصلاً حجت نخواهد بود، تکوینی هم در کار نیست.

پس این «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ»، این «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ» چیست؟ اگر «أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ» عالم ذری است که آن آقایان می‌گویند، ذر که مورچه است، مورچه هم که زندگی و حیات ندارد، وانگهی آیات متعدّده قرآن می‌گوید روح قبل از جسم خلق شده است. «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ»[۲۱] و غیره. این‌که «خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَجْسَادِ بِأَلْفَيْ عَامٍ»[۲۲] این یا از شوخی‌‌ها است یا باید تأویل کرد. قرآن چند نص دارد که ارواح بعد الاجساد خلق شدند، وقتی جسم‌های ما هنوز خلق نشده است، هنوز نطفه نشدیم، تا چه رسد به علقه، تا چه رسد به مضغه، تا چه رسد به عظام، تا چه رسد به کسونا العظام، هنوز «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ» نشده است، ما وجود جسمانی انسانی نداشتیم، تا چه رسد به وجود روحانی و نفسی انسان داشته باشیم که بعد از تکوین خلقت است.

پس «أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ» این را هم کنار می‌زند که قبل از خلقت ما، آن هم وقتی که خدا آدم را خلق کرد، از بنی‌آدم که مثلاً بنیّ اول باشند، «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ»، «أَشْهَدَهُمْ» جسم‌های بی‌روح یا جسم‌های باروح؟ این هنوز جسم ندارد تا روح داشته باشد، جسم که در رحم مادر کامل شد، آن وقت است که «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ». بعد از تمام مطالب «أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ» در این‌جا یک بحث معرفتی دارد. مگر موجودی که عاقل است، نفس دارد، روح دارد، فکر دارد، نیاز به این است که او را به خودش نشان بدهند؟ من از هر کس به خودم نزدیک‌تر هستم، البته خداوند از من به من نزدیک‌تر است، یا نزدیک‌تر از من به من است، ولی من به خودم نزدیک هستم، نزدیک‌تر از کلّ نزدیکان خلقی به من، من هستم. پس این تحصیل حاصل است، «أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ» چه می‌شود؟ ولو در بعد فطرت. در بعد فطرت که «هُم» است و اعمق اعماق روح انسان است که «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها» است. در این‌جا خداوند من را به خودم نشان بدهد، من که خودم، خود را می‌بینم، من که از خودم مطلّع هستم، پس چرا خداوند من را به خودم نشان بدهد؟

روی این فکر کنید و تتمه‌های دیگری هم در سؤالات داریم و مکرر مراجعاتی به این آیه خواهیم داشت. من استدعا می‌کنم قبل از نماز شب، بعد از نماز شب، در وقت‌های فراغ و در وقت‌های بسیار خوب، در بهترین اوقات خود در این آیه و آیات تفکر بفرمایید.

«اللَّهُمَّ اشْرَحْ صُدُورَنَا بِنُورِ الْعِلْمِ و الْإِیمَانِ وَ مَعَارِفِ الْقُرْآنِ الْعَظِیمِ وَ وَفِّقْنَا لِمَا تُحِبُّهُ وَ تَرْضَاهُ وَ جَنِّبْنَا عَمَّا لَا تُحِبُّهُ وَ لَا تَرْضَاهُ».

«وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ».


[۱]. اعراف، آیات ۱۷۲ و ۱۷۳.

[۲]. زمر، آیات ۱۷ و ۱۸.

[۳]. روم، آیه ۳۰.

[۴]. یس، آیه ۶۰.

[۵]. آل عمران، آیه ۱۳۸.

[۶]. شوری، آیه ۳۸.

[۷]. اعراف، آیه ۱۷۱.

[۸]. عنکبوت، آیه ۶۵.

[۹]. اعراف، آیه ۱۳۸.

[۱۰]. نور، آیه ۴۰.

[۱۱]. آل عمران، آیه ۸۱.

[۱۲]. بقره، آیه ۳۴.

[۱۳]. همان، آیه ۳۰.

[۱۴]. نحل، آیه ۴۰.

[۱۵]. یس، آیه ۸۲.

[۱۶]. نساء، آیه ۱۱.

[۱۷]. اعراف، آیه ۱۷۳.

[۱۸]. فتح، آیه ۱۱.

[۱۹]. عنکبوت، آیه ۴۵.

[۲۰]. اعراف، آیه ۳۱.

[۲۱]. مؤمنون، آیه ۱۴.

[۲۲]. بحار الأنوار، ج ‏۵۸، ص ۱۳۲.