جلسه چهارصد و چهل و هشتم درس خارج فقه

تجارت و بیع (خیارات)

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و علی آله الطاهرین
ٱللَّهُم صل علی محمَّد و آل محمَّد

ما بحثمون در خیار عیب عرض می­شود که متن رو در نظر می­گیریم تذکره علامه حلی رو، بعد مقداری روش بحث می­کنیم.

در صفحه 384 : و بدونه اذا ظهر عیب للمشتری یا خیار عیب را مشتری اسقاط می­کند که قبلا صحبت شد که … فرمود فان اطلق المتبایع البیع او اشترطا الصحه اقتضی الصحه و ان تبرع المشتری من العیوب فلا ضمانه. که البته گفتیم به شرط. در صورتی که تبرع مشتری من العیوب سفیهانه و جاهلانه نباشد و روی حساب عاقلانه و ایمانی باشد این ساقط می­شود خیار عیب.

بعد مکره بر این و بدونه، اگر چنانچه نخیر تبرعی از عیب نیست، اسقاط نکرده است خیار عیب رو، در اینجا و بدونه اذا ظهر عیب للمشتری تخیّر المشتری بین الرد و الامساک بالأرش ما لم یتصرف. بیّنه دیگه. خب اول عیبی رو نمی­دونست بعد از اینکه خرید یا قبض کرده است و یا قبض نکرده است عیبی را بختتا برای مشتری ظاهر شد. در اینجا مخیّر است بین الرد اختیار فسخ دارد (بدون اینکه بدونه تبرع میشه دیگه) بله بله چون قبل تبرع بود دیگه بله. اگر با تبرع باشد که خیار ساقطه. اگر بدون تبرع باشد خیار موجوده یعنی اسقاط نکرده خیار عیب رو. حالا که اسقاط نکرده است خیار عیب را و بدونه اذا ظهر عیب للمشتری تخیّر المشتری بین الرد و الامساک بالأرش ما لم یتصرف. حالا شروعش بعد. در اینجا مخیّر است مشتری در صورتی که عیب ظاهر شد یا رد کند یا امساک بالأرش. الزام نمی­توند بکند مشتری برای اینکه آقا این صد تومن کمتر میده صد تومن بده. بایع میگه خب نمی­خوای به من بده. پس مخیّر است مشتری.

ولکن این مخیّر بودن مشتری بین امساک و رد معنیش چیه آقای علامه بزرگوار؟ معنیش این است که این اختیار رو اگر به رد اعمال کرد رد، اگر نخواست رد کنه بگه أرش رو بده أرش ، میگیم اولی درسته دومی درست نیست. فقد تخیّر بین الرّد و الامساک بدون الأرش. برای اینکه اگر تخیّر بین الرّد و الامساک مع الأرش یعنی چی؟ یعنی هر لنگه­ای رو اختیار کرد بایع مجبوره. اگر اختیار کرد که مال را برگرداند به بایع، بایع باید قبول کنه. اگر اختیار کرد علیکم السلام، مال رو نگه داره به أرش باید بایع قبول کنه چرا قبول کنه؟ شما از کجا این خیار رو درآوردید؟ این خیار را از اینجا درآوردید تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْکمْ خب اینجا تراضی حاصل نشد.

اگر بخواد شخص مشتری راضی رضایت کامل حاصل کند آیا منحصر است به تخیّر بین الطرفین؟ نخیر تخیّر یک طرف کافیه. اگر منحصر باشد به تخیّر بین الطرفین که یا رد کند جنس معیب را، باید بایع قبول کنه یا نه میگه من رد نمی­خوام بکنم بقیه پول رو بده، باید بایع قبول کند. این از کجا دراومد؟ رضایت کامل این شخص مربوط به این است که یا بگد آقا این جنس رو من نمی­خوام اصلا یا قبول می­کنم بدون أرش. تازه در قبول بدون أرش هم اگر سفهی نباشد درسته.

و اما مخیّر باشد به اینکه یا طرف بایع بگیرد این رو یا نخیر این مال نزد من باشد با أرش. بایع میگد آقا من نمی­خوام أرش بدم. اونی که ضرر شخص مشتری را برطرف می­کند چیه؟ این است که این معامله برگردد به حال اولش. اما أرش این دلیل بر أرش ما هرگز نداریم.

در اینجا ما نوشتیم که و بدونه اذا ظهر عیب للمشتری علمه البائع او لم یعلم مطلقا. این علم رو ما قبلا عرض کردیم لزوم ندارد که بایع عیب را، جنس را با اینکه می­داند معیب است فروخته. در اونجا هم معیب است هم غبنه. حالا و لذا ما میگیم چه می­خواد بایع بداند معیب است یا نداند معیبه. اگر بداند معیب است خب گناه هم کرده، اگر نداند معیب است فقط خیار از برای مشتری حاصله دیگه بایع چون نمی­دونسته گناهی نکرده است. و لذا این قید لازم است که علمه البائع او لم یعلم مطلقا تخیّر المشتری بین الرّد و الامساک بالأرش مال متصرف ما میگیم بعد علمه بالعیب فرضاه بالبیع. اصلا تصرف مسقط هست به شرط، گفتیم قبلا. در صورتی تصرف مسقط است که دلیل بر کمال رضا باشد عن علم اما اگر راضی شد به ام مال نمی­دونه عیب داره، راضی شد نمی­دونه مغبونه، راضی شد نمی­دونه اشکال داره این رضا فایده نداره. اما اگر با علم به اینکه این عیب دارد راضی شد و رضایت او هم سفهی نبود و قبول شد در اینجا البته خیار ساقط میشه. این قیود رو باید تا آخر بزنیم ما.

و الّا فلا یخلف تصرفه الّا العرش. اگر نداند معیب است یا مضطر است که در این جنسی که خریده است تصرف کند اضطرار دارد تصرف کند که این مال خودشم نبود مال دیگری هم بود سرقتم بود می­تونست تصرف کنه در این صورت چرا نتونه رد کنه؟ میگه تصرف کردی من تصرف کردم. تصرفی که دلیل بر رضاست موجب است که نتوانم رد کنم اما تصرفی که اضطراری است رضا نیست یا تصرف عن جهل رضا نیست. پس تصرف اگر عن جهل بالعیب باشد یا علم بالعیب و اضطرار باشد در اینجا دلیل بر رضا نیست. پس محور کار ما این است که این شخص باید راضی بشود که خیار نخواهد بود ساقط میشه یا راضی نشود که خیار همینطور باقی است.

اللهم الّا اذا کان ضروریا لا یذل علی رضا فالخیار ما امکن له اعمال و یکف أرشه اذا ردّ. اینم هست ما امکن … قبلا عرض کردیم. آقا بنده اختیار دارم چون عیب عیب داره ولی باید یک ماه طول بکشه تا من بایع رو پیدا کنم یا بگردم پی اون. در این یک ماه چی؟ چون تاخیر کردم من خیارم ساقط نیست نه­ها، تاخیر از روی تقصیر خیار رو ساقط. اگر تاخیر از روی تقصیر باشد و دلیل بر رضا باشد که محور تحقق رضاست. اما اگر نخیر من تاخیر کردم صاحبشو پیدا نکردم، تاخیر کردم ضرورت داشتم، تاخیر کردم ولی هنوز راضی نیستم منتها در بعد سوم اگر من تاخیر کردم روی تنبلی و هنوز راضی نیستم اینجا من باید اثبات کنم راضی نیستم. اما در مرحله ضرورت خود ضرورت دلیل است. در مرحله­ای که من پیدا نکنم بایع رو خود اون دلیل است … است. اما در صورت سوم چنانکه قبلا عرض کردیم اینجا باید که اثبات کنند مطلب رو.

و ان کان قد تصرف او حدث فیه عیب عنده سقط الأرش خاص أرش خاصه فی تصرفه فقد اذا دلّ علی رضا و اما فی الثانی فلا أرش له.

 در اونجایی که دلالت دلالت بر رضا نمی­کند خب این چرا باید أرش بده؟ چون … گفتن فان کان قد تصرف او حدث فیه عیب عنده سقط أرش خاص. ما در حدث فیه عیب عنده دو تا کلمه حرف داریم. این وقتی من خریدم عیب نداشت بعد که من گرفتم عیب پیدا کرد. این عیبی که پیدا کرد چرا علامه می­فرماید باید أرش بگیریم؟ می­تونیم أرش بگیریم؟ میگیم دو جوره. یه مرتبه من جوری خریدم که تا آخر عیب نداشته باشه بله أرش می­گیریم. یه مرتبه نه من جوری خریدم که دست من که آمد عیب نداشته باشه با این طرف چی میشه؟ اگر عیب پیدا کرد بعدا این به عهده بایع نیست به عهده منه. پس این أرش و اما فی الثانی فلا أرش یعنی ثابت نیست أرش چون دو بعدی است.

و لو علم بالعیب ثم الشتری فلا أرش ایضا منتها ان لم یکن سفها او ایکال بالباطل و ها کذا یکون امر العیب و کل ما فیه خیار او أرش فی جانب الثمن.

بحث دیگر، و لو باع شیئین ثفقتا و ظهر العیب فی احدهما کان للمشتری الأرش او ردّ الجمیع لم البعید بعد. خب اینجا هم باید که حساب شه دیگه. فرمایش ایشون این است که مثلا بنده این دو تا کتاب رو ثفقتا فروختم. این کتاب رو با اصول استنباط رو با تذکره الفقهاء رو. بعد یکی از این­ها معیب دراومد در صورتی که معیب دراومد یا هر دو رو رد کنم یا هر دو باشد با أرش. فرمایش ایشون اینه و لو باع شیئین ثفقتا و ظهر العیب فی احدهما کان للمشتری الأرش ، کمبود اونی که نقصان داره او ردّ الجمیع یا همش. اما من میام میگم که آقا اینی که عیب داره مال شما اونی که عیب نداره نه چرا؟ میگیم برای اینکه این خیار منقسم میشه دیگه، نسبت به اونی که عیب ندارد خب خیار نداره، نسبت به اونی که عیب دارد خب خیار داره. کسی اینطور حرف بزنه میگیم ولکن تبعض صفقه لازم میاد. چطور نسبت به فروش جنس در تبعض صفقه خیار هست، اینجا هم تبعض صفقه به عکسه. اگر من دو جنس را فروختم به یک شخص به یک معامله، یکیش مال دیگری بود بعد طرف فهمید در اینجا خیار تبعض صفقه دارد مشتری یا نه؟ بله. خب در اینجا هم بایع خیار تبعض صفقه دارد چرا؟ بایع جنس معیب را که مال خودشه و جنس سالم که مال خودشه هر دو رو فروخته خب طرف یا هر دو رو رد کنه یا أرش ، سوم دیگه نداره بگه نخیر اونی که خوب است قبول، اونی که بد است رد. پس بایع در اینجا خیار تبعض صفقه دارد می­تواند قبول کند معیب را که سالم باشد، می­تواند هر دو رو بگیرد و می­تواند أرش. پس خیار مثلث برای بایع است ولو خیار مثنی از برای مشتری. برای مشتری خیار مثنی است یا برگرداند هر دو را یا أرش. که در أرش هم الزامی نیست. اما از برای بایع خیار مثلث است چون تبعض صفقه در اینجا اضافه میشه.

و لم اشتری اثنی ثفقتا لم یکن لاحدهما ردّ حصرته بالعیب الّا اذا وافقه الاخر. اینجا هم ما ایراد داریم. ایشون می­گوید که بنده و جنابعالی در یک معامله یک جنسی را خریدیم. اذا اشتری اثنی ثفقتا من و شما. لم یکن لاحدهما ردّ حصرته بالعیب. این با اول فرقش فقط اینه که اول مشتری دو جنس سالم و معیب یک فرد بود در دوم مشتری دو فردن. ما دو نفر دو جنس را خریدیم در یک معامله، مال من معیب دراومد مال شما صحیح. مال من که معیب درآمد ایشون می­گوید نمی­تونید رد کنید مگر اینکه طرف موافقت کنه. میگیم چرا؟ چه طرف موافقت کند چه نه. خب کسی که فروخت می­داند که به دو نفر فروخته ولو با یک معامله. به دو نفر فروخته چه با دو معامله باشد چه با یک معامله. فرق است بین دو معامله و یه معامله؟ نه. بالاخره من که این کتاب دستم اومده و سهمم معیب دراومده طرف نه، در اینجا خب من چرا نتونم مال خودمو رد کنم؟ اینجا برای بایع خیار تبعض صفقه هم نیست چون هر دو مال بایعه تبعض، صفقه نیست. هر دو مال بایع است یکیش غلط در اومده یکیش صحیح دراومده. پس اونی که معیب در اومده است چه اون طرف دیگر مشتری دوم اجازه بدهد چه نه من به حساب تِجارَةً عَنْ تَراض من اینجا خیار فسخ دارم.

و لم اشتری اثنی ما عرض می­کنیم و اذا لم یوافق الاخر کان الخیار فی حصرته بین ردّها او اخذ الأرش رضیته واجب الرضا باید راضی باشه کاملا. فیصبح البائع شریک لمن ردّه فی سلعه المردود مشاعه فی السواها. شریک میشه دیگه در اون سلعه مردوده بائع شریک می­شود با این مشتری اگر رد کرد که مال بایع خواهد شد.

خب مطلب اخیر ایشون و تصرف یبطل ردّ المعیب الّا چند تا الّا میزنه ایشون. کلا اگر انسان در جنسی که معیب است یا خریدار است یا مشتری. مشتری است در مبیع، خریدار است در ثمن و در غیر بیع همینطور که چنانکه قبلا عرض کردیم که خیار عیب در کل معاملات میاد چه موجب باشد، چه قابل باشد، بیع باشد، اجاره باشد، هر چی می­خواد باشد در کل معاملات این تصرف رد رو ابطال می­کند. کدوم تصرف؟ اونی که دلیل بر رضاست طبعا، رضای کامل و روی سفاهت و روی جهالت نباشه این معلومه.

ایشون میگد که و تصرف یبطل ردّ المعیب ما نوشتیم الدال علی الرضا نه هر تصرفی. یبطل ردّ المعیب الّا در دو مورد الّا فی الوضع فی الحامل فیردها مع نصف عشرین القیمه. یک کنیزی را خرید کسی و نمی­دونست حامله است حالا به هر میزانی یا روی جهالت یا روی شرارت یا روی هرچی و با این حامل وضع انجام داد بعد معلوم می­شود حامله نمی­دونست حامله. در اینجا خب این حامل قابل فروش که نیستش که ام ولد هست در حقیقت، اینو می­تونه برگردونه. فیردها مع نصف عشرین القیمه یک بیستم قیمت رو باید بده برای اینکه این عمل رو انجام داده. ما در یک بیستم بحث داریم باید حساب بشه آیا قیمت عمل جنسی با این امه چقدر است؟ اگه همیشه پهلوش باشد چقدر است؟ اگر یه مرتبه دو مرتبه سه مرتبه چند مرتبه انجام داده است این چقدره؟ این باید حساب بشه پس نصف عشرین قیمه ولو در روایت است ولی این به حساب معدل جریان است که اوایل امره و اما اگر یه مدتی چنین شد، مدتی ولو عرض می­شود که عمدا، ولو عصیانا ولو چه که این مال خودشم نیست بعدا باید که طبعا هر چه بیشتر نزد او باشه، هر چه بیشتر استفاده جنسی کند این بیشتر باید که بپردازه. پس نصف عشرین قیمه اگر در روایت است به حساب وضع عادیه اولی خواهد بود.

ما اینجا نوشتیم بل هو کسابقه حین یدل علی رضاه دعا دون خیار. با اولی چه فرق میکنه؟ و ان لم یدل الّا علی رضا بمضی المعامله بالأرش فله الأرش. این استثناء موارد دیگر نیست چرا؟ برای اینکه اگر با این زن این عمل جنسی انجام شد در این صورت معیب است دیگه، وقتی معیب است تصرفم کرده ولی خب مخصوصا نمی­تونه اینو نگه داره در اینجا خب باید برگردونه. بعضی موارد است که نخیر باید برگردونه نیست در این زن تصرف کرده این بعد دومشه، بعد اول این بود که حامله بود نمی­تونست. بعد دوم این است که نخیر حامله نبود ولکن با این جمع شد حامله هم شد حالا که حامله شد این فهمید که معیبه خب در اینجا چطور؟ می­گوید در اینجا یبطل ردّ المعیب الّا فی الوضع فی الحامل نمی­توند برگردونه فیردها مع نصف عشرین قیمه چرا؟ برای اینکه ام ولد شد از این طرف دوم. این مباحث رو ما تفصیل نمیدیم برای اینکه قضیه عرض می­شود که امه و عبید و اماء گذشته.

والحلب فی الشاتل … فیردها مع قیمه اللبن ان تعذر المثل. بعضی امور مثلی است و بعضی قیمی است. اگر یک گوسفندی را، گاوی را، بزی را خرید و خب طبعا شیر می­دوشه. بعد از مدتی یه روز دو روز چند روز که این شیر دوشید فهمید معیبه خب می­تونه برگردونه ولیکن پول اون شیرها رو یا مثل اون شیرها رو یا خودشو باید برگردونه.

سوال: خب این دوشیدن شیر مگه دلیل بر رضا نیست؟ میگیم نخیر چون این چه راضی باشد چه نباشد چه خیار چه نه بالاخره شیر حیوان رو باید دوشید. دوشیدن شیر حیوان شیرده دلیل بر رضای کامل نیست. اون تصرفی دلیل بر رضای کامل است که عادی نباشد میشه تصرف کنیم میشه نه. اما حیوانی که یا سواری باید بده یا شیر یا چه این­ها دلیل بر رضای کامل نیست.

و لودّع البائع التبری من العیوب و لا بیّنه فالقول قول المشتری مع یمینه. ما اینجا اعتراض داریم یمین لازم نیست. اگر بایع جنسی رو فروخت به مشتری و بعدا مشتری گفت این عیب رو داره بایع ادعا کرد که من تبری کردم از عیوب. من می­دونستم عیب داره تو هم می­دونستی ولکن من گفتم با عیب اینو می­فروشم و شما خیار نداری و شما قبول کردی. در اینجا حرف بایع درست است قبول کنیم یا حرف مشتری؟ … اصل تبری است یا عدم تبری؟ اصل عدم تبری بایع و عدم اسقاط خیار عیب است از مشتری. پس مقتضای اصل این است که ما حرف مشتری رو قبول کنیم نه بایع. ایشون میگد مع یمینه، میگیم یمین برای چی؟ اگر که اصل مقتضای اصل شرعی این است که حق با مشتری است چون ثابت نیست که بایع تبری کرده است ثم ثابت نیست که مشتری تبری رو قبول کرده اگرم تبری کرده، در این صورت شما می­خواید دیگه با یمین چیو نفی کنی؟ تبری نفی شده است تبری نفی شده سلب مسئول غلط است در اینجا.

(استاد … یه قاعده­ایه که ما … جاری می­کنیم ولی باید یه چیزی ازش بخوایم تا به ما ثابت بشه…) ضمیمه نمی­خوایم. اگر من به شما بدهکارم بدهکارم درسته؟ ادعا می­کنم دادم شما میگید ندادی، دلیلم برای اینکه من دادم نیست قاعده چیه؟ باید بدم دیگه. مگر اینکه من شاهد بیارم ثابت کنم که دادم اما اینکه شما اینکه شما پول رو نگرفته­اید دلیل نمی­خواد چون گرفتن دلیل می­خواد نه نگرفتن. گرفتن شما دلیل می­خواد نه نگرفتن. اگر من اثبات کنم که دادم شما گرفتید بسم الله این ادعا شما رفت کنار اما اگر من ادعا کنم دادم و شما انکار کنید منم دلیل ندارم برای اینکه دادم قاعده چیه؟ (اگه یه جایی بود که نه شاهد هیچی نداره… نداده بود و دلیلم نداره که) آخه ما در اثبات داریم بحث می­کنیم نه در ثبوت، در مرحله اثبات یعنی چیزی که اثبات لازم داشته باشه. آیا اینکه بایع تبری نکرده تبری کرده است و مشتری تبری از اینور قبول کرده است اثبات می­خواد یا نه؟ یه ثبوت داریم یه اثبات. این ادعای ثبوت داره اثبات با شاهدین باید باشه. اثبات نشد اثبات که نشد ثبوت هرچه هست. بنابراین شخص مشتری که می­گوید من این جنس را خریدم نمی­دونستم عیب داره و تبری از عیوبم تو نکردی منم قبول نکردم، نه­های مشتری قبول است چون موافق اصل همینه. اصل این است که نه، آره دلیل می­خواد اگرم بخواد تبری عرض می­شود که تبری بایع و قبول تبری مشتری این اثبات لازم دارد که اثبات در کار نیست.

(سوال) اون در صورته بله اون در صورتیه که اصلی با طرفی نباشه، یمین اینجاست.

و لودّع البائع التبری من العیوب و لا بیّنه فالقول قول المشتری مع یمینه. ما میگیم و فی الجاجه الی یمینه نظر حیث التبری بحاجه الی اثبات و لیس و لیس ثم ظاهر المسلم عدم قبوله ببینید هم ما به اصل تمسک می­کنیم که ایشون فرمودند و هم به ظاهر تمسک. ظاهر مسلم این است که شخص مسلمان عاقل غیر سفی جنسی را که معیوب است بایع تبری کنه مشتری قبول کنه؟ ظاهره که نه. ظاهر مسلم این است که کلاه سرش بره یا نه؟ نه. ظاهر مسلم کار سفیهانه بکنه یا نه؟ نه. پس حتی اگر اون اصلم نداشتیم، اگر اون اصلم که علامه تمسک می­کنند نداشتیم و یمینم در کار نبود نه اصل در کاره نه یمین ولکن ظاهر حال مسلمان این است که جنس را معیبا بخرد؟ نه مگر اینکه مجبور باشد.

اگر مجبور بشد تبری یعنی چه؟ درست توجه کنید آقایون. اینجا چند حاله. این بایع که می­فروشد یا بایع می­داند معیب است یا نه، اگر نداند تبری یعنی چه؟ مشتری یا می­داند معیب است یا نه، اگر نداند باز تبری یعنی چه؟ پس تبری از عیب اونجایی است که بایع می­داند و مشتری هم می­داند. بایع می­داند می­گوید من از عیوبش تبری کردم یا عیوب قطعیه یا عیوب احتمالی. مشتری هم یا قطعا یا احتمالا می­گوید من قبول کردن و ساقط شد خیار عیب. بعدا بایع مشتری ادعا کرد که خب این عیب دارد و این عیب داره. من حالا فهمیدم عیب داره حالا متوجه شدم عیب داره. اگه بایع بگد از اول می­دانستی عیب داره و من تبری از عیوب کردم و تو قبول کردی این مخالف چند جهت است. یکیش که نفهمید چون ظاهر حال مسلم، ظاهر حال مسلم بلکه حتمیت حال مسلم این است که جنسی را که معیب است یا احتمال عقلایی عیب دارد تبری از عیوب را قبول نمی­کند زیرا اگر قبول کند سفاهت است. پس این اصل اصیل­تر است از اون اصلی که ایشون می­فرماید اصل ظاهر (ولی در مقابل اینم هست که جنس معیوب رو به قیمت کمتری می­فروشه که این ….به این خاطره من کم می­فروشم) نه کمم نفروخته آخه بحث سر این است که کمم نفروخته. این عیب رو داره و اگرم عیب نداشت قیمت همین بود بحث سر اینه اصلا. بحث سر این است که عیب تغییر قیمت داده قیمت رو کم کرده و الّا أرش معنیش چیه؟

ثم ظاهر حال المسلم ظاهر المسلم عدم قبوله لذلک التبری الذی فیه غبن بذلک تجحید (چرا مسلم؟ هر انسانی) به قول شما هر انسانی اینطوره ولی خب ممکن است انسان دیگر سفاهت کند و سفاهت غیر اونا بله هر انسانی قاعدش این است که کلاه سرش نره ولکن مسلم اضافه داره. مسلم اضافه بر حالت انسانیت که سرش کلاه نره حالت ایمانی هم می­گوید که وَلَا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِيَامًا. ممکن است غیرمسلم سفاهت بکنه و بدم ندونه ولی مسلم اگر سفاهت کنه این سفاهت حرامه اصلا. پس این ظهور در اینجا اقوی میشه در حال مسلم ظهور اقوی میشه. اونطور که می­فرمایید درسته ولیکن اینجا ظهور اقوی میشه.

و لودّع المشتری تقدم العیب علی العقد. مشتری میگه عیب هست ببین بر عقد هم تقدم دارد. اینجا میگد فالقول قول البائع مع یمینه. ببینید این تقدم علی العقد رو مشتری نمی­تونه حرف بزنه. از عقد به این طرف می­تونه حرف بزنه. از عقد به این طرف می­تواند مشتری بگد در حین عقد، بعد العقد این عیب ظاهر شد بنابراین من خیار دارم. اما بگد که قبل از اینکه به من فروشه به من فروخته عیب داره به چه حساب تو این حرف رو میزنی؟ این در حیطه تصرف تو نیست مورد معامله تو نیست. چیزی که مورد، مثل اینکه فرض کنید که یکی هست بیاد بگد در خانه شما فلان فرش سوراخ داره باید قبول کرد؟ مال شما نیست. حالا این مبیعی که بعدا معلوم شد عیب داره من حین العقد یا بعد العقد عیب داره اگر مشتری ادعا کند که بابا این عیب از قبل بوده است حدث عندی نیست چون فرق است بین این دو تا. اگر بگه از قبل بوده است خب خیار دارد مشتری و اما اگر حدث عند المشتری باشد و تضمین صحت بعد العقد عند المشتری هم نباشد در اینجا چیه؟ در اینجا مشتری خیار ندارد. پس چرا ادعا می­کند مشتری که این عیب قبل العقد بوده برای اینکه جلوگیری بشد از این سقوط خیار به عیبی که بعدا حاصل میشه.

اینجا باید عبارت علامه را عوض کرد و لودّع المشتری کون العیب قبل العقد او ممض العقد اینجا رو باید بگیم برای … قدیم اینو باید گفتش که. برای اینکه این ادعا رو برای چی می­کنه؟ برای اینکه اگر این عیب بعد العقد عند المشتری حاصل شده باشد جزو اون دو احتمال است که یا این عیوب بعدی هم تبری شده یا عیوب بعدی اصلا بهش کاری نداره. پس اینجا باید گفتش که لودّع المشتری تقدم العیب لا علی العقد علی العقد او زمان العقد. در زمان عقد عیب داشته یا قبل العقد منتها اگر بگد قبل العقد عیب داشته هیچ گوش به حرف مشتری نمی­تونیم بدیم چون مال اون بوده. اما عند العقد عیب داشته باشه شاید و اما می­تونیم به قولش، به حرفش گوش بدیم برای اینکه این داره معامله میشه و معامله داره حاصل میشه و در حیطه تصرف اوست.

فالقول قول البائع مع یمینه. بایع می­گوید که نخیر عیب نداشته مال قبل العقد. ولیکن آیا در زمان عقد هم می­توند یمین بکند عیب نداشته؟ نه اینجا گیر می­کنه. برای اینکه اونی که در حیطه تصرف مشتری است یا در حال تصرف مشتری است اختیار ندارد بایع که سلب ایجاب کند. اونی رو می­تواند سلب ایجاب کند که مربوط به قبل العقده.

حیث ظاهر من المشتری انه لا یقبل السلع علی عیبه. در حین عقد ظاهر آن است که بائع قبول نمی­کند. (ظاهر در صورتیه که عیب صادق باشد) بله؟ (اما اگر مستور باشد اینطور نیست) آخه اگر مستور باشد که اسقاط که معنی نداره که یا اینکه تبری معنی ندارد که (نه… مستور بوده بعد العقد ظاهر شد) خب (بعد العقد ظاهر شد مشتری ادعا کرد قبل العقد یا حین العقد این بوده…) چه فرق می­کنه؟ چه قبل العقد بوده چه حین العقد چه حالا منتها بوده و حالا ظاهر شده یا نبوده حالا عیب پیدا کرده. اگر نبوده و حالام عیب پیدا کرده اگر جزو خصوصیاتی است که در بیع شده خب اختیار دارد دیگه. این بعد دومشه.

اللهم الّا اذا الدعا عدم علمه بالعیب ثم علم حیث الظاهر اذا التقبله السلع علی جهله بالعیب.

 بحث در نقد و نسیه است و اینجا سه بحث ما داریم. این که به سرعت گذشتیم چون مطالبشو نوعا قبلا عرض کردیم که محاور مطالب گفته شد.

خب بیع یا هر معامله دیگر که ما قبلا هم عرض کردیم که در اجاره هست در نکاح هست در مزارعه هست در مضاربه هست در همه اینا هست. حالا ما بیع رو می­گیریم. عرض می­شود که در بیع یا ثمن و مثمن هر دو نسیه­اند یا هر دو نقدند یا احدهما نقد است و دیگری نسیه است که اینو ما می­دونیم. اگر هر دو نقد باشند با شرایط که خب معلوم است که درسته و اگر احدهما نسیه باشه اگر ثمن نسیه باشد نسیه است، اگر مثمن نسیه باشد سلفه، اگر ثمن و مثمن هر دو نسیه باشد کالی به کالی است. در همه اینا بحثه.

حالا در اونجایی که آقایون قبول دارند صحیحه اگر ثمن نقد باشد و مثمن معلوم، اگر ثمن نقد باشد و مثمن نسیه سلف، اگر ثمن نسیه باشد مثمن نقد نسیه. آیا در اینجاها تعیین اجل شرط است یا نه؟ آقایون بعضیا رو می­گویند شرط است بعضیا رو می­گویند شرط نیست و حال اینکه دلیل بر اشتراطش آیه دین است در سوره مبارکه بقره «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَدَايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ» این تَدَايَنْ چیه؟ یه مرتبه هست من پول رو به شما قرض میدم ابتداعا ضمن چیزی نیستا. پولی را، جنسی را به شما قرض می­دهم پولی را که بعدا به من بدید این تَدَايَنْتُمْ بِدَيْنٍ هست یا نه؟ خب بله، این إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى باید اجل معین شه. اگر اجل معین نشه غرریه معامله غرریست. چه بیع باشد باید اجل داشته باشد چه دین باشد چرا؟ برای اینکه بنده صد هزار تومن الان دارم این صد هزار تومن رو سر شش ماه لازم دارم خب اگر من به شما قرض بدم اجل معین نکنم سرم کلاه رفته یا نه؟ وقتی معین نکنم شما هر وقت خواستید میدید دیگه. اگرم داشتی سر شش ماه و ندادی مطلبی نیست پس سر خودم من کلاه گذاشتم. این معامله غرر است نسبت به خودم و ضرر است نسبت به خودم. در معامله­ای که غرر است و ضرر است و جهالت است این فرق نمی­کند چه بیع باشد که مقابل دارد و چه قرض باشد که مقابل ندارد و ثواب است و رحمت و این حرفا این فرق نداره. پس هم به حساب نص آیه، آیه دین و هم به حساب قاعده و ضابطه عامه که در معامله انسان باید که بداند چه می­کند کلاه سر خودش نگذارد کما اینکه کلاه سر دیگری هم نذاره. پس در دین اینجوره.

حالا در نسیه بنده جنسی را به شما می­فروشم به مبلغ هزار تومن. هزار تومن رو بعد باید به من بدید بعد رو معین نمی­کنم. باز اینجا تَدَايَنْتُمْ بِدَيْنٍ هست یا نه؟ منتها یک دین ابتداعیست، یک دین بر محور معامله. آیا تَدَايَنْتُمْ بِدَيْنٍ فقط دین ابتداعی رو می­گیره؟ نه، دین بر محور معامله رو هم می­گیره. چه در معامله­ای من طلب­کار شدم شما مطلوب چه نه عرض می­شود که این ابتداعا شد. آقایون حساب کردند که این إِذَا تَدَايَنْتُمْ بِدَيْنٍ فقط در مورد عرض می­شود که قرض ابتداعیست اما اگر مشتری بدهکار شد پول را که نسیه و اگر بایع بدهکار شد متاع را که سلف، در هر دو مشتری که بدهکار پول شد مدیون پول است، بایع که بدهکار جنس شد مدیون جنسه.

 پس ما سه بعد مدیونیت داریم و این سه بعد دارای دو مرحله است. یک مرحله عبارت است از بدهکار شدن و طلبکار شدن ابتداعی یک، این إِذَا تَدَايَنْتُمْ بِدَيْنٍ شاملشه. دو: بدهکار شدن مشتری بعد بدهکار شدن بایع. چه بایع بدهکار باشد چه مشتری بدهکار باشد که یکیش نسیه است یکیش سلفه باید عمل پرداخت بدهی معین شه. اگر عمل و وقت و سررسید پرداختی بدهی معین نباشد همون اشکالی که در دین اولی هست خواهد بود. بنابراین در هر سه مورد إِذَا تَدَايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ این یک مرحله.

(خودش … یعنی باید اجل مسمی باشد که) باید باشه دیگه. اصلا آیه اینو ثابت گرفته (خود شخص می­تونه خب مالشو همینطوری به دیگران بده) بخشیدن چیز دیگست ما در غبن داریم بحث می­کنیم. (الان دین میده منتها این اجلشو یعنی فوقش اینه که شما می­فرمایید یه خورده متضرر میشه نسبت به تعیین. خب از همون اول می­خواست خودش این نفع …) اون یه بحثه اون یه بحثه (دین میده­ها دینه) می­فهمم (حالا دلش می­خواد که خب هر موقعه که دلش می­خواد) آخه هر دلخواهی که درست نیستش که (چرا چرا اشکال داره؟) دلخواه باید طبق میزان شرعی باشه ببینید (اینم میزان شرعیه) نه میزان شرعی نیست (… مومن برادر مومنش می­خواد) خب در بیع (در بیع باشه) ببین آقا در بیع بنده جنسی را می­فروشم و این جنسی که می­فروشم به نصف قیمت می­فروشم به کسی که محتاج نیست این بیع چطوره به نظر شما؟ باطله بیع سفهی است. این دلش می­خواد ولی بیخوده دیگه. اینجوری نیست که انسان هرچیزی دلش می­خواد درست باشه. دلش بخواد و شرع امضا کنه، سفاهت نباشد، جهالت نباشد، ضرر زدن نباشد، ضرر خوردن نباشد اینا نباشه. اگر می­خواید نقض کنید در باب هبه، هبه اصلا از بیخ بخشیده این برگشت نداره. در باب هبه این مطلب رو، این مال رو بخشید تا آخر. این دیگه غرر و مرر در کار نیست چون اصل مطلب رفت کنار ولکن در مالی که من لازم دارم لازم دارم سر شش ماه می­خوام خونه بخرم اگه این مال نباشه من بی­خونه خواهم موند. در اینجا مال رو به شما قرض دادم و وقت معین نکنم. (این موارد خاصه دیگه) ما موارد خاص رو عرض می­کنیم (هبه هم اونجایی که به اصطلاح طرف واقعا احتیاج نداره شاید بگیم اونجا هم درست نیست) از قضا همینطورم هست بله همینطوره بله، همینطوره بله (پس بحث رو می­بریم جایی که به طور معموله یعنی هم طرف) پس کلی نمیشه گفت پس کلی نمیشه گفت (کلی نمیشه اره قالب اینه که طرف مثلا) قالبم نمیشه گفت، برای اینکه هر موردی که غرر است ولو یک مورد در هزار مورد باشه باطل است. غرر است، جهالت است، ضرر است، اضرار است باطله. پس کلی نمیشه گفت. نمیشه گفت کلا اگر انسان جنسی را نسیتا فروخت و اون پول رو ثمن رو معین نکند کی؟ کلا درسته نخیر. کلا باید بگیم باطل الّا، کلا باطل است الّا. خب الّاهاش کمه. مثلا اگر برای من شش ماه و هفت ماه و پنج ماه فرق ندارد میگم که آقا شما این پول رو سر شیش ماه یا هفت ماه یا پنج ماه، برای من سه ماه فرق نداره اینجا عقلایی میشه جور باشه اما اگر عمل اصلا معین نشد بحث سر اینه دیگه، اصلا، یک ماه، یک روز، صد روز، دو سال، آخر عمر که باید به ارث برسه مثلا و بعد ورثه بیان به من بدن (طبق فَنَظِرَةٌ إِلى‌ مَيْسَرَةٍ میگه که هر وقت تونستی بیا برگردون) اون مطلب دیگریه اون بعد دومه (اون بعده) بله اون بعده (کلا در هبه هم…) اون بعده یعنی اگر بنده به شما بدهی داشتم سر یک ماه سر یک ماه نداشتم بدم اینجا فَنَظِرَةٌ میاد نَظِرَةٌ در بعد اول نمیاد که نَظِرَةٌ بعد دوم معامله است ما در بعد اول (…سر ماه نمی­تونه بده) چی؟ (… معلوم نیست کی بتونه بده) کی می­توند بده؟ (معلوم نیست) پس اصلا نمی­تونه نسیه بده (استاد در هبه هم باید مبلغ مشخص باشه که چقدر هبه میکنه نمی­تونه که یه مبلغ بذاره هبه کردن) می­دونم می­دونم ما که اونو بحث نداریم که (…) بله اونو که بحث نداریم قبول داریم. هم ماده این باید معین بشه هم مدت، هم ماده مطلب و هم مدتش که اگر غرری در کار بود.

حالا البته در باب هبه ما خواهیم اومد اینو، در باب معامله هم خواهیم آمد چون اینجا هر چهار معامله مورد بحثه دیگه. مثلا یکیش که پریروز صحبت شد معامله کالی به کالی است. در معامله کالی به کالی یک اشکال است که آقایون قبول دارند و یک اشکال است که ما می­کنیم آقایون قبول ندارند. اون اشکالی که آقایون قبول دارند این است که در معامله کالی به کالی اگر زمان معین نشود نه زمان مبیع و نه زمان ثمن قطعا باطله. اینو آقایون قبول دارند ما هم قبول داریم.

دومی اینکه اگر در معامله کالی به کالی زمان معین زمان معین شد، زمان که من این کتاب رو به شما یک ماه بعد میدم پول رو هم یک ماه بعد می­گیرم ولی کتاب حالا دست من و پولم دست شما، اینجا کالی به کالی هست یا نه؟ اینجا رو آقایون می­فرمایند باطل است چون کالی به کالیه. آقایون دلیلی هیچ ندارند و این مشمول أَوفوا بِالعُقود است و چه اشکال دارد؟ این نه غرر است، نه ضرر است، نه جهالت است، نه چه است و هیچ دلیلی از کتاب و سنت بر بطلان این معامله ندارند فقط حرفی که می­تونند بزنن جهالته در اینجا جهالت نیست. در صورتی که تحویل مثمن زمانش معین بشه و نوعش معلوم و تحویل ثمن هم زمانش معین و نوعش معلوم چه اشکال دارد؟ چه می­خواد این معامله از حالا بشه چه بعد که بعدش رو قبلا عرض کردم میگیم که از حالا می­فروشم به شما این کتاب را به پونصد تومن ولی تحقق معامله از یک ماه دیگه مثل اجاره، خود معامله حالا ولی تحقق انتقال از بعد. یه مرتبه نخیر از حالا می­فروشم تحقق ملکیت و تبادل بگد از حالاست ولکن تحویل هم ثمن یک ماه بعده هم مثمن این چه اشکال دارد؟ … اول این است که نخیر از حالا می­فروشم تبادل ملکیت از حالاست این کتاب مال شما می­شود و اون ثمن هم مال من می­شود ولکن تحویل و تحول از ماه دیگر این چه اشکال؟ در هر دو صورت کالی به کالی است. یک کالی به کالی عقدی است یک کالی به کالی تحولی است. چه کالی به کالی خود عقد باشد که بعدا انتقاله چه کالی به کالی نخیر هم ملکیت و هم عقد. بنده الان می­فروشم و ملکیت مثمن مال طرف و ثمنم مال طرف دوم. در هر دو صورت وقتی که با أَوفوا بِالعُقود مناسبت دارد و غرر در کار نیست، سفاهت در کار نیست، جهالت در کار نیست این چه اشکال داره؟ این مال کالی به کالی است که قبلا عرض کرده بودم.

اما راجع به معاملات دیگر مثلا فرض کنید، که از فروعی است که بعدا میاد و الان خیلی مورد بحثه. اگر من جنسی رو بگم آقا این کتاب نقدا پونصد تومن اما یک ماهه پونصد و ده تومن. شما هر کدومو اختیار کردید این درست نیست مخصوصا اگر یک ماهه اختیار کردید چرا؟ برای اینکه این ده تومن در مقابل چیه؟ مدته. حالا ببینید دو جوره. یه جور اینطور که عرض کردم یه جور نه. اینی که اینطور عرض کردم آقایون نوعا قبول دارند که این معامله باطله مخصوصا در بعد نسیه که این مقدار زیادی ثمن در مقابل مدت قرار گرفته.

اما در بعد دیگرش که آقایون میگن صحیحه. من یه آدمی هستم که اگر کتاب رو این کتاب رو کسی از من بخره نقد پونصد تومن میدم، یکساله بخره میگم ششصد تومن خب گرچه این دو تا معامله مربوط به هم نیست یکی میاد پونصد تومن میده نقد می­خره یکی میاد میگه من یه ماه دیگه ششصد تومن میدم میگیم آقای فروشنده صد تومن اضافه برای چی از این آقا گرفتی؟ این آقا با ما فرق داره؟ نه. حساب کنید چه حسابه؟ این صد تومن اضافه مال مدت است یا نه؟ صد تومن اضافه مال مدت مگه ربا نیست؟ ولو نگید شما، ولو دارید معامله می­کنید. شرع که کلاه­گذاری که نیست. مثل کسانی که میگن که ما صد هزار تومن با یه قوطی کبریت به طرف میدیم شش ماهه به صد و بیست هزار تومن خب این دوتا اشکال داره. یه اشکال این است که این بیع است یا قرض است؟ اگر بیع است کدوم دیوانه­ای کدوم عاقلی و حتی دیوانه­ای میاد یه قوطی کبریت یه تومنی رو به بیست هزار تومن بخره قبول کنه؟ سفاهته اصلا اگر بیع است. اگر قرض است که بدتر، یعنی در مقابل این شش ماه بیست هزار تومن پول قرار گرفته منهای یه تومن. یعنی یه تومنش مال کبریت بقیش که عرض می­شود که صد و نوزده هزار تومن و نهصد و نود و نه تومن است این مال.

 اصولا در هر معامله­ای از معاملات اگر پولی در مقابل مدتی قرار بگیرد چه قرار بگذارند و چه قرار نگذارند این به طور کلی باطله. ما در این بحث داریم میفتیم و بحثا بسیار بحثای مهم خواهد بود چون اختلافات در اینجا زیاد نیست اختلافات طرفینیه یعنی طرفی هست که کلاه شرعی و چه و این حرفا که مثلا اشکال نداره ولیکن طرف دیگر سفت می­چسبه میگه که اصولا اگر که یک قرش در مقابل یک دقیقه و یک ثانیه قرار بگیرد این معامله ربوی و باطله برای اینکه بطلان معامله ربوی حساب کلاه نیست بلکه حساب یک واقعیت اقتصادیه خارجی است.

اللهم الشرح صدورنا بالنور العلم و الایمان و معارف القرآن العظیم و وفقنا بما تحبوا و ترضا و جنبنا ان ما لا تحبوا و لا ترضا. و السلام علیکم ٱللَّهُم صل علی محمَّد و آل محمَّد