بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و علی آله الطاهرین
اللهم صل علی محمد و آل محمد
أعوذَ بالله مِنَ الشَیطانِ الّرَجیم
﴿إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ﴾ [التوبة: 60] این چهار مصداق ابنُ السَبیلْ در اینجا ذکر شده بعد فی سبیلِ الله و ابنُ السبیل، در مراحل بعدی یاد شده است. راجع به عاملینَ عَلَیْها سوالاتی هست. ازجمله سوالات اینکه اگر کسی عامل گرفتن صدقات هست چه زکات چه خمس، اگر این آدم فقیر نباشد، فقیر باشد که ذو عنوانینه، اگر فقیر نباشد و مال زکات، کافی نباشد از برای فقرا و مساکین و عاملین علیها، آیا از ضرورت زندگی فقرا و مساکین کم میگذاریم و به عاملین علیها می دهیم که اینها فقیر نیستند؟ سوالی است دیگه. عاملین علیها طبق قاعده، عمل مُسلم محترم است، کسانی که زکات را جمع میکنند و وقتی مصرف میکنند و کاری میکنند، به این ها باید مزدی داده بشه. منتها مزد رو از خود زکات، از خود صدقات باید داد، جای دیگه نیستش که. ولکن این سوال هست که در دوران امر بین فقراء و مساکین در پرداختن ضرورت زندگیشون، ضرورت، اضافه رو عرض نمیکنم، حالا فقرا رو میزان میگیریم، مساکین که مقداری دارند، اگر مال زکوی در جایی بود که از برای رفع ضرورت زندگی فقیر کافی بود، اما اگر بخوایم به دسته دوم هم که و العَاملینَ علیْهاست بدهیم، ایفاء حاجت ضروری زندگی فقیر را نکرده ایم. اینجا چه کنیم؟ فقیر هم نیست، عاملِ علیَها، اگر فقیر باشد که مشمول فقرا هست. اینجا دو جواب داریم. جواب اول بِه وَجهٍ خاصّ، این ترتیبی که خداوند مقرّر فرموده است، روی حسابه. اول فقراست، بعد مساکینه، بعد عاملینه، بعد مؤلّفه است، بعد چه است، بعد چه است. این اولاً. بنابراین مادامی که این مرحله اولی ایفاء نشده است و ضرورتش انجام نشده است، نوبت به مرحله ثانیه نمیرسه. کما اینکه، مادامی که فقیر هست که حتی امروز هم غذا ندارد و حاجت ضروریش رو ندارد، به غارمین نمیرسد، به فی الرّقاب نمیرسد، به فی سبیل الله حج نمیرسد، به ابنُ السبیل چه نمیرسد. این ضرورت مقدّم است و در دوران أمر مقدّمه. این یک. ثانیاً ما نمونه داریم در اسلام، در احکام اسلامیّه ما نمونه داریم که اگر کسی کاری را واجب است انجام بدهد، از برای کسی، احیاناً واجب است که مزد نگیرد. حالا اینجا، اگر چنانچه ضرورت نباشد، مزد رو بهش میدیم و العاملینَ علیها بهشون سهمی از زکات میدیم. ولی مواردی هست که مقدّم بر اینجاست. واجب است که به او مزد ندهیم، حتی صنّار هم به او ندهیم. در آیه نساء﴿وَابْتَلُوا الْيَتَامَى حَتَّى إِذَا بَلَغُوا النِّكَاحَ … وَمَنْ كَانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَمَنْ كَانَ فَقِيرًا فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ﴾ [النساء: 6] که این آیه رو، این جملش رو من یادم رفت، حالا عرض میکنم.
ببینید، وَمَنْ كَانَ غَنِيًّا، اون کسی که باید یتیم را آزمایش کند و نسبت به مال او و نسبت به وضع زندگی او، به جای پدر او باید مراعات کند و سعی و جدیّت کند، این دوجوره. اگر غنّی است، واجبُ الاستعفاف است و اگر فقیر است فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ. در اینجا یک جمله ای صاحب جواهر دارد که انسان باید واقعا تعجب کند و از تعجب واقعا آدم همه جوره شاخ میشه. نظرم هست در بحثی که با آقای خوئی داشتیم، در جلسه استفتاء، نوه صاحب جواهر هم اونجا بود که طرفداری از صاحب جواهر میکرد، من گفتم خبف بر خلاف آنچه آقایون فتوا می دهید، کسی که غنی است، واجب است استعفاف کند و واجب است که هیچ صنّار حقّ ولایت از مال یتیم نگیره. آقای خوئی فرمودند که صاحب جواهر می فرماید که این فَلْيَسْتَعْفِفْ معارضه ای است بین هیئت و ماده اش. جواهر رو آوردند، همینطور هم بود. هیئتش امر است، ولکن ماده اش، ظهور دارد در عدم وجوب. نوه صاحب جواهر هم که الان زندان است یا کشتنش بیچاره رو، اونجا بود، اون هم طرفداری میکرد. من گفتم اجازه بدید من یک جمله ای عرض کنم. اولاً، بین ماده و هیئت تعارض معنا نداردکه. ماده معنا نداره. زرد، زرد توش واجب است، حرام است، مستحب است، مکروه است، مباح است، نداریم اصلاً. اصلاً ماده امر و نهی ندارد. ماده وجوب و استحباب و کراهت و این ها ندارد اصلاً. پس تعارض بین ماده و هیئت در اینجا معنا ندارد که فَلْيَسْتَعْفِفْ این امر است به استعفاف، اما عفاف واجب نیست. ثانیاً، ما اشکال لغوی به صاحب جواهر داریم. صاحب جواهر عفو و عف را اشتباه کرده با هم. آقا عف یا عفوُ، عفایعفوا، ایشون یادش رفته. فَلْيَسْتَعْفِوا که نفرمود. اگر فرموده بود، وَمَنْ كَانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِوا تازه حرف داشتیم. عفو، مثلا شما میگید ظهور دارد در اینکه خوب است. اما خب، هیئت وجوبه و بعضی وقتها عفو واجب است، بعضی وقتها هم حرام است، بعضی وقتها راجح است، بعضی وقتها مرجوحه. پس اولاّ، ثانیاً، ثالثاً، همش اشکاله این حرف. حالا صاحب جواهر هم فرمودن، فرمودن. ﴿وَمَنْ كَانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ﴾ [النساء: 6]، عف، یعنی خودداری. عف الفرج یعنی چه؟ فرج را بازداری کنید، این ماده مثلاً دارد، در وجوب ندارد؟ اگر عفو هم بود که بود، صاحب جواهر خیال می کرد، عفوه. وَمَنْ كَانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ یعنی فَلْيَسْتَعْفِوا. اگر عفو هم بود، ظهور در استحباب نداشت و اگر ظهور در استحباب داشت، ظهور در استحباب رو امر که وجوب است، از بین میبرد. ثانیاً فَلْيَسْتَعْفِفْ این امر است به عف که مُشَدّد فا است، یعنی خودداری. واجب است خودداری کنند. پس بر خلاف آقایون فقها، ما اینجا طبق این آیه فتوا می دهیم که اگر چنانچه شخصی که ولیّ یتیم است، این به جای پدر یتیمه و بالاتر. اگر پدر یتیم که بود و این یتیم نبود، اگر پدر برای فرزندش کاری بکند که بر او واجب نیست، یک مالی دارد، تجارت کنه، خب می توند مزد بگیره. اما وقتی پدر نبود، این ولی که جای پدر عرض می شود که کار انجام میده، بالاتر از او باید بشه. یعنی چه؟ یعنی دو جبران باید بکنه. یک، جبران نبود پدر را، در کارهایی که پدر نسبت به او داشت، جبران دوم، عاطفه ای که پدر نسبت به فرزند داشت، این عاطفه رو باید چیکار کنه؟ باید جبران کنه. یعنی بیشتر از پدر، پدری کنه. این پدر که نیست، پس بیشتر از اون مقداری که پدر نسبت به او عاطفه انجام داده باید عاطفه انجام بده. یکی از بیشترهاش همینه. و لذا در باب یتامی ما اینطور داریم ﴿وَلَا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾ [الأنعام: 152]. ما نسبت به هیچکس اینطور نداریم. اگر انسان، به مال کسی به وجه حسن معامله کند، خوبه؟ یا بده؟ حرامه؟ طوریکه نیست. ولی نسبت به یتیم به إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ. حتی ولی نمی تواند از مال یتیم قرض الحسنه بگیرد، نخیر. أحسن چی؟ این مالی را که او میخواهد قرض الحسنه بگیره، به کار بندازه و استفاده کنه. اما اگر یتیم نباشد، طوری نیست. شخصی که کبیر است و شخصی که یتیم نیست، خب قرض الحسنه بسیار خوبه. اینجا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنِ. وَلا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ.
حالا برگردیم. ببینید، وَمَنْ كَانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ، واجب است. کسی که غنی است، چه کار این یتیم رو انجام بدهد، چه نده، فقیر نیست، مسکین نیست، حرام است صنّار بگیره، این حقّ العمل نباید بگیره. پس مواردی داریم که خداوند به ملاحظات دیگری، حقّ العمل را تحریم کرده، نه واجب که نیست هیچ، رجحان هم که ندارد، مباح هم نیست، مکروه هم نیست، بلکه حق العمل را تحریم کرده است. وَمَنْ كَانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ. این مال این. وَ مَنْ کَانَ فقیراً، مسکیناً نفرمود، ببینید، مَنْ کَانَ مِسکیناً نفرمود. چرا؟ حساب داره، این رو یادم رفته بود اون روز عرض کنم، بین فقیر و مسکین. ببینید، اگر میفرمود وَمَنْ کَانَ مِسکیناً، مسکین کیه؟ مسکین هم دارد و هم ندارد. دارد، کمتر از اون مقدار که لازم است داشته باشه، داره، نون خالی داره، یک روز داره یک روز نداره، درسته؟ این کسی که مسکین است، اگر چنانچه ولّی یتیم شد و عهده دار ابتلا و امتحان یتیم شد، آیا این جایز است بخورد؟ جایز نیست بخورد؟ حرام است؟ حرام نیست؟ این بعد سومه. سه بعد داریم در اینجا. بعد اول، مَنْ كَانَ غَنِيًّا، حرام است که حقّ العمل بگیره. بعد دوم، مَنْ کَانَ فقیراً، واجب است بگیره. چرا؟ برای اینکه آدمی که فقیره، صنّار نداره، بره حمّالی کنه برای یتیم، صنّار هم نخوره، این حرام است نخوره. حرام است نخوره، یعنی واجب است بخوره. ﴿وَمَنْ كَانَ فَقِيرًا فَلْيَأْكُلْ﴾ [النساء: 6] بله واجبه. واجب است، نه اینکه جایزه. واجب است چون اگه نخورد که هیچی، هم کار یتیم میمونه، هم خودش فقیر میمونه. مواردی هست، دزدی واجبه اصلاً! اگر کسی، چیزی ندارد بخورد، میتواند یک مقدار نان را بدزدد که بخورد و نمیرد. خب، بعداً داشت بدهد، نداشت ندهد. وقتی که دزدی در حال اضطرار واجب است، کسی که فقیر است و فقیر کسی است که هیچی ندارد، این آدمی که هیچی ندارد، باید بهش چیز داد. تا چه رسد اگر ولایت نسبت به یتیمی، مال یتیمی و ابتلاء یتیمی، این پیدا کند، این فَلْيَأْكُلْ واجب است. اما اگر مسکین باشه، نه فَلْيَسْتَعْفِفِ، نه فَلْيَأْكُلِ. بله بین بینه. {صحبت حضار} یعنی این آدم مسکین، اگر چنانچه اصلاً از مال یتیم نخورد خب بهتره، ﴿وَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرًا﴾ [البقرة: 158] فهو خیر له. شکی نداره، قاعده کلّی است. اگر هم بخوره، نه حرام است و نه واجبه.
حالا، این آیه رو من نمونه آوردم بر این مطلب که برگردیم به بحث خودمون. وَالعَامِلینَ عَلَیْهَا، کسی که این میرود و راهی میرود و کاری میکند و صحبتی میکند و مقدماتی {11:52} انجام میدهد و صدقاتی رو میگیرد، این چطوره؟ این حق دارد، حق لازم هم دارد، ولکن در صورتی که نوبت به این برسه. اما اگر مقدّم بر او که فقرا هستند، باشند و اگر ما بخوایم هم به عامل بدیم، هم به فقیر، بابا این صد تومن گیر آورده، این فقیر صد تومن هم بهش بدیم تازه اداره نمیشه. ما این صد تومن رو بگیم، 50 تومن شما فقیر، 50 تومن شما عامل، میلیونر هم هستی، چیزی هم داری، ولی چون کار کردی. نخیر، اینجا صنّار به عامل نمیدیم. به عامل در صورتی میدیم که اضافه بر ضرورت فقیر و مسکین، در اینجا عرض می شود باشه. {صحبت حضار}
مگه در وجوب کفایی مزد نیست؟ در وجوب کفایی، مثلاً این کسب هایی که آقایون میکنند، این زراعت ها، این تجارت ها، وجوب کفایی دارد یا نه؟ پس هیچکس در کسب ها و تجارت هاش مزد نگیره. بله، بعضی از واجب های کفایی هست که معیشتی نیست. ما یک واجب کفایی معیشتی داریم، معیشتی رو باید بگیره، مگر منع بشه. یک واجب کفایی معیشتی نیست، امر به معروف، نهی از منکر، تعلیم معارف دین، اینها واجب کفایی است، اما معیشتی نیست. واجب کفایی است که مثل آب و هوا، این باید آزاد بشه برای کّل. اما واجب کفایی معیشتی که من برای اینکه خودم زندگی کنم و دیگران هم، واجب است تجارتی، زراعتی، حمالّی، عملگی باید بکنم، اینم از این قبیله دیگه. این کار یتیم رو دارد که اداره می کند، کار چیشه؟ این یک کاری است که مربوط به جهت دینی است، یعنی ﴿وَابْتَلُوا الْيَتَامَى حَتَّى إِذَا بَلَغُوا النِّكَاحَ﴾ [النساء: 6] امتحان کردن یتیم و تر و خشک کردنش که این یاد بگیرد چطور معامله کند، یک حکم شرعی است. اگر کسی بلد نیست یه حکم شرعی رو، باید بهش یاد داد. عملاً نمی داند، باید عملاً وادارش کرد، مخصوصاً در بالاترین قله عبارت است از یتیم که کسی که وضعش رو اداره کند، این عرض می شود که ندارد.
اینجا یک روزنه ای برای بعضی از کارهای آقایون باز می کنیم ما، سوال: آقای مرجع تقلید بزرگوار، فلان کس برای شما صد هزار تومن آورده، چرا مشت میکنی یهو بیست هزار تومن بهش میدی؟ این چه فرق دارد با اون طلبه ای که روی گلیم هم زندگی نمیکند؟ این سوال هست ها. یک مقداری اینجا جواب هست، اما جواب کلّی نیست، چطور؟ وَالعَامِلینَ عَلَیها، اعّم است از کسی که گیرنده زکات است یا گیرنده خمس. برای اینکه خمس اقوی هست دیگه. خب یک کسی میرود، سفر میکند، فلان جا، بحث میکند، صحبت میکند، وعظ میکند، آماده میکند، یک صد هزار تومن خمس میگیرد. خب این دو تا حق داره. اگر فقیر است که دو تا حق دارد، اگر فقیره خب یک حق دارد. اگر فقیر است به اندازه فقرش بهش بدید. اگر هم فقیر نیست به اندازه مزد عملش بهش بدین. منتها مزد عمل چجور؟ یک وقتهایی هست بخوان نصفش مال تو، اینکه نشد. هشت مورد خداوند مقرّر فرموده است. این هشت مورد که مقرّر کرده است، اینجوری نیست که از هول حلیم تو دیگ بیفتی، برای اینکه بعد بیشتر بیاره و شما به شاگرادت بیشتر بدی، اینطور. بنابراین یک روزنه ای در اینجا عرض می شود که هست. {صحبت حضار} ما عرض کردیم یک روزنه ای و این هم عرض کردم که نه تنها صد درصد برای اینها، یک روزنه ای برای کسی که اینکار رو احیاناً میکنه. اگر به شما یک پولی آوردند از باب صدقات و به اون شخص که خب زحمت کشیده، کار کرده، فقیر هم هست، دو بخش بدید، نه دو بخش معین، یعنی به دو عنوان بهش پول بدید، نمیشه به شما گفت چرا دادید؟ آقا اولاً فقیر است، ثانیاً من العَامِلینَ عَلَیْهَاستْ. تتمّه بحثی که در عاملینَ عَلیها داشتیم این بود که عامل عَلی أخْذِ الزَکَواتِ و الصَدَقاتْ، عادل لزومی نداره باشه. بعد این موند، اگه مسلمان نباشه چی؟ اگر عادل غیر مسلمان باشه؟ کما اینکه در باب وصیّت ما داریم. عرض می شود که ﴿أَوْ آخَرَانِ مِنْ غَيْرِكُمْ﴾ [المائدة: 106]، آخَرانِ مِنْ غِیْرِکُمْ در باب وصیّت، عادل از غیر مسلمانه، یعنی از نظر اقتصادی عادله، از نظر حرف زدن عادله، از نظر امانت عادله. کسی که از نظر امانت عادله و حتی احیاناً از نظر اقتصاد و امانت، عادل تر از مُلاّ یعقوبه، عادل تر از شیخ ابراهیمه مثلاً، عادل تر از یه شیعه اثنی عشریه. خب ما برای حفظ عرض می شود که صدقات، باید اون رو مقرّر کنیم. اینجور نیست که حتماً باید شیعه باشد، سنّی نباشد، مسلمان باشد، غیر مسلمان نباشد. نخیر، مَنات این است که وثوق. اما اگر وثوق، به شیعه وثوق داریم، به سنّی وثوق داریم، به یهودی هم همچنین به نصرانی، خب شیعه مقدّمه شکی ندارد. چون ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾ [الحجرات: 13]. اما این حرف که گفته میشه، به طور کلّی جلوی این مطلب گرفته بشه، اصلاً عاملینَ عَلیها نمی توانند این ها عرض می شود که غیر مسلمان باشند. ما این حرف رو نداریم، فقط وثوق است در اینجا.عرض می شود که تفسیر رو آقایون باز بفرمایید. {صحبت حضار} ما به عقایدشون چیکار داریم؟ آقا من یک پولی میدم به یک یهودی بیاره در خونه شما، مطمئناً هم میاره، حالا بدم یا ندم؟ میاره ها، عقیده این هرچی هست. عرق هم خورده مثلاً، صحبت سر اطمینانه. ببینید، این پول رو بر عقیده که نمیدن. ببینید، مال زکوی رو که باید جمع کرد و داد، هم در جمع کردن و هم در دادن، باید امانت باشه. اگر صد درصد امانت شد دیگه چی؟ {صحبت حضار} آقا اگر یک یهودی برای شما پینه دوزی کرد پول نمیدی؟ کار کرد. آقا یک یهودی پینه دوزی کرد، درست هم کرد، بهش مزد میدی یا نمیدی؟ ما هم از مال زکات که میگیم حق العماله میخوایم بدیم، این حق العماله حقی است که برای عملشه. اگر بهش برسه، اگه نرسد، هیچی بهش نمیدیم.
در اینجا دو مطلب است که ابوبکر و عمر گفته اند که این رو بعداً ما صحبت خواهیم کرد. در باب المؤلفه قُلوبُهُمْ. این عاملین علیها در اینجا تقریبا به جایی میرسد ثُمَّ صفحه 175 ثُمَّ العَامِلینَ عَلیْهَا لَهُمْ مِنَ الزَکاتْ حَقُّ العِمالَه وَ لَیْسَ حَقَّ الفَقرِ حتّی یحرم عَلَیْهِ مِنَ الزَکاتْ فَتَحْرُم عِمالَهُ هاشِمیِّینْ بِحُرمَهِ صَدَقَهَ عَلَیْهِمْ. خیلی ها اینطور گفتن. گفتن سیّد رو نمیتونیم ما مأمور مالیات زکات قرار بدیم. میگیم اولا، زکات فقط نیست، خب زکات با همه. ثانیاً، چرا سیّد مأمور نباشه؟ اگر سیدی را مأمور کردیم که زکات بگیرد و اگر زکات بر سیّد حرام است، زکات بر سیّد حرام است اگر فقیر باشد، اگر مسکین باشد. اما کسی که کار کرده و مزد میگیره، کسی که کار دارد و مزد میگیرد، خب زکات به چه حساب به او می دهد؟ به حساب فقر. اگر بر فقیر هاشمی و بر مسکین هاشمی زکات حرام باشد که عرض خواهیم کرد نیست، اینجا به عنوان فقر و مسکنت نمیگیره، به عنوان کارکرده. مثل اینکه یک کسی میاد برای شما یه کاری میکنه، شما هم سیّدی، کار میکنه، شما از پولی که به عنوان خمس و سیادت گرفتی بهش میدی، حق داری بهش بدی یا نه؟ خب بله. و إلا، پس سیّد ها باید کارهاشون رو فقط سیّد ها بکنن. حمالیشون رو، عملگیشون رو، زراعتشون رو، دلالی شون رو، ملالی شون رو، همه رو باید سیّد ها بکنن، اینکه نشد که. این انشقاق بین سیّد ها و شیخ ها ایجاد کردن، اون انشقاق اول هم درست نیست. حالا شما روایت نقل کنید. روایت رو هم ما معنی میکنیم یا قبول نمیکنیم. توجه کنید: ثُمَّ العَامِلینَ عَلیْهَا لَهُمْ مِنَ الزَکاتْ حَقُّ العِمالَه وَ لَیْسَ حَقَّ الفَقرِ حتّی یحرم عَلَیْهِ مِنَ الزَکاتْ فَتَحْرُم عِمالَهُ هاشِمیِّینْ بِحُرمَهِ صَدَقَهَ عَلَیْهِمْ فَلَهُم حَقُّ العِمالهِ أیًّ کَانوا هر کی میخواد باشه، وَ کَما یَجوزُ فی للهَاشِمیّ أخْذُ الزَکاتْ مِنْ سائِر أهلیهَا اُجْرَتً لِعِمالَهِ اُخری. آقا زکات دادن به یک فقیر صد تومن. حالا این صد تومن میبره نون میخره. کسی که نون میفروشه هاشمیه، پول نگیره؟ یا بهش نفروشه؟ این چه حرفیه شما دارید می زنید؟ ما عنوان فقر و مسکنت که در اینجا مورد بحث نیست. عَنْ تِجَارَهً أمّا هِیَ. این هیَ اقتباس از قرآنه ﴿وَمَا أَدْرَاكَ مَا هِيَهْ، نَارٌ حَامِيَةٌ﴾ [القارعة: 10-11] این اقتباسه. هِیَ همون هِیَه است. بَلْ و یَجوزُ لَهُ الزکاتُ لِلْفقرُ و المَسکَنتْ علیَ الاقوی، بعدا خواهیم عرض کرد که اصلاً کی گفته است زکات به هاشمی نمیرسه؟ و کی گفته خمس به غیر هاشمی نمیرسه؟ نخیر، زکات و خمس هر دو با هم مخلوط در یک بیت المال و عرض می شود که بر حسب استحقاقات تقسیم می شود بین مسلمان های فقیر برحسب مراحلی که دارند.
صفحه بعد وَ علَّ الصَحیح، عَلَّ مخفف لَعَلّ است. وَ علَّ الصَحیح فی مَنْعِهم غیر صَحیح إلاّ إذا اُریدَ إعْطائهُمْ مِنَ الزَکاتْ لِفَقْرِهِمْ اضافَهٍ الی عِمَالَتِهِمْ. اگر قبول کنیم که زکات رو به سیّد، سیّد فقیر نمیشه داد، روی اگر داریم میگیم، ولکن اگه قبول نکنیم که مطلب عرض می شود که هر دوانه میشه. صحیح اینه، هُوَ الصَحیحْ {21:22} بالقاسم عَنْ أبی عبدالله علیه السلام قَالْ إنَّ اناس مِنْ بنی هاشم اتَوْا رَسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فَسَئَلُوهُمْ أنْ یَسْتَعْمِلَهُمْ عَلی صَدَقاتِ المَوَاشی. بنی هاشم این ما رو، شما مالیات گیره عرض می شود که زکات مواشی قرار دادیم. وقالوا یَکونُ لَنَا هَذا السَهْمُ الّذی جَعَلَ اللهُ عَزَّ و جَلْ لِلْعَاملینَ عَلیْهَا فَنَحْنُ اولی بِه فَقالَ رسول الله صلوات الله علیه یا بنی عَبدُ المُطلبْ إنَّ الصَدَقَهَ لاَ تَحِلُّ لی وَ لاَ لَکُمْ وَ لکِنْ قَد وُعِدتُ الشَفاَعهَ. صدقه نه از برای من حلاله و نه از برای شما. شما به جایی که نون بخورید، لباس بپوشید، شفاعت، در قیامت شفاعت. خب این حدیث رو یا معنا میکنیم یا رد میکنیم. نمیشه قرآن رو که رد کرد که. عرض می شود یا معنا میکنیم یا رد میکنیم. معنا میکنیم که این یَکونُ لَنَا هَذا السَهْمُ الّذی جَعَلَ اللهُ عَزَّ و جَلْ لِلْعَاملین. کدوم عاملین؟ عاملینی که فقیرند. عاملینی که فقیرند از اُجرتَ العماله صحبت نمیکند، اجرت العمل، از حق فقر. اگر من برم کارمند بشم از برای گرفتن زکات، میشود من هم حقی داشته باشم؟ نمیشود من هم حقی داشته باشم از اجرت، اینکه سوال نداره که. آقا کسی که کار میکند و کار حلال میکند، خب اجرت باید بگیره. اون حقی که مربوط به فقرا و مساکینه، اون رو میتونم یا نه؟ نه اون رو نمیتونی. در این بعد دوم هم ما نمیتونیم قبول کنیم. چرا؟ برای اینکه روایاتی که می گوید زکات به غیر سادات داده میشه، به سادات داده نمیشه، میگه أوساخِ ما فی أیَدی الناسه. میگیم خود این روایت از أوساخه که بعد بحث میکنیم.
بله، وَ علَّ الصَحیحْ فی مَنْعِهم غیرَ صَحیح إلاّ إذا اُریدَ إعْطائهُمْ مِنَ الزَکاتْ لِفَقْرِهِمْ اضافَه الی عِمَالَتِهِمْ وَلْعلّتِ فی حُرْمَهِ الزَکاتْ عَلَیْهِمْ عَلیلَه إذْ کیفَ تَکونَ الزکاه أوسَاخَ ما فی أیَدی الناس وَ لَیْسَ الخُمسُ وَسِواهْ مِمّا فی أیدی الناسْ هبه أو هدیه أما هِیَ. خمس که بیشتره که. مصدر هم که زکات و خمس یکیه. آقا از این حوض، شما یک مشت آب ورداری، این کثیفه. اما ده مشت وردارید، تمیزه. نفهمیدیم. ما یک مشت که این باید که کمتر باشد از ده مشت. شما چطور حساب بلد نیستی؟ این مالی که ازش زکات میدهند، این زکات أوساخه، اما خمس أوساخ نیست. بابا خمس بیست درصده، بیست درصد از این مال، أوساخ نیست، اما پنج درصد و دو نیم درصد أوساخه. خب این رو در واقع باید سوال کنیم، ما نمیتونیم همینطور بنشینیم، عرض می شود که بر فقه اسلامی و بر فلسفه و عرفان اسلامی و عقاید اسلامی و بر اقتصادیات سیاسی و اسلامی، این خرافاتی رو که ما خیال کردیم، بگذره و {24:20} گرفتیم و مرتب دشمنان اسلام به ما عرض می شود که اشکال کنند. اشکال بر ما وارد است، بر اسلام که وارد نیست. آیا صحیح است بنده برای اینکه مقلّدم زیادتر بشه و دستم بیشتر ببوسن و سهم امام بیشتر بدن، هر حرفی آقایون زدن، بزنم؟ نه آقا این سواله، جواب بدید دیگه. آقا چرا أوساخِ ما فی أیَدی الناس است زکات، و خمس نه؟ بابا هر دو مصدرش یکی است. پس این چه حرفیه؟ باید گفت خود این روایت، از أوساخِ ما فی أیَدی الناس است.
ثُمَّ کیْفَ تُدْفعوا أوساخٌ فی سَبیلِ الله؟ خدا فرموده که ﴿لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ﴾ [آل عمران: 92] وَسخ رو نباید داد، پاک تر رو باید داد. پس بنابراین شما اصلاً زکات دادین؟ اینها همه اش أوساخه دیگه. خدا که میگد که لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ، خب ما وسخ دوست نداریم، پس این کثافته. مثل شاه که میگفت به آقای خمینی، گفت شما همون منبرتون رو، درستون رو، خمس و زکاتتون و صلوات و اینها رو بگید، ما هم در سیاست. این اهی ها و بدی ها مال ما، خوبی ها مال شما. نخیر همش مال ما. فرماندهی در میان مردم مسلمان تمام مال ماست، چه عرض شود که قدرت حکومت باشد، چه مرجعیت باشد، چه هرچه باشد. اینجا، این زکات بده، کثیف، چرک و کثافته دست مردم، مال سیّد ها نه، مال بقیه. ولی اون خوب ها و {25:39} مال اینها. بابا اگه بده خدا فرموده بد رو ندید. ما اصلاً زکات نمیدیم. از بیخ زکات نمیدیم اصلاً. ولَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ، إذاً فالرِوایتُ القائلهٌ أنّهَا أوساخٌ فیه نفسها مِنَ الأوساخ و المُحْتَرَقاتِ زورِ وَ الغُرورْ الّتی دسّها فی أحادیثِهَا الغَرور، غرور شیطانه. ﴿وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ﴾ [التوبة: 60]. مؤلّفَه قُلوبُهم، بعضی ها یک اشتباهی میکنن که این اشتباه استمرار هم داره و روی این اشتباه، اشکالی که مسیحی ها و غیر مسیحی ها میکنند، أحیاناً وارد میشه. اشتباه اینه، خیال میکنند، المؤلّفه قُلوبُهُمْ کسی است که پول بهش بده، تا دلش متوجه اسلام بشه. اینها اینطور میگن دیگه. این یهودیه، این مسیحیه، این منافقه، این ناصبیه، این ماصبیه، هرچه هست. شما اینی که به حق توجه ندارد یا معاند است بدتر، شما یک پولی از سهم زکات بهش بده، تا به وسیله این پول، تألیف قلب او به اسلام بشه. چندتا اشکال دارد که اشکال هم کردن مسیحی ها. مسیحی ها میگن که شما به ما دارید اشکال میکنید که ما با پول و با دختر و با مال و با کرسی و با مقام، مردم رو توجه به مسیحیت میدیم از اسلام دور میکنیم، خب شما هم همینکار رو دارید میکنید. شما هم دارید میگید والمؤلّفه قُلوبُهُمْ. یعنی از سهم زکات که عرق جبین و کد یمین مسلمان هاست، سهمی و بخشی از برای کسانی که مسلمان نیستند بگذارید، که این پول رو بدید، که دل اینها به اسلام توجه کنه و این غلط است. ولذا عمر و ابوبکر، در اینجا به همین غلط افتادن و با همین غلط هم مردن که بحث میکنیم، روایت که از اونها هست.
عرض می شود که و حال اینکه قرآن شریف می فرماید که ﴿لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ﴾ [الأنفال: 63] آخه دل که با مال این تألیف پیدا نمیکند که، اول باید کار دل رو انجام بدید. اول باید این دل را که منحرف است از حق و ظلمات هوا و شیطنت درش هست، اول باید بحث کنید ﴿بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ﴾ [النحل: 125]، بحث کنید، بحث کنید، بحث کنید تا حدّی که این قانع شد. ولکن اینطور نیست که هر یهودی و هر نصرانی که تقریباً قانع شد، فوری بیان عرض می شود که اون مقام کشیش رو، اون مقام حاخامیش رو، مقام ماخامیش رو ول کنه، حقوق و تشکیلات و احترام و دست بوسی و این ها رو ول کنه و بیاد تازه شیعه بشه و فقیر و عرض می شود که دست و پا گیر و بدبخت. خب نیست. پس این دو بعد دارد. یک بعد این است که قلب راضی بشود. این قلب را شما با استدلال و با حجت و بیان، قانع کردید و این قلب متوجه به حق شد. حالا در هر مرحله ای که از مراحل باطله. ولکن این، خب یک دنباله هم دارد. این آدمی که الان بیاد مسیحیّت رو ول کند و مسلمان بشه و شیعه بشه، خب فقیره چیزی ندارد و اگر هم فقیر نیست، اون وضع مهمی را که در حال مسیحیت و یهودیت داشت، از بین میره، ولو فقیر نباشه. چون در مؤلفه قلوبُهُم، فقر شرطه. میگه وضع من تکون میخوره. اون مقام و اون ریاست و اون، این اینجا یک مقداری مال بهش میدیم. این مال چیه؟ این مال بزک کردن قضیه است. خود طرف زیباست، میخوایم زیباترش کنیم. قلب این آدم به طرف حق توجه کرده، ولکن اینطور نیست که اگر قلب به طرف حق توجه کرد، فوری بیاد طرف حق و تمام آنچه را که، خب، درصدی از مردم اینطورن. درصد بسیار کمی از مردم اینجورند که وقتی حق براشون بَیّنْ شد، میان طرف حق، ولو از گرسنگی هم بمیرند. اما اکثر مردم اینجور نیستن. با این اکثر منحرفین که اگر دعوتشون الی الحق کردیم و قبول کردن و تصدیق کردن، خب یک تتمّه هایی داره. این چیزایی که بهش داده میشد، احتراماتی که بهش میشد، این رو جبران کنید، جبران با زکات.
پس المؤلفه قلوبُهُم کیه؟ اون کسی نیست که الان میخوای با مال زکوی، شما قلبش رو به اسلام توجه بدی. نخیر، اون کسی است که قلبش به اسلام توجه کرده. مگر شما نمیگید در اصول که بیخود هم بحث میکنید، حالا، که المؤلفه قلوبُهُم مشتق، حداقل اقل اقل، حال و ماضی رو میگیره. مُستقبل رو نمیگیره. ضاربون، یا قبلاً ضارب بوده حالاهم مضاربه، یا قبلاً ضارب بوده، ضرب از بین رفته، قدر مسلّم در زاویه اولی حال است و بعد ماضی است، بعد خیلی زور بزنه، استقباله. مگه اینطور نیست؟ قدر مسلم المؤلفه قلوبُهُم کسی است که الان قلبش مؤلّفه است. اگر گفتیم زید ضارب، یعنی الان ضاربه دیگه. قبلاً بوده، این چسب میخواد. بعداً میخواد ضارب بشه، چسب بیشتری میخواد. پس قدر مسلّمش در لغت، در ادب، در محاورات، این است که المؤلفه قلوبُهُم یعنی الان قلبش تألیف شده به اسلام است. یا قبلاً کردی یا حالا کردی. یا قبلاً تألیف به اسلام کردی که حالا هم مؤلف است، یا حالا تألیف به اسلام کردی، اینکه بعداً میخوای بکنی، نه. کسی که قلبش مؤلف الی الاسلام شده است یا ماضیاً یا حالاً، در اینجا بخشی از زکات را به او میدیم. چرا؟ برای اینکه این رو درست هولش بدیم به طرف حق. برای اینکه اون عوارض و موانع کوچکی که بعد از قبول اعتقادی و قلبی اوست، اون عوارض {31:02} مانع نباشه، سرجای خودش عرض می شود که نایسته. کما اینکه نمونه هایی در زمان رسول الله صلوات الله علیه به این مطلب عرض می شود که داریم.
خب، پس مصداق اول المؤلفه قلوبهم این است که فِی الْحال. یا از ماضی اومده یا فی الحال حاصل شده. اما، دو تا اما داریم. یک، کسی که قلبش قبلاً تألیف شده، بعد رفته سرجای اولش. این حال المؤلفه داره؟ نه. کسی که بعداً ممکن است قلبش تألیف بشد، حالا نیست، این المؤلفه است؟ نه. اونی که المؤلفه است، فقط یک مصداق دارد که دارای دو بعده. این یک مصداق وسطایی که دارای دو بعده، یا قبلاً تألیف قلبش کردی، استمرار داره حالا. یا حالا تألیف قلبش کردی. حالا که تألیف قلبش کردی، این دو مصداق در یک نمونه با هم جمع اند. الان این یک آدم یهودی است که قلبش متوجه به اسلام هست. یا حالا کردی یا قبلاً و استمرار داره، اینجا مقداری از زکات به او بدید که یک مقدار راهی که مونده است، این مقدار راه رو هم طی کنه.
و حالا این، المؤلفه قلوبُهُم به چی؟ المؤلَفهَ مِنْ باطِلٍ ألی حَق مِنْ حَقٍّ إلی أحَقّْ مِنْ أحَقْ إلی ما فوقَ. مگه اینها همه تألیف نیست؟ اگر کسی که سنّی است، می شود این رو باهاش بحث کنید، صحبت کنید، دلش متمایل به تشیع بشه، بعد یک زکاتی هم بدیم که شیعه راست و حسینی بشه. اگر کسی شیعه است اما تخلّف علمی دارد، تخلّف عقیدتی دارد، تخلّف عملی دارد، این شخص را باهاش بحث کنید، قلبش تألیف بشه، قبلاً تألیف نبود، چون ﴿ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ﴾ [النحل: 125] تا آخر. این آدمی که تخلّف علمی، عقیدتی، اخلاقی، عملی دارد، اما شیعه اثنی عشری مرتضی علی هم هست، این رو باهاش بحث میکنیم. بحث کردیم، تألیف قلب بشه. بعد مقداری از زکات میدیم که قشنگ راست و حسینی بیاد. و همچنین و همچنین. اگر کسی یهودی است، اگر کسی مسیحی است، اگر کسی بت پرست است، اگر کسی خر پرست است، هرچه پرست است، اما وقتی با او صحبت کردید در خطوه اولی و قدمه اول، عقیده او را و قلب او را مقداری، زیاد یا کم، توجه به حق دادید، یا توجه به أحقّ دادید، بعد تتمّه اش رو به وسیله اخلاق، به وسیله سلام، به وسیله مال، مسائل دیگه. این اخلاق و این مال و این حسن برخورد، خطوه ثانیه است و خطوه اولی عبارت است از عرض می شود که ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ، بعدش وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ. وقتی که بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ شد، توی موعظه حسنه، فقط زبان نیست که وعظش کنی. بعد از اینکه حکمت عقلی و حکمت قلبی براش ثابت شد، فقط زبان نیست. بلکه مال هم هست، احترام هست، سلام هم هست، دعوت هم هست، چه هم هست و اسلام در کلّ ابعادش جذبه. جذب میکند کسانی که فرار از اسلام کردند یا کسانی که در میان راه بودند، باید جذب کنه. قوّه درد در کجا دارد؟ در اونجایی که صد درصد این طرف نافع نیست و مضرّه. اعدام در اینجاست. اینکه گُرّ و گُرّ همینطور عین پشه و مگس اعدام کردن و لگد زدند و پرت کردند و دور کردن، اون وقت علی هم نمیمونه دیگه، میگند علی موند و حوضش، آخه علی هم نمیمونه دیگه. شما به علی هم اعتراض میکنید.
خب اینجا، یکی از اشتباهات بزرگی که عمر و ابوبکر کردند و رفقاشون همینه، خیال میکنند با صرف مال دادن قلب توجه میکنه. قلب توجه نمیکنه، این رشوه است. ولکن اونی که اسلام داره میگه، رشوه نیست. اولاً رشوه در باب حکم است. اگر به کسی شما پول میدید که بیاد تفسیر قرآن که این رشوه نیستش که، شما به حق دارید دعوتش میکنید. این اصلاً قبول دارد که قرآن حق است و چنین و چنان، ولی میگه من اگه تفسیر قرآن بیام شهریه نمیدن، کم میدن مثلاً، یا کم میشه. این از مؤلفه قلوبُهُم اگر ما داشتیم میدادیم البته. عرض می شود که، بله. بنابراین این اینجور نیستش که این رشوه باشد. نخیر، این یک تتمّه تمایل است که اگر شما نمیخواید بت درست کنید، میخواید بت درست کنید که حتماً نماز من، حتما درس من، اصول من، فقه من، نه. اگر بذارید این آدم که قلبش متوجه شده است و یا متوجه کردید به حق یا احق، اگر قشنگ وارد بشه، خب سلام کن، احترام کن، تحویلش بگیر، مال داری بهش بده، قرض داره مثلاً بدیف از این حرف ها. در اینجا عمر و ابوبکر هر دو اشتباه کردند، خیال کردند که رشوه است و خیال میکردند پیغمبر رشوه میداده. احمق ها پیغمبر رشوه میداده؟ و شما مقدس تر از پیغمبر هستید میگید ما دیگه رشوه نمیدیم؟ حالا عبارت رو توجه بفرمایید: بله. والمؤلفه قلوبُهُم صفحه 176 تشمل مَنْ تَتَعَلّفُ قُلوبُهُمْ إلیَ الاسلامْ وَ الْمُسلِمینْ بِمَا یُؤتی مِنَ الزَکاتْ. این تألیف تکوینی است نه تألیف اصلی. این رو آقایون میخواید حاشیه هم بزنید، بزنید. البته بعد توضیح دادیم. یک تألیف اصلی داریم که با بحثه و یک تألیف فرعی داریم که این با دادن زکاته. سَواهٌ أکَانوا کُفّارً أو مُنافِقینْ {36:16} تألیفً لَهُم الی کاملِ الایمانْ. ببینید، تألیفً لَهُم الی کاملِ الایمان، ما ضعفاء الایمانه، اونهای دیگه، تألیفً لَهُم الی ورود در جرگه ایمان. وَ کَما الله یُؤلّفَ قلوب عِبادِهِ بِمَواعیدِه الحُسنی فی الاولی و الاخری. کی؟ خداوند که وعده بهشت میده، به کی؟ به کسی که بهشت رو قبول داره، به کسی که اصلاً قبول نداره، وعده بهشت میده؟ اول بهشت رو با ادّله و براهین قبول داره، ولی خب سنگینه این کارهای بهشتی بکند و این نقد دنیا رو از دست بده. وَ لَیْسَ یَعنی تألیفِ قُلوبِ نافرهٍ عَنِ الاسلامْ الیهِ بالمالْ. این جوابه اون حرفه. إقرائَها بِتلکَ الاموال کَمَا یَفعَلُهُ الاستشراق المَسیحی وَ ما اشبَح.
در لبنان بودیم، اینها با زن، با دختر، با پول، با مقام، با کرسی با مُرسی، دلیل که ندارند که. یک مشت خرافات دارند که این خرافات رو جلوی سگ بندازید غش میکنه. حرف هایی که میزنن تناقضه. چون حرف صحیح ندارند، اینها به جای اینکه مردم را به وسیله حرف صحیح دعوت کنند، عرض می شود که با مال و با پول و با تشویق و این حرفهاست. وَ إنّمَا ذَلکْ بَعدَ کَاملِ البَیانْ وَ قاطِعِ البرهانْ. در پاورقی نورُ الثقلین است مراجعه بفرمایید. این حدیث هم که عرض میشود که علی ضوء الآیات. حَیثُ الایمانُ الآتی بِلْمالْ هُوَ ذاهب بالمعال بِنَفسٍ مال. خب ایمانی که با مال بیاد، خب با مال هم میره. حَیثُ الایمانُ الآتی بِلْمالْ هُوَ ذاهب بالمعال بِنَفسٍ مال فی مُزَایدهٍ الاموال الّتی تدلل لِتَألیفِ القُلوبْ بَینَ الدَعَایاتِ المتضاربه مِن دُعاتِ الادیان و المَذاهِبِ المتشته. هرکس پول بیشتر بده، یهودی بشه میره سراغش. إنّمَا ذَلکْ تَألیفْ یَجُولُ فی مَجالاتهِ المُنَاسَبَه لهولاء الذینَ هم مُقْتَنونْ عقلیّاً. این مرحله اولی است. خطوه اولی است. هُمْ مُقْتَنونْ عقلیّاً و عَقَاعِدیّاً لِلْایمانْ وَ إنَمّا یَحجُزُهُمْ أو یبدئهم مِنَ الالتحاق، من اینجا نوشتم عَنالالتحاق، عن بهتره، این رو عن اش کنید. وَ إنَمّا یَحجُزُهُمْ أو یبدئهم عَنْ الالتحاق الی کتله الایمانْ فَقرُهُم. فقر چی؟ فقر حالی نه، میگه اگه من بیام فقیر می شوم، الان فقیر نیست ها، فقیر می شوم. یا مالم کمتر میشه، حیثُ یفسرون عن سائر الکتل، از گروه های مسیحی و گروه های نصرانی و یهودی و اینها، جدا میشن و پول بهشون دیگه نمیدن. وَ مِنْ قُومٍ حدیث، هُمْ قُومٌ کَانوا یَعطونَ رسول الله. البته بیان مصداقه. نمیخواد بگد که مؤلفه قلوبُهُم همینا هستن فقط، نه، قُومٌ کَانوا یَعطونَ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قَد أسلُموا وَ کانوا یَرزخ لَهُمْ مِنَ الصَدَقات. چه {38:56} و ﴿قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ﴾ [الحجرات: 14] اینها، اینها هستند. یعنی شهادتین گفته، به قلب وارد نشده. چون اگر به قلب وارد شده بود، اگه به قلب وارد شده بود دیگه حرفای بعدی رو نمیزدن که. ببینید، قُومٌ کَانوا یَعطونَ رسول الله صلوات الله علیه قَد أسلُموا وَ قَدْ کانَ یَرزخ لَهُمْ مِنَ الصَدَقات. مقداری بهش میداد از صدقات. وَ إذَا أعَطاهُمْ مِنَ الصَدَقه فَأصابوا مِنْهَا خیراً قَالوا هَذا دینٌ صالِحْ وَ إنْ کَانَ غَیْرَ ذلکْ و عابوه ترکوا، نه این، این به درد نمیخوره. اون کسی که میگه این به درد نمیخوره، این شهادتین رو گفته. ایمان در قلبش وارد نشده.
پس ببینید، این مؤلفه قلوبُهُم هستند. یعنی، اول تألیف قلوبشون به این مقداری است که لفظ رو بگن، به اجبار که نمیشه لفظ گفت. این مقدار قلب تألیف شده که عناد رفته کنار. عناد که رفته کنار، اقلاّ به حد لفظ اعتراف کنن. اما ایمان کم کم به قلب وارد میشه، کم کم به عمل وارد میشه، کم کم به چی وارد میشه.
فَالْحُکْمُ الاسلامیّ یُؤلّفُ القُلوبُ غَیرَ المُسلِمَه بِدَعوَات الحَقّه ثُمَّ بِأموالٍ هیَ تَکملات لتَألیفِ قُلوبِهِمْ فَإذَاً فَرَضَ کُلٌّ مِنَ التألیفین عَلیفینْ عَنِ الآخرْ أصبَحَ التألیف نَاقصً غیرَ علیف. اینطور میشه دیگه. فقط با منطق و برهان. خب مردم نوعاً به منطق و برهان اکتفا نمیکنن. فقط با مال، خب فایده نداره. هردو، چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی. هر دوانه است. به کسی گفتن هندوانه میخوری یا خربزه گفت هردوانه … فَإذَاً فَرَضَ کُلٌّ مِنَ التألیفین عَلیفینْ عَنِ الآخرْ أصبَحَ التألیف نَاقصً غیرَ علیف. اللهُمَ الا شطرا نظرا مِنَ الناس الّذینَ تُؤلَّفُ قُلوبُهُمْ بِتألیفِ المالْ حالاً أو مَعالاً. فقط قلب {40:45}
اینجا جواب ابوبکر و عمر رو میخوایم بدیم. جوابش اینه، وَ لَیْسَ تألیفُ القُلوبِ النَافِرَهَ یَخْتَصُّ بِزَمَنِ النَبِّی. این زمان پیغمبر مسلمون کم بودد، بابا پیغمبر میگفت پول بدین از زکات که مسلمون زیاد شه مثلاً. فَإنَهّاَ لاَ تَخْتَصُّ بِزَمَنه. مگر آیه زکات مخصوص به زمان پیغمبره؟ آیه زکات مانند سایر آیاتی که احکام اسلامی رو دارد، مربوط به کلّ زمان هاست. وَ مِنْ غریب التعبیر أنْ نَصیبَ مُؤلّفَ قُلوبُهُمْ هُوَ مَا یُرویَ عن الخلیفه ابی بَکرْ أنَّهُ الرشی وَ هُوَ، این نَصیبَ مُؤلّفَ قُلوبُهُمْ رشوه است. وَ هُوَ قَطَعا، جناب ابوبکر مقدس تر از پیغمبر بود، رشی رو زد از بین برد. در روایتی داریم که یک دسته تار و تنبور می زدند نزد پیغمبر بزرگوار صلوات الله علیه، بعد در زدند، پیامبر فرمود مثل اینکه عمره. عمر کسی است که از لهو بدش میاد ول کنید. معلوم میشه که عمر با تقواتر از پیغمبره. از این روایت های خرکی، از این ور اون ور جعل کردند. بله، وَ هُوَ قَطَعَهَا {41:50} إسلامْ. حدیث اینه، المَصْدَر أخرجَ البخاری، تا میگد که قَالْ لَیسَت الیُومْ المُؤلّفَه قُلوبُهُمْ إنَمّا کَانَ رِجَالُ یَتَعَلَّمَهُمُ النَبّی علی الاسلامْ فَلَمَّا أنْ کَاَنَ ابوبکر صحیحه؟ این غلطه، فَلَمَّا أنْ کَاَنَ ابوبکر قَطَعَ الرشی بالاسلام. دیوانه این رشوه نیستش که، ثانیاً پیغمبر رشوه میداد؟ عرض می شود تو رشوه نمیدی؟ بله. این اولیش.
عرض می شود که وَ لَیْسَتِ الرشی إلاّ فی الحُکم دونَ تألیفَ قُلوبِ النافِرهَ الیَ الاسلامْ الّذی هُوَ ثابتُ الی الیُومْ إلی یومِ القِیامْ مَا کَانَ هُنُا قُلوبُ هِیَ بِحَاجَهٍ إلیَ تألیفٍ بِالمَالْ بعدَ تألیفِ الحَال {42:38} بیانِ وَ الناصِحِه ثُمَّ وَ لیسَ. اشکال دوم رو عمر کرده، ثُمَّ وَ لیسَ قِلَّهُ الاسلام هِیَ المبیح فقط لِتَألیفِ القُلوبْ حتّی إذا کَسُرَ فَلا تألیفِ القُلوبِ الاخرینْ کَمَا رأهُ الخلیفهَ عُمر إجتِهاداً {442:55} إلی ابی بکر فَقالَ یا خلیفَهَ رسولِ الله صلوات الله علیه إنَّ عندنا عرضً سَبِخَ خیلی عرض می شود که نمک داره، چی داره، فلان داره، لیسَ فیها {43:14} و لا مَنفعَه فَإذَا رَأیتَ ان تعطیناها لعلنا نحرسها وَنَزرَعَها و لَعّلَ الله أنْ یَنْفَعَتها فاقطعها ایاها، ایاهماست … وَ کَتبَ لَهُمَا بذلک کِتاباً وَ أشهدَ لَهُما فانطلقا إلی عُمَر لیشهِداهُ علیَ ما فیه. عمر مثل اینکه غلیض تر از ابوبکره. فَلّمَا قَرَأَ عَلی عُمَرْ ما فی الکتابْ تَناوَلَه منِ. همونطوری که از حضرت زهرا گرفت و پاره کرد، اینجا هم، تَناَوَلَهُ مِنْ أیدیهما فتفل فیه فمها. بابا ابوبکر خلیفه است، عمر چیکاره است؟ عمر تف کرد و پاکش کرد. فَتَدمّرَا وَ قالَ لَهو مقاله سیئه، اوقاتشون تلخ شد. عمری با عمر حرف زدن، فَقالَ عُمرْ إنَّ رسول الله صلوات الله علیه کَانَ یَتَألَّفهُمَا و الاسلامُ یومَئذ القلیل. داره اجتهاد میکنه، مثل بعضی اجتهاد های ما. وَ أنَّ الله قَد أعَّزَالاسلام فَذهَبا فَجْهَدا جُهدَکُمَا {44:16} این آخرش دیگه. در حقیقت، اونوقت اسلام کم بود و قلیل بود، و لذا خب پیغمبر میداد. ولی حالا اسلام زیاده، نمیدیم. بابا اسلام باید عالم گیر بشود. این چه حرفیه که تو داری میزنی؟ وَلا تَختَصُّ المُؤلفَّ قُلوبُهُمْ بِکُفّارٍ أم منافقین أم ضُعَفاء الایمان و إنّماَ هُم المؤلفه. بهترین تعبیر همون قرآنه. کسی که تألیف شده قلبش، کمبود داره. حالا، فان اعطی ضعیف الایمان و لم یُؤلّف قُلبُهُ الی کامل الایمان، فَلیسَهم مِنَ المؤلفه قُلوبُهُمْ، آدمی است که ایمانش ضعیفه، هرچی بحث میکنید، دعوت میکنید، هیچ تکون نمیخوره قلبش. صنّار از زکات، از باب مولفّه نباید بهش داد. اما مشرک خر پرسته، سگ پرسته، باهاش صحبت کردید، مقداری قلبش به اسلام توجه کرد، این رو بهش بدید.
پس به شیعه مرتضی علی احیاناً نده آدم، عرض می شود که به مثلا محمد رضا شاه بده. هرچی باهاش بحث کرد اون آقای برقعی که معلمش بود فایده نکرد. میگفت من هرچی بحث کردم این شیعه نشد، خب به اون صنّار هم نمیدیم اگه گدا باشه. وَ هَکذَ المُنافِقُ المغلوب قَلبُه وَ إنْ أعطیَ مُشرکٌ أو مُوحدٌ یتالف به قلبَهُ الی ایمان و منهم، منتها تالف، تالف ثانیه ها. تالف اول با استدلال و برهانه. وَ أوسَطَهُمْ {45:31}. ذَلِکْ و مِنْ تألیفِ القُلوبْ تخفیف الاداء عنها للحق المرام. ان تخفف {45:42} الی آخر. این مرحله ای است که یک روز من عرض کردم حضور برادران، کسانی هستند که دائماً تبلیغات علمی و عقلی و دلیلی و تبلیغات جسمی و دمی و این ها علیه اسلام میکنن…