جلسه ۱۲۳: خداشناسی (هدایت و اضلال خدا)

جلسه ۱۲۳: خداشناسی (هدایت و اضلال خدا)

اضلال و اهداء در پرتو آیات

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّاهِرِینَ».

«باذن الله تعالی فی هذه البحوث الموضوعیة القرآنیه نسافر سفرة متواترة فی البلاد القرآنیة برمتها حیث نفتح کتاب الله سبحانه و تعالی و نحن نتلوا هذه الآیات البینات الموضوعیة و نستفیذ و ننتفع منها ما قد یقال علیها احیاناً» تکراراً عرض کردم کسانی که ایراداتی بر بعضی از آیات دارند، اگر در خود این آیات دقت کنند جواب آن ایرادات هست. «بحثنا الموضوعی حول الاضلال و الاهداء الربانی».

«أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى‏ كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ بَلْ زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ وَ صُدُّوا عَنِ السَّبيلِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ»[۱] ««أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى‏ كُلِّ نَفْسٍ و هو ربنا سبحانه و تعالی قیاماً علمیاً قیاماً فی القدرة، قیاماً فی الحفاظ لولا ان الله تعالی یحافظ علی انفسنا لکنا میتین بصورة اخری کما یقول: «وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً»[۲]» «أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى‏ كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ» نسبت کسب به نفس داده شده، پس نفوس مکلفه کسب دارند، کار دارند. اگر کسی مظطر به کاری باشد به او «کسبت» نمی‌گویند. «بل کسبوا، کسبت دلیل الاختیار «أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى‏ كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ وَ جَعَلُوا» واو حالیة و الحال أن هولاء النفوس الخبیثة النحیسة «جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ» و کما فی آیة الاخری فی سورة یوسف: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»[۳] الاشراک درکات و اسفل درکات الاشراک بالله سبحانه و تعالی ان یعبد من دون الله «ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً»[۴]».

«قُلْ سَمُّوهُمْ» این تعجیز است، چرا «هم» فرمود؟ برای اینکه معبود باید عاقل باشد. فرض کنیم عاقل است، اسم این خدایان که شما معبود من دون الله قرار داده‌اید بگویید. «فاذا سمّوا قالوا اللات و العزی و مناة الثالثة الاخری و کذا و کذا نری أن اسماءهم لیست اسماء الهیة […]»

«هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا»[۵] «حتی السمیة لفظیاً ما فیه لله تعالی الله بس اسم لله الواحد القهار حتی المشرکون الموقنون فی الاشراک لا یسمون اوثانهم الله، آلهة، اله شیء آخر «قُلْ سَمُّوهُمْ» تعبیر من أول» اسم بیاورید. آنچه که الله است، اسمش الله است، بگویید الله فلان، الله فلان. «قُلْ سَمُّوهُمْ» «اسماء الهیة مادیة ثم اذا اسماء غیر الهیة اللات و العزی و کذا و کذا هذا اسماء لا تدل علی مسمیاتٍ ربانیة، اسماء […] عن المعانی الحقیقة الربانیة» «ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ»[۶] این اسم، لات اسم لات است، واقع لات یک جمادی است. «أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ * وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ»[۷] «قُلْ سَمُّوهُمْ، هذه تعجیز اول» نه اسم می‌توانند بیاورند، الله نیست و اگر هم اسم بیاورند، مسمی ندارد.

«أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ»[۸] «أم اعراض عن التعجیز الاول، ترک تعجیز الاول یعنی انتم اتخذتموا اولیاء من دون الله اوثان من دون الله، من هذا الذی یجب أن یقررها معاونین لله تعالی، ان یقررها آلهة» همه مشرکین قبول دارند که یک اله اصل داریم، آلهه دیگری که اینها اتخاذ کردند، فرع هستند، شفعاء هستند. «ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى‏»[۹] این‌ها فرع هستند، آلهه فرع هستند. «اذا فی الواحد رئیس الدولة الوزراء و الکذا و الکذا هم فروع فی السلطة و غیر صحیح ان الفروع فی السلطة هم مستقلون، لا، رئیس السلطة لابد ان ینتخبهم و ینتجبهم اما بالشوری او بوحدة» این آلهه من دون الله که شما مقرر کردید یا شما تعیین می‌کنید یا خدا. اگر شما تعیین کنید که فایده‌ای ندارد. من برای شما نایب تعیین کنم، یعنی چه؟ قبول ندارید.

«فلابد أن یتخذ ربنا سبحانه و تعالی من دونه معبودین لکم، اولیاء لکم، هنا انتم بین امرین إما ان تقولوا لله سبحانه و تعالی شرکاء فی الارض أو فی السماء ولکن هو لا یعلم» نمی‌شود، خودش تعیین کرده و نمی‌داند، خودش تعیین نکرده، باز نمی‌داند. هر دو غلط است. «أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ» «لان آلهتکم آلهة ارضیة» لات و عزی و… اوثان و اصنام و اینها بودند. «أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ»[۱۰] «احیاناً للقول ظاهر و باطن الله لفظیٌّ، الله حقیقیٌّ» این هم ظاهر است و هم باطن. «احیاناً یقال مثلاً زلف علی» کسی که کچل است. «لا شعر علی رأسه یقال له شعر کثیر. شعر علی یعنی له شعر کثیر. حیث ظاهر من القول لیس له باطن، باطنه یخالف الظاهر «أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ» أنتم تقولون هذه آلهتنا نعبدها من دون الله لیقربونا ولکن لا واقع لهذه […] کلمات فارقة کلمات لا حقیقة لها الله لیس الهاً، معبود لیس معبوداً، شفیع لیس شفیعاً، مؤثر لیس مؤثراً، «أم» کلها براهین، القرآن کله منطقیات، کله براهین قاطعة و قاصعة ولکن نحن نفتش عن براهین اخری من عرفانیات و فلسفیات و منطقیات و خرفانیات «أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ بَلْ»، فردٌ لکل هذه التخیلات التی یتخبلات للمشرکین. «بَلْ زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ» ما ذا مکرهم؟ مکرهم یعنی المکر ما لا واقع له اذا کان مکراً عاصیاً ولکن اذا کان مکراً علی مکر، «وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ»[۱۱] هذه لفظة المکر و هو لیس عجزاً و لیس جهلاً ولکن المکر البدائی من دون السبب هذا دلیل ان لا حقیقة جهل و عجز و ما الی ذلک. «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً»[۱۲] هم ماکرون یعنی اتخذوا هذا و هذا الهاً و لا واقع له، ثم هذا المکر قد یزیّن أو لا یزیّن. أحیاناً یزیّن، أحیاناً لا. مثلاً انسانٌ یعبد من دون الله ما لیس الهاً و ما لیس شفیعاً و ما لیست له الوهیة و معبودیة ابداً و یعلم ذلک «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا»[۱۳] هذه مرحلة. احیاناً لا، یَعبد ما لا یُعبد عِلماً و عِلماً و عَلماً حتی یزیّن له ان هذا هو الاله حقیقةً «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرينَ أَعْمالاً * الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً»[۱۴] الخطوة الاولی الشیطانیة للشیاطین من الجن و الانس انهم یعملون عمل سوءٍ و یعرفون منه سوء، یترکون خیراً و یعلمون انه خیر. «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا» ثم الله تعالی یختم علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم حتی لا یفهمون، اعطاه تعالی فهماً عقلاً فطرة حساً بصراً انسایاً، سمعاً انسانیاً، قلباً انسانیاً حتی یبصروا و یسمعوا و رأوا. سمعوا الحق و انکروه و کذلک رأوا الحق فأنکروه، رأوا آیات الله البینات فانکروها بعد ذلک الله تعالی یختم علی قلوبهم و یجعل علی سمعهم و ابصارهم غشاوة حتی اذا ارادوا ان یبصروا انسانیاً لا یبصرون الا حیوانیاً، یسمعوا انسانیاً لا یسمعون الا حیوانیاً، یعقلوا انسانیاً لا یعقلون الا حیوانیاً «إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلاً»[۱۵] بل زین، مین المزین؟ آیات عدة فی القرآن زین لهم الشیطان اعمالهم، زینا لهم اعمالهم، الشیطان یزین سوءً و الله یزین عدلاً. لان الله تعالی متدخل فی کافة الافعال لحدٍّ لا تخرج هذه الافعال عن کونها اختیاریاً. قضیة الاختیار و قضیة الابتلاء و الامتحان.

«بَلْ زُيِّنَ» لماذا لم یقل بل زَیّن؟ «بَلْ زُيِّنَ» هنا فاعلان اثنان: فاعل شیطانی و فاعل ربانی. فاعل شیطانی شیطنة، «أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطينَ عَلَى الْكافِرينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا»[۱۶] و فاعل رحمانی عدلاً لولا اذن الله سبحانه و تعالی لم یختم علی هذا القلب، صدور من الله «بَلْ زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ» زین مکرهم یعنی تزین مکرهم بما زیّنه الشیطان کانه واقع» سلمان را می‌کشد، فکر می‌کند ابوجهل را کشته است. واقعاً اینطور خیال می‌کند که ابوجهل را کشته است. سلمان را می‌کشد بسم الله هم می‌گوید، رو به قبله هم می‌ایستد، نماز هم می‌خواند. «بَلْ زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ».

«و هذا آخر الخط و بدایة عدم المعرفة بصورة مطلقة «وَ صُدُّوا عَنِ السَّبيلِ»[۱۷] من صدّهم؟ صدّهم الشیطان عن السبیل بما زیّن لهم اعمالهم و بما هم عملوا اعمالها» مرحله پایین‌‌تر. خودشان وارد شر شدند، شیطان تزیین کرد، بعد ادامه دادند. بعد «زین الله تعالی اعمالهم «جَزاءً وِفاقاً»[۱۸] «وَ صُدُّوا عَنِ السَّبيلِ» و هنا یتم الاضلال من ناحیة ربنا سبحانه و تعالی «جَزاءً وِفاقاً». «وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ» یعنی و من یضلله الله «فَما لَهُ مِنْ هادٍ». اضلالاً من مرحلة الاخیرة» کجای آیه ایراد دارد؟ اگر این نبود، ایراد داشت. «لولا ان الله تعالی یختم علی قلوب هولاء کان خلاف العدل لو ان الله تعالی منعهم تکوینیاً عن الشرع لکان خلاف التکلیف و خلاف الاختیار. «لَهُمْ عَذابٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ وَ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ‏»[۱۹] سورة ابراهیم، الآیة رابعة: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ» کثیرون یخطئون هنا یخیل الیهم أن اللسان یعنی اللغة، لا، أنحن الفرس و اهل الآلمان و غیر و غیر لیسهم قول الرسول محمد؟ قوم الرسول المرسل الیهم فی رسالته، احیاناً رسالة خاصة و احیاناً رسالة عامة عالمیة و رسالة اولی العزم من الرسل رسالة عالمیة تشمل کافة المکلفین، هل کافة المکلفین لهم لغة واحدة؟ لا، لغات عدة. لم یقل و ما ارسلنا من رسول الا بلغة قوم، لا «إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ»، یعنی یحکی حقائق الوحی و یتکلم معهم کما یفهمون. مثلاً اذا نبی عربی یتکلم عربیاً مع انسان ولکن عربیته لیس عربیة عربی مغلقه عربی غیر بالغة عربی غیر فصیحة غیر بلیغة هذا لیس لسان قوم»

چون که با کودک سر و کارت فتاد             هم زبان کودکی باید گشاد

«اذا تتکلم مع الطفل لابد من الطفلنة، تتکلم مع الفیلسوف لابد من الفلسفة اذا تتکلم مع الکل لابد ان یعرفه الکل» تمام کسانی که زبان عربی را می‌فهمند و می‌دانند، می‌دانند پیغمبر چه می‌گوید ولذلک قرآن شریف می‌فرماید: «وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ حُكْماً عَرَبِيًّا»[۲۰] یعنی حکماً للعرب فقط؟ لا، یعنی حکماً واضحاً غیر معقّد، حکماً عربیاً فی فصاحة التعبیر و بلاغة التعبیر و لغة التعبیر و جملات التعبیر و عدد التعبیر، حکماً واضحاً فی التحقیق فی الواقع فی عدم المخالفة للعقل و للفطرة» در تمام مراحل سهل است. اگر شما بخواهید حکم خدا را بفهمید، اشکال و ایراد ندارد، رجال نمی‌خواهد، نساء نمی‌خواهد، قال فلان نمی‌خواهد، قیل فلان نمی‌خواهد، صاف و مستقیم است. لفظی که در قرآن شریف است، این واضح‌ترین دلالت را بر معنای خودش دارد. پس خدا که با فارس‌ها، با آلمانی‌ها، با انگلیسی‌ها به زبان عربی صحبت کرده، این قرآن «عربیٌّ فی عربی، عربی لغة و عربی لساناً» کسی که اگر ترجمه شد بفهمد، می‌فهمد خداوند چه می‌گوید، اگر ترجمه درست را بفهمد، می‌فهمد چه می‌گوید. اضافه بر اینکه رسل الهی مخصوصاً رسلی که از اولوالعزم من الرسل‌اند، تمام لغات کل مکلفین را می‌دانستند. «رسول الهدی کان یتکلم مع العربی عربیاً مع الفارسی فارسیاً، هذا شیء آخر، ولکن لا یعنی لسان قوم لغة قوم، لا، لغة وسیعة، الا کما یفهمون و دلیلاً علی هذا: «لِيُبَيِّنَ لَهُمْ»، «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ»، لسان قومه یعنی لسان بین، «بَيانٌ لِلنَّاسِ»[۲۱] «تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ»[۲۲]» واضح است. کسی که اصلاً کر است، لغت نمی‌داند، این مطلب دیگری است، باید طور دیگری به او فهماند. کسی که لغتش غیر لغت عربی است، این قرآن برای او بیان است، ولی او باید لغت عربی را بداند.

  • [سؤال]
  • آن‌ها عذر بدتر از گناه می‌آوردند «قالُوا يا شُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثيراً مِمَّا تَقُولُ»[۲۳] الله تعالی یعترض علی هذه القول» اینها دیگر حجّت نداشتند «ما کان لقوم شعیب حجة أمام حججه، حججه البالغة، اخیراً «قالُوا يا شُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثيراً»، غالطون، یفقهون، یفهمون ولکن یتجاهلون. کما أنه اذا باحثنا نحن علی ضوء القرآن فقهیاً مع جماعة من الفقهاء یقولون لا نفهم کثیراً مما تقول، انت تستند إلی کتاب الاجنبی اسمه القرآن، لا أقل کثیراً مما تقول».
  • این لسان را می‌شود به معنای فرهنگ بگیریم؟
  • آن اختلاف لغات است، لسان در کل قرآن هر جا که آمده است به معنای گویایی است. «ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ» «الا علی حد معرفة قومه» بفهمند. لغت خیلی ساده، معنی غامض، چه باید کرد؟
  • – [سؤال]
  • بله، آن هم هست، ولکن لسان غیر از لغت است «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ» «یرسل بلسان قومه، یبین لهم برسله، لیس هنا افتراق، جماعة یقبلون و جماعة لا یقبلون. «فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ»[۲۴] یعنی من یشاء هو الضلال فیشاء الله ضلالة. ذو بُعدین من یشاء، ذو بعدین […] بعض الآیات بُعد واحد. «فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ» الضلال فیشاء الله تعالی ضلالة، مشیة بعد مشیة. «فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ»[۲۵] «وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ»[۲۶] ممن یشاء الهدی» البته اینجا مفعول ذکر نشده است. ««وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ» یعنی من یشاء هو الهدی فیشاء الله تعالی هداه مشیة ربانیة بعد مشیته» کجای این اضطرار است؟ «وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ». «العزة هنا، قبل الحکمة و هو القوی لو ان الله تعالی لا یتدخل فی امر من الامور فهو ضعیف» خدا همه‌کاره است. خدا در تمام امور اراده دارد، اراده عادلانه، اگر در بعضی از امور چیزی را به غیر خودش تفویض کند، اراده خدا ضعیف‌تر از اراده اوست. «هو العزیز القوی، ولکن احیاناً القوی لیس عزیزاً بل رذیل، ثم احیاناً القوی العزیز یخطأ و احیاناً لا یخطأ ولکن ربنا هو العزیز غالب بعزة ممدوحة و الحکیم یعمل اعمال حکیمة، یعنی اعمال خلاف الحکمة».

«نفس سورة ابراهیم، الآیة السابعة و العشرون: «يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ» القول الثابت الذی لا حول عنه و لا نسخ و و لا تغییر و لا تحویر عبارة عن قول التوحید» توحید عوض نمی‌شود. «احکام الفرعی احیاناً تتبدل، احیاناً تتحول. «ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها»[۲۷] ولکن التوحید لا یتبدل انما ترتقی المعارف التوحیدیة، هذا شیء آخر، ولکن توحید لا یتبدل ابداً. «يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» القول الثابت فی مرحلتین اثنتین: المرحلة الاولی اذا ثبتوا علی هذا القول لا اذا […] «إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا» مو قالوا فقط «إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي‏ كُنْتُمْ تُوعَدُونَ * نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ وَ لَكُمْ فيها ما تَشْتَهي‏ أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فيها ما تَدَّعُونَ»[۲۸] المرحلة الاولی القول الثابت عند القائل» استقامت داشته باشد. «المرحلة الثانیة و هی الاولی قبل الاولی: اثبت الاقوال التی لا تحویر فیها و لا تغییر لا اله الا الله». این قولی که هیچ عوض نمی‌شود و این آدمی هم که این قول را گفته عوض نمی‌شود، این دو ثبات. ««يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ» فی مرحلتین: «فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» یثبت فی الحیاة الدنیا، الثابت فی الحیاة الدنیا و فی الآخرة، یثبت فی الحیاة الآخرة استمراریة و الثابت فی الحیاة الآخرة» این‌طور نیست که خدا در دنیا یکی است، بعداً دوتا می‌شود. «يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمينَ» اضلال بی‌خود نیست. «الذی ظلم نفسه و ظلم الحق و ظلم بالآخرین الله تعالی یضله یعنی یمهله حتی یظلم اکثر و اکثر یعطیه اموال و اولاد حتی یظلم اکثر و اکثر، مو لعجزٍ من الله تعالی. حتی یظهر فسق هذا الانسان و ظلمه اکثر الا اذا اضرّ ظلمه بالجامعة الانسانیة فی حیاة التکلیف، یمنع» مثل قضیه ذبح اسماعیل و قضیه آتش زدن ابراهیم، جلوی اینها را گرفت. اما جلوی کشتن امام‌حسین را نمی‌گیرد، چون یک آثاری دارد. آن آثار به‌عکس دارد، این آثار به موافقت دارد. «وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ» «ولکن لا یشاء الا عدلاً، الا رحمةً، الا فضلاً. ننتقل الی سورة النحل، الآیة السابعة و الثلاثون».

  • [سؤال]
  • انداد اضلال می‌کنند، این اضلال انداد از این بابت است که «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ»[۲۹] غایت است، یعنی غایت اینکه اینها را معبود گرفتند گمراهی است، عنوان غایت این است. مگر اینکه اینها طواغیت باشند، طواغیت اضلال می‌کنند، اما لات و عزی و منات ثالثة اخری هیچ فهمی ندارند تا اینکه اضلال کنند.
  • – [سؤال]
  • – «کل ظالم علی حد ظلمه، الانسان لما یکون مؤمن یصلی صلاة اللیل ولکن یظلم، یری نتیجة ظلمه علی قدر ظلمه» به مقدارش «اما فی الدنیا او فی الآخرة او فیهما معاً» ظلم از چیزهایی است که خداوند همین‌جا حسابش را می‌رسد، منتها دیر یا زودش مطلب دیگری است.

سورة النحل، الآیة السابعة و الثلاثون: «إِنْ تَحْرِصْ عَلى‏ هُداهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَهْدي مَنْ يُضِلُّ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرينَ» «المقصود من الهدی هنا الایصال الی المطلوب، مو الدلالة. لأن النبی (ص) کان علیکم حریصاً فی التدلیل الرسالی» وظیفه آنهاست. وظیفه واعظ گویندگی است، واعظ دهان خود را ببندد و [با این‌حال] بگوید من واعظ هستم؟! وظیفه رسول دعوت الی الحق است به بلاغ المبین. ولکن «إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ»[۳۰] هدایت ایصال طریق است، توفیق و ایصال طریق از آن اوست، اصدار از آن اوست، دلالت از آن اوست.

آیه قبلی را ببینید: «وَ لَقَدْ بَعَثْنا في‏ كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»[۳۱] طبعاً ببراهین، براهین بالغة طبعاً. «فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ»[۳۲] یعنی هداه الله. لماذا هداه الله؟ لانه اهتدی «الَّذينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً»[۳۳]» «فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ» گاهی اوقات اضلال باطل است، مثل اینکه آدمی را که در راه است، گمراه کنیم. گاهی نه، انسانی که بیراهه می‌رود، تصمیم هم دارد، تکذیب هم می‌کند، اصرار هم دارد، با چشم باز کوری می‌کند. اضلال او حق است، عدم اضلال او باطل است «حَقَّتْ» هم «ثبتت» است، هم در مقابل «باطل» است. «وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ فَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ» «فسیروا فی الارض‏ سیراً تاریخیاً جغرافیاً و سیراً جغرافیاً تاریخیاً و سیراً عقلیاً و فکریاً، سیراً فی کل مراحل السیر و فی کل حلقات السیر. «إِنْ تَحْرِصْ عَلى‏ هُداهُمْ»[۳۴] هؤلاء الذین ضلوا و اضلوا کثیراً و ضلوا باختیارهم انفسهم» خودشان. اینها «خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ»[۳۵] «من یختم الله علی قلبه من هذا الذی یقدر أن یهدیه، حتی اذا لم یختم الله علی قلبه لا یقدر احد أن یهدیه، ایصالاً الی المطلوب» سلمان که در راه است، نه درجه ایمان است. پیغمبر دلالت می‌کند، ولکن آیا پیغمبر می‌تواند ایصال الی المطلوب بکند؟ خیر، آن که در راه است. آن که بیراه است و خداوند «ختم علی قلبه» کرده است، آن که به طریق اولی است. «إِنْ تَحْرِصْ عَلى‏ هُداهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَهْدي مَنْ يُضِلُّ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرينَ».

– «إِنْ تَحْرِصْ» شرطیه است یا نافیه است؟

– «إن» شرطیه است. «إِنْ تَحْرِصْ» اگر نافیه بود، «إن تحرصُ» می‌شد. «إِنْ تَحْرِصْ عَلى‏ هُداهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَهْدي مَنْ يُضِلُّ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرينَ». «مین الناصرین؟ ناصرین کفار معلوم، ناصرین شفعاء من عند الله معلوم، حتی الناصرین المؤمنین، المؤمن لا یقدر ان ینصر انساناً اضله الله تعالی، حتی الرسول لا یقدر» خدا ابوجهل را اضلال کرده، پیغمبر هر چه بکند دلالت است، اما ایصال الی المطلوب نیست. یک روزنه کوچک نور را به‌عنوان تحقیق و به‌عنوان واقعیت نمی‌تواند به او نشان دهد. آن مربوط به حق است.

  • [سؤال]
  • – «فَإِنَّ اللَّهَ لا يَهْدي مَنْ يُضِلُّ» «یعنی من یضله الله» این یکی، «من یضله و نفسه» هر دو. «فان الله لا یهدی من یضل نفسه، من یضل نفسه و یضل الآخرین کیف الله یهدیه؟ اول شیء، ثانی شیء، فان الله مرحلة ثانیة، فان الله لا یهدی من یضله الله». این «مَنْ يُضِلُّ» دارای دو بُعد است. «نتقل إلی آیة اخری من سورة النحل، الآیة الثالثة و التسعون».
  • – [سؤال]
  • خیر، دیگر توضیحی نیست، زیرا دو بُعد است، چون اصلاً مفعول ندارد. «من یضل الله من یضل هو» هر دو مرجع‌اند، از اختصاصات قرآن همین است. «من اللطائف الخاصة القمة القرآنیة أنه منقطعة النظیر أنه الله تعالی یعبّر عن معانی عدة بکلمة واحدة».

«نفس السورة، الآیة الثالثة و التسعون: «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً» امة الحق یعنی» اگر خدا می‌خواست اراده کند که همه صالح بشوند، آیا نمی‌شدند؟ «لو اراد الله تعالی ان یصلح الکل و ان یؤمن الکل طبعاً لآمن من فی الارض جمیعاً، ایماناً تسییریاً، ایماناً بالاختیار ولکن الایمان دون اختیار خارج من التکلیف و خارج عن الابتلاء و خارج عن الحکمة الربانیة التربویة. «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ» مین کم؟ مخاطبین و هم مکلفون کل، کل المکلفون من الجنة و الناس و غیرهما، لأن القرآن یرکز علی العالمین، عالمین جمع العالَم، عالم من سوی الله الذی یعقل و اقل الجمع ثلالثة فأقل المکلفین ثلالثة. اذا تنظرنا فی الملائکة نقول الجن و الانس و عالم ثالث، اقل التقدیر کما تشیر الی ذلک آیات اخری «وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فيهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلى‏ جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَديرٌ»[۳۶] کما فی الارض هم، کذلک فی السماء هم، ذوی العقول مکلفون. هنا یقول: «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ» مو اهل المکة، مو اهل المدینة، مو الحاضرین فقط زمن رسول، مو کل الناس الی یوم القیامة، لا، کل المکلفین منذ بزوغ الوحی القرآنی الی یوم الدین فی السماء او فی الارض او ایاً کان «لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً»». خدا اراده تکوینیه می‌کرد که همه مؤمن باشند. «وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ» «یضل من یشاء الضلالة فیشاء الله تعالی ضلالته و یهدی من یشاء الهدی فیشاء الله هدایته «وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» هذا الذیل دلیل علی أن مشیئة الاهداء ربانیاً و مشیئة الاضلال ربانیاً لیست تسییریة» می‌گوید: «تَعْمَلُونَ» اگر اضلال و اهدای ربانی اجباری بود، پس ما عملی نداریم. اگر من در راهم و خدا من را وادرا کرده و اگر -لا سمح الله- گمراهم، خدا من را وادار کرده، اضافه بر ظلمی که هست، این «ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» غلط است.

«فقوله تعالی: «وَ لَتُسْئَلُنَّ» لام تأکید، «لُنَّ» نون ثقیلة تأکید، «وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» سؤال […] سؤال تقریح، سؤال تجریح، لا سؤال تعلّم» خداوند همه چیز را می‌داند «وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ * ما لَكُمْ لا تَناصَرُونَ»[۳۷] انهم مسئولون بمعنی المسئولیة لا بمعنی ان یعرف ربنا بعد ما کان یجهل «وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» الذین کانوا یعملون صالحات کانوا یتشردّون عن الحق باختیارهم و إن کان الله یهدی من یشاء و یضل من یشاء ولکن مو مشیة گترة! مشیة بعد مشیة الضال اضلالاً و مشیة بعد مشیة المهتدی اهداءً».

ننتقل إلی سورة الإسراء أو الأسراء، الآیة السابعة و التسعون: «وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ» یعنی و من یهدیه الله، مفعول محذوفٌ «وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» ما چند نوع مهتدی داریم «احیاناً یهتد الانسان بادلة و براهین ولکن اهتدائه بأدلة و براهین لا یضمن وصوله الی الحق المرام، قد یهتدی بدلیل ثم یضل، مثل الطلحة و الزبیر أو الذی «أَرَيْناهُ آياتِنا»[۳۸] «آتَيْناهُ آياتِنا»[۳۹]» آیات حق، شبیه خوارق عادات و… بعد آخر سر: «فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ»[۴۰] پس صرف اینکه آدم مسلمان شد و مهتدی شد، این تضمین نمی‌کند. آن چیزی که تضمین می‌کند این است که خداوند او را به حق رسانده باشد. کسانی که اول راه حق می‌روند، بعد منحرف می‌شوند، اینها را خدا به حق نرسانده؛ چون نخواستند؛ چون آن کاری که باید بکنند نکردند. «وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» حصر «وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِهِ وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً» «عمیاً کما عموا یوم الدنیا و کان لهم ابصار. بکماً کما ابکموا انفسهم یوم الدنیا و کانت لهم اسماع، «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ»[۴۱] «وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعيراً»[۴۲] کما زادوا کفراً و سعیراً کافراً یوم الدنیا. «ذلِكَ جَزاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِآياتِنا وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَديداً»[۴۳]» پس این اضلال «جَزاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا» اهداء «جزائهم بأنهم آمنوا، فکل هذه الآیات فی نسق الواحد ولو عبارات تختلف ولو موارد و حقول تختلف ولکن کلمة واحدة نستفید منها ان الله تعالی لا یضل الا من ضل فی نفسه و قبل الضلالة ثم الله تعالی فی مراحل اربعة یضله، اولی، ثانیة، ثالثة، رابعة، الرابعة الختم «خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ».

سورة الکهف، الآیة السابعة عشر «وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ» اصحاب الکهف «ذاتَ الْيَمينِ وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ» و هم کانوا نائمین، ما کانوا لهم حراک، حتی ما کانوا لهم حراک نائم قاصد، حراک نائم لیس قاصداً» آن کسی که در خواب حرکت می‌‌کند، قصدی که نیست. اینجا روی حساب است، از این طرف، از آن طرف، برای اینکه نگندند و خورشید به همه آنها بخورد.

– [سؤال]

– تقرضهم: تقطعهم. قرض قطع شدن است. «وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ» طبعاً المعارف المعنیة من هذه الآیات البینات بصورة عامة لمجالها طبعاً. نتحدث حول الهدایة و الاضلال. «وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ» تقلبهم ذات الشمال. «وَ هُمْ في‏ فَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» اصحاب کهف را خدا هدایت کرده، اصحاب کهف برحسب بعضی از روایات اصحاب الشؤون بودند، وزرا بودند. این‌ها هدایت دلالتی شدند و راه را درست رفتند و خدا آنها را به مقصد رساند. وقتی انسان به مقصد رسید، دیگر تمام است، به محبوب که رسید، ممکن است انسان در راه رسیدن به محبوب فرد غیرمحبوب را با محبوب اشتباه کند، حتی با دشمنش برخورد کند و اشتباه کند. اما اگر انسان «سالک الی الله اذا عرف الحق فی سبیل الله تعالی و الله تعالی اراه الحق ایصالاً الی المطلوب لا یمکن ان یضل». به این حد رسیدند. وقتی که انسان به این حد رسید، جان من، آبروی من، مقام من، فحش بدهند یا ندهند، دیگر این‌ها مطلبی نیست.

اینکه ما می‌ترسیم برای این است، من می‌ترسم حق را بگویم فحش بدهند، می‌ترسم راه صحیح قرآنی را بروم و افرادمان کم بشوند. می‌ترسم فتوا طبق قرآن بدهم مقلدین من کم بشوند، پول ندهند. این ترس‌ها یعنی این فرد به حق نرسیده، به آن مرحله که باور کند نرسیده است. «و اما اذا ایقنا و عرفنا و وصلنا و وصّلنا ربنا سبحانه و تعالی الی الحق المرام اذاً نحن نتخلّی من انفسنا و من نفائسنا و من مِلکنا و مُلکنا» از همه چیز، چیزی در زندگی ما جز او نقش ندارد، أنا در کار نیست. گاهی اوقات أنا در کار است، هو در کار است، اگر هو بر خلاف أنا کاری بکند «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى‏ حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى‏ وَجْهِهِ»[۴۴] این‌‌گونه است، چون نرسیده، اما اگر رسید، علوی شد، محمدی شد، حسینی شد. حسین می‌داند، کشته هم می‌شود. حق مطلب این است. آن برادر آن‌طور فرموده، یک مسئله تاریخی است. می‌داند کشته می‌شود، آخر چند نفر آدم، حتی می‌گفت بروید، خالص بشوید. ما هم خالص می‌شویم، خود این لطف الهی است، راه دور است و موانع زیاد. بروید، یک عده خالص، ۷۲ نفر در مقابل هزار‌ها نفر، در مقابل حکومت جبار غدار. اگر کسی خیال کند زنده می‌ماند واقعاً نادان است. «کان یعلم الامام الحسین علماً من طرق عدة انه سوف یقتل فی هذه السبیل ولکن اقدم ولکن بدل العمرة التمتع الی عمرة المفردة ثم ترک الحج، ثم ذهب الی العراق و لماذا ذهب الی مقتله، الی مضجعه و لماذا حتی یحیی ما هو احیی منه، هو القرآن، قرآن ثقل الاکبر» اگر انسان به این حد رسید، دیگر مسخره و فحش و سجن و شعب ابی‌طالب و فرار و کشتن علی و کشتن امام‌حسین و زهر امام‌حسن و اذیت کردن و اینها مطلبی نیست.

«لو انک فی سبیلک الی الله سبحانه و تعالی و فی تحقیق مرضات الله لو انک کنت مرتاحاً مو مهم ولکن اذا انت تتفرقت سبیل الله تعالی انت سالک الی الله تعالی یوم الدنیا یوم التکلیف اذا اصبت بمصائب عدة لابد لک ان تحظ» لذت ببری، در راه خدا دست من را ببوسند که مطلبی نیست. آقای خوئی (ره) می‌فرمودند از بس بوسیدند، دست ما دارد کنده می‌شود. اگر در راه خدا انسان راه می‌رود، پول می‌دهند می‌بوسند، تعریف می‌کنند، پای منبر می‌روند، این مطلبی نیست. اگر در راه خدا کتک بزنند، فحش بدهند بد بگویند، اذیت کنند، بکشند، حبس کنند، تبعید کنند. این انسان مرد مردان است، این است. کما یقول امامنا امیر المؤمنین (ع): «تَقُولُونَ فِي الْمَجَالِسِ كَيْتَ وَ كَيْتَ‏»[۴۵] در مجلس نشسته، قهوه و چای می‌خورد و سیگار می‌کشد، می‌گوید: من چنینم و چنانم! «فَإِذَا جَاءَ الْقِتَالُ قُلْتُمْ حِيدِي حَيَادِ» فرار! جهاد فی سبیل الله، جهاد بالمال، جهاد بالنفس، جهاد بالعلم، جهاد بالعقل. «فَإِذَا جَاءَ الْقِتَالُ قُلْتُمْ حِيدِي حَيَادِ».

«اللَّهُمَّ اشْرَحْ صُدُورَنَا بِنُورِ الْعِلْمِ و الْإِیمَانِ وَ مَعَارِفِ الْقُرْآنِ الْعَظِیمِ و ثبّتنا علی القول الثابت فی الحیاة الدنیا و فی الآخرة قول التوحید و کتاب التوحید و هو القرآن العظیم».

«وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ».


[۱]. رعد، آیه ۳۳.

[۲]. انعام، آیه ۶۱.

[۳]. یوسف، آیه ۱۰۶.

[۴]. حج، آیه ۷۱.

[۵]. مریم، آیه ۶۵.

[۶]. یوسف، آیه ۴۰.

[۷]. صافات، آیات ۹۵ و ۹۶.

[۸]. رعد، آیه ۳۳.

[۹]. زمر، آیه ۳.

[۱۰]. رعد، آیه ۳۳.

[۱۱]. آل‌عمران، آیه ۵۴.

[۱۲]. بقره، آیه ۱۶۵.

[۱۳]. نمل، آیه ۱۴.

[۱۴]. کهف، آیات ۱۰۳ و ۱۰۴.

[۱۵]. فرقان، آیه ۴۴.

[۱۶]. مریم، آیه ۸۳.

[۱۷]. رعد، آیه ۳۳.

[۱۸]. نبأ، آیه ۲۶.

[۱۹]. رعد، آیه ۳۴.

[۲۰]. همان، آیه ۳۷.

[۲۱]. آل‌عمران، آیه ۱۳۸.

[۲۲]. نحل، آیه ۸۹.

[۲۳]. هود، آیه ۹۱.

[۲۴]. ابراهیم، آیه ۴.

[۲۵]. صف، آیه ۵.

[۲۶]. ابراهیم، آیه ۴.

[۲۷]. بقره، آیه ۱۰۶.

[۲۸]. فصلت، آیات ۳۰ و ۳۱.

[۲۹]. قصص، آیه ۸.

[۳۰]. قصص، آیه ۵۶.

[۳۱]. نحل، آیه ۳۶.

[۳۲]. همان.

[۳۳]. محمد، آیه ۱۷.

[۳۴]. نحل، آیه ۳۷.

[۳۵]. بقره، آیه ۷.

[۳۶]. شوری، آیه ۲۹.

[۳۷]. صافات، آیات ۲۴ و ۲۵.

[۳۸]. طه، آیه ۵۶.

[۳۹]. اعراف، آیه ۱۷۵.

[۴۰]. همان، آیه ۱۷۶.

[۴۱]. بقره، آیه ۱۸.

[۴۲]. اسراء، آیه ۹۷.

[۴۳]. همان، آیه ۹۸.

[۴۴]. حج، آیه ۱۱.

[۴۵]. نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص ۷۳.