جلسه ۲۵۱: حضرت یونس (علیه السلام)

جلسه ۲۵۱: حضرت یونس (علیه السلام)

 

لطفا جهت جستجوی سریع در متن، از ابزار زیر استفاده کنید.

سرگذشت یونس (ع)؛ تفسیر آیاتی از سوره صافات

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّاهِرِینَ».

در نقل قضایای رسل و مرسلٌ ‌الیهم در این شریعت اخیره برای ما تنبهات گوناگونی است. اینطور نیست که قصه‌های قرآنی فقط نقل یک تاریخ باشد، بلکه بیان حکم است. واجبات و محرماتی را ما از نقل قصص انبیاء و مرسلٌ ‌الیهم به خوبی می‌فهمیم. فهم اینکه فلان جریان واجب است یا فلان کار حرام است، در انحصار این نیست که خداوند می‌فرماید که ما در قرآن به‌عنوان شریعت قرآن فلان کار را واجب کردیم یا فلان کار را حرام کردیم، بلکه اگر خداوند واجبی را یا حرامی را از شرعی از شرایع گذشته در قرآن نقل فرمود و تکذیب نکرد و نفی نکرد، قطعاً این استمرار دارد، نه آنگونه‌ای که مرحوم شیخ انصاری (رض) در رسائل و جاهای دیگر فرمودند که فرمودند استصحاب می‌کنیم. معنی استصحاب این است که ما به مطلبی نسبت به گذشته یقین داریم، الآن شک داریم که آن جریان وجود دارد یا نه، اینجا استصحاب می‌کنیم، ولکن اینجا که شک نداریم. همان‌طور که در عروة الوثقای مرحوم سید، اگر فرض کنید که آقای خویی جاهایی را حاشیه‌ای زدند و جاهای دیگر حاشیه نزدند، آنجایی که حاشیه نزدند ما حکم عروة الوثقی را استصحاب می‌کنیم یا یقین داریم که حکم به نظر ایشان همین است؟

قوی‌تر از عروة الوثقی به بی‌نهایت درجه قرآن شریف است. اگر قرآن شریف حکمی را از شرایع گذشته، شریعتی از شرایع گذشته نقل بفرماید و رد نکند، استصحاب دیگر یعنی چه؟! ما یقین داریم حکم باقی است، نه خداوند غفلت کرده است و نه معنا دارد که قرآن با روایت نسخ شود. ما از قصص قرآنیه بسیاری و بسیاری از احکام را استفاده می‌کنیم که آقایان فقهای آیات‌الاحکام‌نویس که آیات‌الاحکام را در پانصدتا منحصر کردند، این اشتباه را فرموده‌اند، بلکه اشتباه دوم این است که به همان پانصدتا هم در محور صحیح رأی ندادند، ملاحظه شهرت‌ها و اجماعات و احیاناً روایات را کردند، اما این اشتباه اول این است که آقایان فکر می‌کنند فقط آنجا که «حرّم ذلک» است یا آنجایی که «کُتب» است یا آنجایی که امر است یا آنجایی که نهی است خطاب به پیغمبر اسلام و مسلمین، آنجاها وجوب و حرمت است به‌عنوان اسلام، اما مثل مثلاً مجسمه حیوان یا انسانی را درست کردن که در قرآن شریف نص است آیه مبارکه سوره ص که در شریعت تورات این جایز بوده، بلکه راجح هم بوده است، قرآن آن را نسخ هم نکرده است. روایات هم حق نسخ کردن قرآن را ندارد. «يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحاريبَ وَ تَماثيلَ»[۱] الی آخر. آن‌وقت اگر روایات دارد که «و الله هو تمثال الشجر» می‌گوییم والله این دروغ است، شجر تمثال ندارد. کسی که والله گفته اصلاً عرب نبوده است. کسی که عرب است، شما می‌دانید که شجر تمثال ندارد. تمثال برای انسان و حیوان است. پس والله این دروغ است و جعل است. و جهات دیگری که قبلاً در جای خود عرض کردیم.

این مقدمه را برای این عرض کردم که ما از جریان جناب یونس (ع) مطالبی را در بُعد رسولی و در بعد رسالتی و در بعد مرسلٌ الیهم می‌فهمیم، حالا وجهه دوم رجوع ما است به این سه آیه‌ای که مربوط به یونس (ع) است. اولاً جناب یونس (ع) در قرآن به لفظ یونس آمده است چنانکه در سوره یونس «إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ»[۲] که مقداری مختصر بحث کردیم. در اینجا «وَ ذَا النُّونِ»[۳] نون یعنی ماهی. آن حوت یک اسم عام دارد و یک اسم خاص. اسم عام حوت است «وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ»[۴] رفیق ماهی. کدام ماهی؟ ماهی ریز که نیست، حوت ماهی بزرگ را می‌گویند. سمک مطلق ماهی است؛ هم ریز را می‌گیرد هم درشت را، اما اگر بخواهند ماهی درشت را بگویند می‌گویند حوت. ماهی بوده‌ است که در شکم خود یک انسانی را جا داده است.

– حوت نهنگ است؟

– حالا حوت نهنگ بوده یا غیر نهنگ را، چه عرض کنم، ولکن ماهی بزرگ است. اگر به نهنگ هم ماهی بگویند بسم الله.

– معمولاً به نهنگ می‌گویند حوت.

– آن هم جزئش است، ولکن ما نمی‌دانیم واقعاً نهنگ بوده یا غیر نهنگ بوده است. بالاخره یک حیوان دریایی بزرگی بوده که لفظ حوت بر آن صدق می‌کند. مثلاً فرض کنید به سگ دریایی یا حیوان دیگر دریایی نمی‌گویند حوت. حوت به ماهی‌ها و ماهی‌وارها می‌گویند. ممکن است نهنگی هم طوری باشد که حوت بر آن صدق کند. حالا هر چه.

اسم عام آن زندان جناب یونس (ع) حوت است که ماهی بزرگ است و اسم خاص آن نون است. اسم این ماهی نون بوده است. خدا اسم آن را نون گذاشته است. نه نون فارسی، نون عربی. «النُّونِ» اگر فارسی بود جناب یونس آن را می‌خورد، گرسنه بودند. حالا در اینجا «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً». «ذَهَبَ» مطلق است. یا ذهاب به‌طور عادی است که به‌طور عادی از قوم خود به جای دیگر رفت، یا نخیر، ذهاب به‌عنوان سرعت است. آیه دیگر دارد: «إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ»[۵] که قبلاً خواندیم. این إباق دو بُعد دارد؛ یک بعد آن فرار از قومش است که فایده ندارد. ماندن جز مسخره و اذیت چیزی ندارد، البته کشتن در کار نبود، اگر بود معذور بود، کشتن در کار نبود. اذیت کردن و مسخره کردن و پند نشنیدن و تأثری حاصل نشدن، بنابراین از این قوم باید فرار کرد. این «أَبَقَ» در بُعد قومش. «أَبَقَ» در بعد خودش می‌خواهد نجات پیدا کند، کجا برود؟ باید یک جای دیگر برود که اجتماع دیگری است. کشتی بود و فلک مشحون بود و فلک مشحون کشتی عادی نیست، کشتی‌ای است که مردم زیادی در آن جا دارند. او رفت و دید در کشتی مردمی سوار هستند و ایشان هم به حالت فرار به سوی کشتی رفت.

بُعد دیگر که سوم است این است که مثلاً ممکن است فرار از قوم هم نباشد یا اگر هم باشد، بعد سوم فرار این است که کشتی است و آماده رفتن است و جناب یونس هم دارد مشاهده می‌کند، اگر زودتر نرود این کشتی خواهد رفت و بعد خواهد ماند. پس اینجا حالت هم إباق باید داشت. پس إباق در اینجا می‌تواند سه بعدی باشد.

– [سؤال]

– فرار است دیگر.

– فرار با «اسرع» فرق می‌کند.

– بله، اسراع است.

– فرار از چیزی از پشت، حرکت به سرعت می‌رود. «اسرع» به طرف چیزی که جلو است می‌رود.

– […] مثلاً عبد آبق چه کسی است؟

– أبق یعنی فرر.

– بله، منتها فرر سرعت هم دارد.

– به طرف کشتی… به خاطر اینکه به کشتی برسد.

– گفتم سه بعدی است دیگر. هر سه بُعد است. این إباق لفظی است که شامل هر سه بعد می‌شود، هم ذهاب است، هم فرار از قوم است، هم رفتن به سوی کشتی است که کشتی نرود. تمام این‌ها محتمل است و این محتملات قابل قبول هستند از لفظ «أَبَقَ».

«وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ». سؤال: آیا ظن حسن بالله بر مؤمن واجب است یا بر مؤمن واجب نیست؟ ما لفظ حسن ظن داریم. حسن ظن به مؤمن، به انبیاء، به الله، به درجه اعلی واجب است، بسم الله، اما ظن چرا؟ ظن با یقین فرق دارد. این مادون یقین است. کسی که یقیناً ایمان بالله دارد و یقین او فقط عقلی نیست، بلکه قلبی است، چون جناب یونس است، در راه رسالت است، طوری است که ایشان «أَرْسَلْناهُ إِلى‏ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزيدُونَ»[۶] چرا ظن نه؟ در جای دیگر هم داریم لفظ ظن را نسبت به رسول‌الله (ص) و مؤمنین «ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ»[۷] چرا ظن؟ در تمام جاهایی که مؤمنین و بالاتر مرسلین که مخلَصین هستند، چرا ظن خیر نسبت به الله است؟ چرا یقین نیست؟ به نظر آقایان چه باید گفت؟

– ظن قلب است.

– نه، کجا قلب است؟ آنجایی که ظن قلب است ما دلیل داریم که «وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخاشِعينَ»[۸] خشوع برای قلب است، اما اینجا ظن است، صحبت قلب نیست. من فکر می‌کنم جواب اینطور باشد؛ یک مرتبه است نسبت به عقاید اصلی و واجبات و محرمات است یقین است. یقیناً خدا وجود دارد، یقیناً واحد است، یقیناً رسالت وجود دارد، یقیناً وحی وجود دارد، محرماتی وجود دارد، واجباتی وجود دارد. این‌ها را یقین داریم، شکی نیست. یک مرتبه نه، من کاری را می‌کنم و تمنایی از حق سبحانه و تعالی دارم که دنبال این کار خیر و ملائم با وضع من باشد، نه توسری خوردن، نه ناراحت شدن. گرچه توسری خوردن و ناراحت شدن در راه خدا هم خیر است، شکی نیست، ولکن اگر انسان کاری را در راه خدا می‌کند قاعدتاً تأیید ربانی است و ظاهر تأیید ربانی این است که من در آن کار جلو بروم، عقب نروم. ظاهر مطلب این است، ولکن «عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ».[۹]

چه کسی گفته است حتماً رسول‌الله (ص) در جنگ احد باید غالب باشد؟ ولکن ظن مطلب این است که غالب است؛ چون این جنگ برای خدا است و چون جنگ برای خدا است، بنابراین مؤمنین باید غالب شوند. اما آنچه که مخفی بود بر رسول‌الله (ص) اینجا قطع را تبدیل به ظن کرد. آنچه مخفی بود چیست؟ آن پنجاه نفری که پیغمبر معین فرمودند -رماة خمسین- تخلف کردند و به جای اینکه در آن جایگاه‌های تیراندازی و قرارگاه‌های حربی خود استقامت کنند، البته اول دشمن مقداری انکسار پیدا کرد و فرار کرد، رفتند که غنیمت بگیرند. پیغمبر این را نمی‌دانست، اگر می‌دانست این‌ها را تعیین نمی‌کرد. پس در اینجا ظن است.

یا «ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً»[۱۰] در کجا؟ این راجع به خدا و احکام خدا و قیامت و نبوت و ثابتات نیست، راجع به اموری است که انسان انجام می‌دهد، در راه خدا انجام می‌دهد، پس یک پیامد خیری هم اینجا داشته باشد. این ظن الخیر است، یقین نیست، چون یقین این است که بنده علم غیب دارم که حتماً خداوند در احد من را غالب خواهد کرد. یا جناب یونس، ظاهر مطلب برای جناب یونس این است، البته در آن حد معرفتی که دارد، در آن حد معرفتی که جناب یونس دارد تا آخرین لحظه دعوت ایستاد، نه تنها مأیوس شد فقط از اینکه قوم او دعوت الهی را بپذیرند، بلکه استدعای عذاب هم کرد، وعده عذاب هم -به شرط البته بر حسب روایات- وعده عذاب هم داد که قرآن شریف هم در سوره یونس اشاره به این مطلب دارد: «لَمَّا آمَنُوا». «فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا».[۱۱]

از این آیه، آن روایتی که این مطلب را دارد می‌گوید تأیید می‌شود که به اینجا رسید که خداوند، به هر وسیله‌ای که صحیح است، وحیاً مقرر کرد و یونس مطلع شد که این قوم که ایمان نیاوردند، ایمان نیاوردن آن‌ها طوری است که یونس استدعای عذاب کرده و خداوند وعده عذاب داده و وعده عذاب هم فردا یا وقت نزدیکی محقق خواهد شد. اما حالا که جناب یونس «ذَهَبَ مُغاضِباً» این غضب فی الله بوده است یا نه؟ بله. اینطور نبوده است که اوقاتش تلخ شده، قبول نکردند، اذیت کردند و… چون راه رسالت همین است، بلکه لذت دارد در راه رسالت صدمه دیدن. خیر، این «مُغاضِباً» غضب، آن‌ها بر یونس غضب کردند که قبول نکردند. یونس بر آن‌ها غضب کرد که قبول نکردند، با طول مدت دعوت، رسالت او را قبول نکردند بلکه تکذیب کردند.

پس غضب […] یکی غضب فی اللهو است؛ قوم او، و یکی غضب فی الله است که یونس (ع) است. پس «ذَهَبَ مُغاضِباً» فی الله بوده است، اما آیا این ذهاب «مُغاضِباً فی الله» که ظاهر آن اینطور است، صددرصد اینطور است؟ نه. یونس هم آگاه است. ظاهر مطلب را یونس چنین می‌بیند که این‌ها قبول نخواهند کرد و دعا کرده که خداوند عذاب کند، خداوند هم وعده عذاب داده است. این‌ها ظاهر مطلب است، ولی یقین‌آور نیست، چرا؟ برای اینکه خداوند وعده عذاب بتّی داده است؟ اگر وعده عذاب خداوند بتّی داده بود، معنی آن چه بود؟ این بود که قوم یونس بعداً ایمان نیاورند، اما خدا می‌دانست که بعداً عند رؤیة البأس ایمان می‌آورند و خدا می‌دانست که این عذاب مقرر را برطرف خواهد کرد. پس «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ»[۱۲] یکی از موارد این است دیگر. «شاء» خداوند که عذاب به قوم یونس متوجه کند به شرط؛ به شرط اینکه بر کفر خود باقی باشند یا اگر عند رؤیة البأس ایمان می‌آورند، ایمان ظاهری باشد واقعی نباشد، ولی مرحله سوم شد؛ «لَمَّا آمَنُوا» واقعاً. یعنی استثنائاً ایمان آوردند ولذا «إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ».

 – در واقع بداء حاصل شده است.

– بداء به چه می‌گویند؟ برای ما بداء است، برای خدا که بداء نیست. بداء است. پس ذا النون حق دارد که «ظَنَّ». یقین درست نیست. اگر یونس بخواهد یقین کند، این خلاف معرفت ایمانی بود تا چه رسد خلاف معرفت رسالتی که قطعاً بود. پس این ظن حُسن که به خدا وجود دارد در وجه خاص انبیاء اینطور است و در وجه عام مؤمنین بنده می‌روم و تجارت می‌کنم، زحمت می‌کشم، حلال می‌فروشم، حلال می‌خرم، ولی آخر ضرر می‌کنم. اینجا اول من نسبت به حق چه دارم؟ ظن خیر است، ظن اینکه من ضرر نکنم، نفع کنم، ولکن وراء آنچه از برای من ظاهر است و آشکار است و اکثراً اتوماتیکی است که رحمت الهی وراء این یک جریانی خواهد شد که صورتاً زحمت است، ولی واقعاً رحمت است که بلاء صعب خواهد بود.

«وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ»، «فَظَنَّ» این تفریع است. بعد از اینکه «ذَهَبَ» «فَظَنَّ». چرا «فَظَنَّ»؟ این ذهاب ظاهراً ذهاب بدی نبوده است. اکثراً که ظن ایجاد کرده این است که ذهاب درست بوده چون وعده عذاب هم شد و دید ماندن در میان آنها فایده ندارد. «فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ» یعنی «لن نضیّق علیه» و تضییق رسول در تقصیر در جریان رسالتی است. اینجا می‌فرماید که در جریان رسالتی که تقصیر نکردم. این بُعد اول. هر چه باید بگویم گفتم. آیات بینات الهی را برای اینها گفتم، پس من تقصیری نکردم. اینکه مغاضب هستم غضب من فی الله است، این هم گناه است و این هم که دیگر فایده نخواهد داشت، ظاهر مطلب این است، پس «ظَنَّ»، ولی واقع مطلب آن بود که بعداً روشن شد که «لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ». «فَظَنَّ» پس حسن ظن او این بود که خداوند دیگر زندان نمی‌کند.

– «فَظَنَّ» نشان می‌دهد که از تکلیف رسالت او نبوده است و الا «تَعلِمُ» می‌شد.

– نه، مگر رسول همیشه «اعلم» است؟

– نه، مستغنی عن وحیٍ نبوده است…

– ظن که وحی نبوده است. نه، ظن از طرق عادی است.

– «تعلم» می‌شد.

– نخیر، مگر پیغمبر می‌دانست که در جنگ احد بنا است شکست بخورد؟ نه. این ظن خیر است؛ یعنی کاری که دارد می‌کند این کار ظاهراً طوری نیست و پیامد…

– حسن ظن ندارد، ولی چون که…

– نفی و اثبات درنمی‌آید. نه نفی رسالت نه اثبات رسالت، هیچ‌کدام از «ظَنَّ» درنمی‌آید، چون ظن موقعی است که عام است.

– اگر منشأ آن رسالت بود که «ظَنَّ» معنی نداشت.

– مگر خود رسول «ظَنَّ» ندارد؟

– دارد، ولی در این قضیه مستقیم از خود رسالت اخذ نکرده است.

– خود رسول‌الله (ص) اگر آنی خداوند عصمت خارجیه را از او سلب کند به اشتباه می‌افتد احیاناً یا نه؟ در حکم نه. ولی هنوز رسول است. پس رسول بودن و رسول نبودن در این «ظَنَّ» خیلی نقش بزرگی ندارد.

«فَنادى‏ فِي الظُّلُماتِ»[۱۳] این ظلمات کجا است؟ ظلمات بطن حوت است دیگر. در راه مطلب روشن نشد، کجا روشن شد؟ کجا به او اطلاع داده شد؟ در خود بطن حوت این مطلب برای او روشن شد که اشتباه کرده آمده است. حالا اشتباه کرده آمده دو بُعد دارد؛ یا نباید بیاید هر چه بشود، بشود. خداوند به او نفرمود که از میان قوم برو، یا اینکه نخیر، به طریقی مطلع شده است که خداوند عذاب را از آن‌ها برطرف کرده است و قابل قبول هم هست، چرا؟ برای اینکه در بطن حوت که هست، سر و صداها و غلغله‌های آسمان و این جریانات شنیده می‌شود. یا به هر طریقی بالاخره مطلع شد که گناه کرده است، ظلم کرده است. مطلع شد که در طریق رسالت کوتاهی کرده است. «فَنادى‏ فِي الظُّلُماتِ» که چه؟ «أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ».

سؤال: جای «لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ» اینجا است؟ مگر ایشان موحد نبود؟ از بالاترین توحیدی که در طریق رسالت است. پس جای «لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ» چیست؟ می‌گوییم «لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ» مراتب دارد. مگر در سوره محمد (ص) نداریم «فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ»[۱۴] مراتب دارد. اینجا یک بُعد معرفتی توحید را ایشان قصور کرد و آن بعد معرفتی این است که وظیفه رسالتی این نبود که ایشان بلند شود برود، مگر اینکه ضرورتی پیش بیاید و پیش نیامد، وحی بیاید، وحی‌ای نیامد. پس نقصانی در بُعد معرفت توحیدی است.

– این «لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ» […]

– آن هم یکی است، قبول است. ولی چند جهت دارد؛ کسی که می‌خواهد توبه کند چرا باید بگوید «لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ»؟ برای اینکه کاری که کرده است خلاف توحید بوده است. کاری که کرده است اینجا مخالفت با بعدی از ابعاد توحید رسالتی است. این است دیگر، ولو مقدمه رسالت باشد. این مرحله توحید.

«سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ». «سُبْحانَكَ» می‌خواهد چه بگوید؟ ممکن است بگوید که ما مدت‌ها اینجا رسالت را انجام دادیم، اذیت کردند، زدند، چه کردند، حالا هم که فایده‌ای نکرد و خدا هم بناست این‌ها را عذاب کند آمدیم بیرون، پس چرا زندان؟! می‌گوید «سُبْحانَكَ» من تو را تنزیه می‌کنم از اینکه کار غلط کرده باشی. تو ظلم نکردی، من ظلم کردم. یک‌مرتبه انسان می‌گوید: خدا ظلم کرد، کما اینکه در تورات راجع به ایوب دارد. متأسفانه در تورات در سفر ایوب مفصل دارد که دارد به خدا می‌گوید: خدایا چرا این‌قدر ظالم هستی؟ چرا دست از سر من برنمی‌داری؟ از این چرندیات.

کسی که در راه خدا قدم برمی‌دارد «فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ» و… یک‌مرتبه او را می‌کشند. امام‌حسین هم اینجا بگوید که خدایا این همه من زحمت کشیدم، حالا من را می‌کشند! نه، مقتضای قاعده رسالتی و بالاتر رسولی این است که بعضی وقت‌ها خودش بگوید من ظلم کردم، بعضی‌ها بگوید من ظلم نکردم. امام‌حسین که ظلم نکرد، عدل کرد، ولکن در راه تحقق عدل باید کشته شود که اسلام زنده شود، مراحل مختلف است.

ایشان هم در زندان رفت. زندان رفتن او دارای چند بُعد است؛ یک بعد سلبی است و یک بعد ایجابی. بعد سلبی آن تقصیرٌ مّایی را که ایشان انجام داده است از بین برود. و بعد ایجابی، خود رسول شدن صدمات دارد. کتک خوردن، زندان رفتن، تبعید شدن… همه در راه خدا است تا تبلور پیدا کند و برای آینده‌ای که بناست «وَ أَرْسَلْناهُ إِلى‏ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزيدُونَ»[۱۵] این آمادگی کامل داشته باشد، مثل موسی (ع). موسی (ع) ده سال آواره شد. ده سال خدمتکاری خانه شعیب را کرد. این چندین بُعد دارد، یکی اینکه آنجا یک اشتباهی شد، آن شخص را کشت، ده سال رسالت تأخیر افتاد. دوم: جناب موسی که می‌خواهد چوپان رعیت بنی‌اسرائیل باشد باید چوپانی هم بکند. او ده سال چوپان شد. «ثُمَّ جِئْتَ عَلى‏ قَدَرٍ يا مُوسى‏»[۱۶] بعداً، حالا وقت آن است. اموری که باید انجام بشود شد، کاملاً تدریب شد، «جِئْتَ عَلى‏ قَدَرٍ يا مُوسى‏». در اینجا هم «فَنادى‏ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ» من تو را از ظلم تنزیه می‌کنم. من ظالم هستم، «انی، لا انت» «إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ» منتها ظالمین فرق می‌کند. الظالمین تمام ملحدین و مشرکین و کفار و…

– [سؤال]

– نه. قصور که ظلم نیست.

– یعنی بالاخره وظیفه خود را اینطور تشخیص داده است.

– ولکن صددرصد نبوده است. ظلم اینجا تقصیر است. «سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ» یک مرتبه «ظلمت نفسی» است.

– یا قصوراً انجام می‌دهد یا تقصیراً.

– رسالت را ناقص گذاشت دیگر.

– پس قضیه را اینطور می‌دانست یا نه؟

– صددرصد نبود.

– بالاخره خودش می‌دانست، اشتباه کرد.

– صددرصد نبود، «ظَنَّ» بود دیگر.

– اشتباه کرد، ولی می‌دانست اینطور است.

– پس معلوم شد اشتباه قصور مطلق نبوده است، اشتباه بین القصور و التقصیر بوده است، نه اینکه قصور مطلق است. «فَاسْتَجَبْنا لَهُ»[۱۷] چه چیزی را؟ این‌ها استغفار بود، این‌ها دعا بود، عذرخواهی بود، «فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ» از غم چه؟ از چند غم؛ یکی غم مربوط به خودش که اشتباه کردم، ظلمی کردم. غم دیگر اینکه در بطن حوت ماندم، اینجا نه غذایی است نه چیزی است، بسیار اذیت می‌شوم. دیگر اینکه این قوم که من را ناراحت کردند ایمان نیاوردند و الحمدلله عند رؤیة البأس ایمان صحیح آوردند. «مِنَ الْغَمِّ» هر غمی که در طریق رسالت در کار بود، به‌طور کلی در اینجا برطرف شد.

– [سؤال]

– آن هم جبران شد. «وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ». مؤمنین هم اینطور قابل نجات هستند. در سوره صافات، آیه ۱۳۹: «وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ» «إن» تأکید، «لَـ» تأکید. ایشان دو بعدی از مرسلین است. آیا «الْمُرْسَلينَ» به نظر آقایان زمان دارد؟ اسم مفعول زمان دارد؟ نه. از چه زمانی؟ از گذشته، حالا، بعداً؟ زمان ندارد. پس اینجا نمی‌شود استدلال کرد به «لَمِنَ الْمُرْسَلينَ» که از حالا. اگر از حالاست که حالا که زمان وحی قرآن است، حالا رسول است؟

– این «أَبَقَ» برای زمان ماضی است یا زمان مضارع است؟

– «أَبَقَ» که برای ماضی است، معلوم است.

– دیروز فرمودید معنای هنگامی که نمی‌‌دهد.

– نه، نگفتم نمی‌دهد، گفتم ممحض نیست.

– در مورد تعلیم گفتند از سیاق کلام فهمیده می‌شود.

– «اذا» ممحض در شرط است، زمان نیست، ولی «اذ» که ممحض در شرط نیست. زمان شرط و شرط؛ یعنی متعاکس است. در حقیقت «اذا» متناً شرط است و زمانش ضمن است. «اذ» متناً زمان است و شرطش ضمن است، بعضی وقت‌ها هم شرط. در اینجا ما شرط پیدا نمی‌کنیم.

«وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ» زمان که ندارد. «إِذْ أَبَقَ» این که «لَمِنَ الْمُرْسَلينَ» است، حالا زمینه رسالت ایشان چگونه است؟ خود رسالت است؟ برای اینکه إباق «الی الفلک المشحون» که رسالت نیست. «فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضينَ»[۱۸] که رسالت نیست، «فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُليمٌ»[۱۹] که رسالت نیست، ولی این‌ها که رسالت نیست، این‌ها مقدمات رسالت است.

«وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ * إِذْ أَبَقَ» زمینه را داریم بیان می‌کنیم، چطور شد گرفتار شد. آقای بروجردی از مراجع تقلید است، ولی قبلاً در اصفهان درس خواند و بعداً در نجف و بعد کجا و بعد کجا و بعد در قم مرجع مطلق شد. این مقدمات را دارد بیان می‌کند. «وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ * إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ» به آن ابعادی که عرض کردیم. فلک مشحون چه می‌خواهد بگوید؟ گاهی ماشین خالی خالی است، گاهی جا دارد، گاهی پر پر است. مشحون برای کدام بُعد است؟ آخری است دیگر، پر است. پس کشتی پر پر بود. کشتی که پر پر است نباید سوار کنند. چطور شد که یونس سوار شد؟ مثل اینکه کسان دیگری هم همینطوری سوار شده بودند و لذا می‌فرماید «مِنَ الْمُدْحَضينَ» نفرمود «مدحضاً».

یونس لازم بود در حال فرار، بالاخره دارد فرار می‌کند، الآن فرار کند و دیگر روی این کفار را نبیند. «إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ». جا نبود، این هم در حال فرار است، چاره‌ای نبود جز اینکه مساهمه شود، قرعه «الْقُرْعَةَ لِكُلِّ أَمْرٍ مُشْكِلٍ»[۲۰] یکی از استدلالاتش همین آیه است. «فَساهَمَ» چه کسی؟ خود جناب یونس. «فَساهَمَ» بین خودش و چه کسی؟ خودش و کسانی که زیادی هستند. فلک مشحون که پر پر است. گروهی سوار شدند که زیادی هستند. از جمله آن گروه یونس است. حالا یا همه این مردم غرق شوند یا عده‌ای پیاده شوند یا یک نفر پیاده شود. یا چند نفری که اضافه هستند باید پیاده شوند یا اینکه کل کشتی غرق شود. پیاده شوند به دو صورت است؛ یک مرتبه کنار ساحل است پیاده می‌شوند یا اصلاً سوار نمی‌کنند، یک مرتبه نخیر، صاحب کشتی همین‌طور سوار می‌کند، مثل بعضی از ماشین‌ها که آن‌قدر سوار می‌کنند بعد تصادف می‌کند.

پس این معلوم می‌شود که در بین راه بوده، در آب بوده، قابل پیاده کردن نبوده، قابل بردن هم نبوده است، بلکه باید گروهی که زیاد هستند و کشتی در شرف غرق است، این گروه باید پیاده شوند. چه کسی مساهمه کرد؟ جناب یونس. جناب یونس «ساهَمَ». «ساهَمَ» سهم است، سهم تیر است، قرعه است. «فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضينَ» از این گروهی که بین این‌ها مساهمه است، مثلاً فرض کنید پنجاه نفر هستند که این‌ها […] از این پنجاه نفر، بیست نفر، پانزده نفر، هر چند نفری که کشتی وزن دارد، زیاد است. آن وقت بین این‌ها مساهمه شد. گروهی مدحض بودند و باید این‌ها را به دریا پرت کرد، جناب یونس هم از این‌ها بود. «فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضينَ * فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ». همان‌طور که یونس مأموریت داشت دعوت کند، جناب حوت هم مأموریت داشت که این پیغمبر را ببلعد، کما اینکه راجع به جریان موسی (ع) که به وحی الهی نجات داده شد و به وحی الهی آب او را جایی برد که غرق نشود.

– یعنی اگر آن ماهی نمی‌بود از بین می‌رفت؟

– بله، غرق می‌شد.

– [سؤال]

– بله دیگر، بنا نیست از بین برود، بناست تأدیب شود. «فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُليمٌ» در حالی که خود را مذمت می‌کند. آیا خود را مذمت می‌کند، توبه کرده است و خود را مذمت می‌کند یا هنوز توبه نکرده است؟ قطعاً توبه کرده است، برای اینکه آن آنی که او را در دریا انداختند، همان آن و قبل از آن حال توبه بود، فهمید اشتباه کرده است. پس داخل شکم ماهی توبه‌کرده است، اما مگر توبه‌کرده خود را ملامت نمی‌کند؟ چرا. یونس که توبه کرد، خدا هم پذیرفت «فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحينَ»[۲۱] ولی الآن در زندان است، پس خود را ملامت می‌کند، چرا من گناهی کردم که این گناه دارای دو بُعد است؛ یک بعد آن حل شد، بعد دوم مانده است. مثل قضیه آدم و حوا. آدم توبه کرد، ولی به همان جنت برگشت؟ نه. خداوند گناهان او را بخشید، ولی به جنت برنگشت. اینجا هم زمینه دریا این است، خداوند او را در شکم ماهی حبس کرده است. در شکم ماهی چقدر می‌شود ماند؟ پنج دقیقه فرض کنید. نه غذا آنجا است، نه اکسیژن فضا است. پس در شکم ماهی نباید غرق بشود، باید بمیرد. بنابراین این شخصی که الآن دارد می‌میرد، درست است که خداوند او را بخشیده است و اصطفاء کرده است، حالا اصطفاء مطلب دیگری است، او را بخشیده است و گناه او را غفر کرده است، اما این خود را ملامت می‌کند که من الآن در زندان هستم.

«فَلَوْ لا» که این امتناعیه است «فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ»[۲۲] کان علی طول الخط، قبلاً، بعداً، قبل از شکم ماهی، بعد، در هر حال حالت تسبیح داشته است. اگر هم قصوری کرده است یا قصورا عن تقصیرٍ بوده است بالاخره «سبّح ربه». «لَلَبِثَ في‏ بَطْنِهِ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ»[۲۳] اینجا ما توقفی داریم. آیا محال بود که یونس استغفار نکند؟ نه، می‌شد استغفار نکند. اگر استغفار نمی‌کرد در بطن حوت الی یوم الدین لبث می‌کرد. اینجا چند لبث بوده؛ یک لبث زندان، یک لبث زندانی. زندان حوت است باید «إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» زنده بماند. یکی هم زندانی. جناب یونس باید در بطن حوت «إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» زندانی باشد. در اینجا ما نسبت به عمر صاحب‌الامر استفاده می‌کنیم. ما در تفسیر مفصل آوردیم که این‌ها می‌گویند که هزار و صد و چند سال از عمر یک بشر گذشتن، این چطور است؟ ما چند دلیل قرآنی بر امکان و وقوع این جریان داریم. وقوع این جریان را داریم و امکان آن را. وقوع آن راجع به عزیر است. آنجا که «أَوْ كَالَّذي مَرَّ عَلى‏ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها»[۲۴] که در آنجا «فَانْظُرْ إِلى‏ طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ».[۲۵]

– این مثال برای رجعت است.

– هم رجعت است، هم طول عمر.

– [سؤال]

– نه، آن را نمی‌گویم، نه، آن رجعت است، طعام و شراب را عرض می‌کنم. برای یک بحث دیگر است. «فَانْظُرْ إِلى‏ طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ» شراب چه بود؟ شراب فرض کنید آب بود. مگر آب در اثر ماندن تسنّه حاصل نمی‌شود؟ تغیر حاصل نمی‌شود؟ البته استثناء شده است، آب زمزم که تغیر حاصل نشده است، روایت دارد که این آب انگور بود. آب انگور با آنکه هوا به آن می‌خورد و بماند، چند دقیقه می‌گذرد که تغیری پیدا نکند؟ حالا ما یک مرتبه تسنه عادی بگیریم یا تسنه دقیق؟ ما دقیق نمی‌گیریم. تسنه یعنی تغیر. تغیر عادی آب انگور چقدر است؟ یک ساعت، دو ساعت. چقدر بماند تغیر پیدا می‌کند. شما یک روز بگیرید. یک شبانه‌روز آب انگور بماند و تغیر عادی نکند، خراب می‌شود. شما یک شبانه‌روز را در مقابل صد سال بگذارید. صد سال این آب انگور و این غذا مانده است، تسنه در آن حاصل نشده است. صد سال، صدتا ۳۶۵ روز است. صدتا ۳۶۵ روز عمر این آب و طعام مضاعف شد. نسبت به ولیّ امر ده تا هم نشده است. ده برابر هم نشده است.

– [سؤال]

– آن که کم است، خیلی کم است، اما در اینجا خیلی زیاد است برای اینکه از زمان یونس «إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» حساب کنید تا حالا چند سال است. از زمان یونس «إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» حداقل پنج، شش‌هزار سال است. فرض کنیم پنج هزار سال. پنج هزار سال جناب یونس زنده بماند در شکم ماهی که فضای تنفس در آنجا نیست، این چقدر است؟! پنج دقیقه بیشتر است مثلاً؟ واقع مطلب این است که یک انسان پنج دقیقه زیر آب بیشتر می‌تواند بماند؟ شما این پنج دقیقه را به پنج‌هزار سال تبدیل کنید. پنج‌هزار سال را تقسیم بر پنج کنید، ببینید چند صد میلیون می‌شود.

پس بنابراین عمر امام زمان ممکن است چند صد میلیون برابر عمر عادی بشود، چرا؟ برای اینکه امکان آن را بر حسب حکمت ربانی بیان کرده است، اولاً. ثانیاً: آیا آب انگور و غذای عزیر مهم‌تر است که عمر آن مضاعف شود برای یک قضیه جزئی یا عمر امام زمان که می‌خواهد دنیا را به اسلام دعوت کند مهم‌تر است؟ یا فرض کنید که زندان بودن جناب یونس الی یوم الدین مهم‌تر است که جهت سلبی است، یا جهت ایجابی که ولی امر (عج) می‌خواهد تمام شرایع مقدسه الهی را بر کل عالم تکوین تحقق بدهد؟ بنابراین ما در مقابل –سنی‌ها که مطلب دیگری است- در مقابل کسانی که منکر رجعت هستند در بُعدی و منکر طول عمر امام زمان هستند در بعد دیگر، با این آیه استدلال می‌کنیم.

– [سؤال] قدرت خدا را قبول داشته باشد…

– نه اینطور نیست، استبعاد می‌کنند. نه، کافی نیست. صرف قبول داشتن کافی نیست، مشرکین هم قبول دارند.

– برای امکان آن، نه اینکه محال نباشد.

– امکان نصی بله. عنقا هم امکان دارد. ولی شما چسبیدید خدا عنقا خلق کند. خیلی چیزها امکان دارد، ولی امکانی که اراده خداوند به آن تعلق می‌گیرد. من به یاد دارم در مباحثاتی که در چند سال پیش با رؤسای بهایی‌ها داشتیم، یکی سیدعباس علوی بود. او خیلی از کل مبلغین دیگر قوی‌تر بود، خیلی قوی بود. و این آقای علوی که الآن مریض است و در منزلش است، ما با هم در مشهد هم‌حجره بودیم. بعد ناگهان منحرف شد. پولی به او دادند منحرف شد. خیلی قوی بود. بنا شد ما با ایشان صحبت کنیم. جلسه‌ای که عده‌ای از بهایی‌ها هستند، عده‌ای از بهائیان آنجا هستند و چندتا مسلمان، ما هم با سیدعباس علوی رفتیم. منِ ۳۲ سه ساله با او صحبت کنم.

ایشان شروع کرد گفتن و گفتن و گفتن. گفتم: بسیار خوب، حضرت علوی اجازه می‌فرمایید که من یک جمله عرض کنم؟ گفت: بفرمایید! گفتم: من را بکشند، له کنند، ریز ریز کنند، سرم را ببرند، هر کار کنند یک حرفی است که باید بگویم. گفت: بفرمایید! گفتم: من نقطه اولی را از نوشته‌های او می‌شناسم، بهاء الله را از نوشته‌های او می‌شناسم -بزرگان آن‌ها را- نقطه اولی همان سید علی‌محمد باب است، بهاءالله عباس افندی است، این‌ها را می‌شناسم، ولی جنابعالی را من از آن‌ها ملاتر می‌دانم به این دلیل، به این دلیل، به این دلیل. گفت: نه، اختیار دارید. گفتم: نه. گفت: من را بکشید، من را تکه تکه کنید. عقیده من این است که شما از تمام این‌ها ملاتر هستید، خیلی هم ملاتر هستید. نمونه هم دارم، نمونه در میان خودمان است. مثال زدم. گفتم: یکی از مراجع تقلید میان شیعه‌ها آقای شاهرودی هستند. یک نفر ایشان را تأیید می‌کند از او ملاتر است. گفت چه کسی؟ این حرف اصلاً اصل بحث که نیست. گفتم: آقای شیخ محمدتقی آملی. آقای شیخ محمدتقی آملی قطعاً در حوزه‌های علمیه از آقای شاهرودی ملاتر است، ولی خودش رساله نداشته، او را تأیید می‌کند.

پس نمونه داریم شما نترسید. من مدام تکرار می‌کنم، آقایانی که تشریف دارید، هر کس هستید، این حضرت عباس علوی خیلی از نقطه اولی بالاتر است. نقطه اولی اینجا تناقض گفته، آنجا تناقض گفته، عباس آن را درست می‌کند، مدام می‌آید بالا و پایین را درست می‌کند. پس ایشان ملاتر از همه است. دید نخیر خوب شد، مقام بالاتر رفت دیگر. با این آدمی که از عباس و از نقطه اولی و… بالاتر است شروع کردم بحث کردم، گفتم: شما راجع به طول عمر ولی امر چه می‌فرمایید؟ گفت: نمی‌شود. گفتم: شما که به قرآن استدلال می‌فرمایید؟ گفت: بله. گفتم: قرآن چند آیه دارد که یکی از آن‌ها واقع مطلب را تثبیت می‌کند، یکی احتمال را. این دو آیه را خواندم. همینطور ماند. تمام این بهایی‌ها مسلمان شدند.

اگر انسان از طریق استدلال قرآنی باشد واقعاً، منتها طرز را باید بلد باشد. مثل آن آشپزی که برنج خوب، روغن خوب، زعفران، همه چیز داشته باشد، یک شله‌قلمکاری درست می‌کند، ولی ممکن است به کسی استخوان بدهید و استخوان را بپزد و از آن یک چربی خوب بگیرد و یک غذای خوبی درست کند. حالا در بحث هم ماده استدلال باید بسیار قوی باشد که مخاطب زیر بار برود و بر خلاف آنچه از امیرالمؤمنین (ع) نقل می‌کنند و به ایشان افترا می‌زنند که به ابن عباس فرمود «لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ‏ ذُو وُجُوهٍ»[۲۶] کدام حمالی این روایت را جعل کرده است! قرآن که حجةٌ بالغة است، اگر ما با قرآن احتجاج نکنیم با روایاتی که خیلی مرض دارد، ما استدلال کنیم؟! با قرآن استدلال کنیم که قوی‌ترین ماده است، ولکن چگونه استدلالی؟ استدلالی که از نظر شکل هم مهم باشد. ممکن است دو نفر پهلوان با هم کشتی بگیرند، یکی قوی‌تر است و دیگری فنون کشتی را بهتر بلد است، کدام غالب می‌شود؟ دومی غالب می‌شود.

ما هر دو را باید داشته باشیم. هم باید ماده استدلال ما که قرآن شریف است، خوب یاد بگیریم و بدانیم و دوم: شکل استدلال را هم از مناظرات انبیاء یاد بگیریم. مناظراتی که به وحی بر انبیاء وارد شده است از انبیاء یاد بگیریم، قطعاً بلااستثناء در تمام مواقف ما غالب هستیم. من نمی‌خواهم ادعا کنم، ولی واقع مطلب این است. با یهودی، با ملحد، با مشرک، با مسیحی، با علوی، با سعودی، با هر کس بحث کردیم، حداقل مغلوب نشدم، چرا؟ چون حجت و برهان قرآنی بوده است. و ما از این آیه مبارکه استفاده کردیم که چند میلیون برابر عمر امام زمان زیاد شود، اگر صد میلیون سال هم بماند تا بیاید، تازه مثل صاحب الحوت که «فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ * لَلَبِثَ في‏ بَطْنِهِ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ». یک مختصرات دیگری هم هست که عرض می‌کنیم، بعد به بحث دیگری راجع به بعضی انبیاء دیگر منتقل می‌شویم.

«وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ».


[۱]. سبأ، آیه ۱۴.

[۲]. یونس، آیه ۹۸.

[۳]. انبیاء، آیه ۸۷.

[۴]. قلم، آیه ۴۸.

[۵]. صافات، آیه ۱۴۰.

[۶]. همان، آیه ۱۴۷.

[۷]. توبه، آیه ۱۱۸.

[۸]. بقره، آیه ۴۵.

[۹]. همان، آیه ۲۱۶.

[۱۰]. نور، آیه ۱۲.

[۱۱]. یونس، آیه ۹۸.

[۱۲]. رعد، آیه ۳۹.

[۱۳]. انبیاء، آیه ۸۷.

[۱۴]. محمد، آیه ۱۹.

[۱۵]. صافات، آیه ۱۴۷.

[۱۶]. طه، آیه ۴۰.

[۱۷]. انبیاء، آیه ۸۸.

[۱۸]. یونس، آیه ۱۴۱.

[۱۹]. همان، آیه ۱۴۲.

[۲۰]. هدایة الأمة إلى أحكام الأئمة، ج ۸، ص ۳۴۸.

[۲۱]. قلم، آیه ۵۰.

[۲۲]. صافات، آیه ۱۴۳.

[۲۳]. همان، آیه ۱۴۴.

[۲۴]. بقره، آیه ۲۵۹.

[۲۵]. همان.

[۲۶]. نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص ۴۶۵.