بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و علی آله الطاهرین
عمل چهارم عمره. عمره، چه مفرده باشد و چه تمتع باشد، این عمل اولش که تکلیف به احرام است، تبعا احرام بود. عمل دوم طواف بود و عمل سوم نماز طواف و عمل چهارم سعی. منتهی سعی، ما چند جور داریم. سه جور سعی داریم. یک جور سعی است که شما حتماً باید که تقصیر کنید. حق حلق ندارید. مخیر بین حلق و تقصیر نیستید و این سعی عمره تمتع است که ضمن حج تمتع است. بعدش هم که تقصیر کردید، می خواید طواف نساء انجام بدید یا میخواید طواف نساء انجام ندهید. این یک سعی. سعی دیگر این است که شما باید یا حلق و یا تقصیر انجام بدید. مخیرید بین حلق و تقصیر، الا، اون کجاست؟ اون عمره مفرده. در عمره مفرده، شما مخیرید بین حلق و تقصیر به عنوان عمل پنجم که سعی عمل چهارم است، حلق یا تقصیر عمل پنجم است، اینجا مخیرید بین حلق و تقصیر و حلق بهتره. الا، الا در اونجایی که عمره مفرده شما در اشهر حج باشد و مقصود این باشد که این عمره مفرده، جای عمره تمتع رو بگیره. همونطوری که در سعی عمره تمتع حلق حق نداشتید بکنید، یکی از حکمتهای اصلیش این بود که شما بعداً حج تمتع دارید و در حج یا حتماً باید حلق کنید یا اصلاً حلق، اگر اینجا شما سر رو بتراشید، اونجا دیگه سر تراشیده رو نمیشه تراشید. این در اصل عمره تمتع که شما نمی تونستید حلق کنید و حکمتش هم این بود.
در عمره مفرده اگر در غیر اشهر حج باشد، یا در اشهر حج باشد و نخواد به حساب عمره تمتع بیاد، این مشکل شماست. اگه در اشهر حج، شما عمره تمتع انجام دادید، میتوانید بجای عمره مفرده انجام دادید، می توانید این عمره مفرده در اشهر حج را به عنوان عمره تمتع به حساب بیارید، بعد عمره تمتع انجام ندید. درست؟ در اینجا، در اینجاست که الا. در اینجاست که شما اگر حلق براتون لازم است در این عمره مفرده، ولو مخیر این حلق و تقصیرید در اصل، ولکن حلق نکنید، تقصیر کنید، گرچه اگر هم حلق کردید، بعضی ها مثلا اشکال نمی کنند، ولکن {03:12} این مال عمره مفرده که در سعی عمره مفرده اصل بین الحلق و والتقصیر است و اگر به حساب عمره تمتع بیاد که در اشهر حج است بهتر عرض می شود که تقصیر است و نه حلق. چون چیزی {03:33} اما سعی بعد از طواف زیارت که وقتی حج رو انجام بدید بعد از منا، روز اول میتونید طواف زیارت انجام بدید. طواف زیارت رو که انجام دادید، بعد نمازش، بعد سعی بین صفا و مروه، دیگه این سعی بین صفا و مروه، نه حلق دارد و نه تقصیر. پس ما سه جور سعی داریم. سعی ای که فقط تقصیر است، سعی ای که تمتعه و سعی ای که مخیر بین حلق و تقصیرید الا. الی و سعی ای که نه حلق دارد و نه تقصیر. {صحبت حضار} اگر به عنوان عمل بعد از سعی انجام بشه، بدعت است.
خب حالا، قرآن شریف راجع به حج آیات متعدده ای دارد. در این آیات متعدده، طواف متعدداً ذکر شده. احرام در یک آیه ذکر شده ﴿فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِي الْحَجِّ﴾ [البقرة: 197] طواف به طور مجمل ﴿وَلْيَطَّوَّفُوا﴾ [الحج: 29] که هر سه طواف رو میگرفت، ذکر شده و در دو جای دیگر هم ﴿لطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ﴾ [البقرة: 125] للعاکفین و طائفین، داره. راجع به رمی جمرات، اشاره است. اما راجع به رکن عرفاتی، نصه. راجع به رکن مشعر، نصه. راجع به قربانی، نصوص. راجع به بین صفا و مروه هم نصه. ما چند رکن داریم در حج و عمره. یکی از ارکانی که اگر ترک شود سهواً و یا جهلاً به نظرما، احرامه. مثل تکبیره الاحرام که رکنه. این احرامه. گرچه آقایون می فرمایند اگر که سهواً یا جهلاً یادش رفت احرام انجام بده، تمام اعمالی که انجام داد قبوله. ما قبول نداریم. این به حساب نظری که ما عرض می کنیم. احرام از ارکانه که خود احرام هم سه رکن دارد و یک واجب. این یک.
دوم، طواف است با ملحق طواف که عبارت باشد از … سوم، سعی بین صفا و مروه است که از ارکان اند. هرچند ارکان هم با هم فرق داره البته که دیروز تفصیلا عرض کردیم. بعضی ارکان است که اگه یه موقع معذور باشید، معذور بشوید یا معذور باشی از اول اصلاً حرفی براتون واجب نیست وقوف عرفات و وقوف مشعر و بیتوته در منا. خب، این چند تا عرض می شود رکن. بعد رکن دیگر عبارت است از ارکان حج … پس مانند عمره و رکن دوم وقوف در عرفات است، حداقل وقوف، وقوف رکنی. حد بالاترش وقوف واجب است. وقوف واجب، از یک ساعت بعد از غروب است تا غروب. وقوف رکنی، وقوف ما در عرفات است که در حال اضطراره. رکن سوم حج عبارت است از وقوف در مشعر الحرام که اونم وقوف اضطراری دارد و وقوف اختیاری دارد و بعداً بیتوته در منا که اصل بیتوته رکن است. اما رمی جمرات واجب است، نه رکن. واجبه. اما ذبح واجب است و نه رکن و اما حلق و تقصیر یا حلق یا تقصیر، این واجب است و نه رکن.
خب حالا راجع به سعی آیه ما داریم. ﴿إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا﴾ [البقرة: 158] قرآن همیشه مظلومه. این آیه هم از آیات مظلومه. کما اینکه مفصل شما مکرر از بنده شنیدیدکه به این آیه استدلال می شود با استناد به فرمایش معصوم علیه السلام که اگر درباره نماز قصر یا نماز خوف فرمود لا جناح، خب اینجا هم لاجناح. یه جمله ای عرض کنم بد نیست. در روایت از امام صادق علیه السلام، سوال میشه که شما چرا می فرمایید که نماز سفر یا خوف، این واجب است که قصر بشه؟ خدا می فرماید لاجناح و ﴿وَإِذَا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلَاةِ﴾ [النساء: 101] لا جناح فرمود. امام در این روایت فرمایش کرد که خب لا جناح فرموده باشه، در سعی صفا و مروه هم که فریضه است، لا جناح فرموده. اگر به همین {08:11} اما اگر دقیق تر بشیم و مقام معصوم رو بخوایم محفوظ بدانیم اگه فرمایش فرمایش ایشونه که ظاهراً همینطور هم هست، اینه، میگیم مگر قبول ندارند همه مسلمین که سعی بین صفا و مروه فریضه است؟ همه قبول دارن. حالا چراش رو بعد عرض می کنیم. پس اگر لا جناح ذکر شد، ملازمت ندارد با عدم وجوب. می شود عدم وجوب، می شود وجوب و می شود بالاتر از وجوب که فریضه است. این جوابه. منتهی یه سوال دوم می خواد. سوال دوم این است که در ﴿إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ﴾ [البقرة: 158] فلا جناح قرینه داخلیه و قرینه خارجیه دارد که این فریضه است. اما در نماز خوف قرینه ندارد. میگیم نخیر، اینجا هم قرینه دارد. چطور؟ چون در نماز خوف، خوف بر جان است. اگر انسان بترسد بر جانش، فرمودن لاجناح ان تقصروا، این کم کردن از نماز برای حفظ جان است. آیا حفظ جان واجب است یا نه؟ خب بله. پس کم کردن نماز از برای حفظ جان، واجب است. ولو لا جناح فرمود. سوال سوم، سوال سوم، چرا اینجا و چرا اونجا هر دو لاجناح فرمود؟ {صحبت حضار} سوال سوم این است که اگر واجب است، قبول کردیم، در سعی که فریضه است میدونیم، در این هم فرض کنید اینطور، چرا لاجناح فرمود؟ میگیم این محتاج بیانی است در خود سعی. علت اینکه در خود سعی فرمود لاجناح، این بود که یک جناحی در ضمن آمده بود. و الا خود آیه می فرماید ان الصفا .. شعارالله، واجب های عادی نیست. واجب های خیلی اصلی است. همه واجب ها از شعائر نیست. مستحبات هم از شعائر نیست. شعائر الله، این مشاعر حج و شعائر حج است. والا خود نماز شعائر نیست، روزه شعائر نیست، چه شعائر نیست، واجباته. پس شعائر الله این از اوجب واجباته. بعد در آیه دیگر ﴿وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ﴾ [الحج: 32] این چند بعد داره. یکی کسی شعا شعائر الله را با تعظیم انجام میده، مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ. یکی شعائر الله رو انجام میده، با تعظیم نه. این چی شد؟ خلاف تقواست. میشه طغیان. انجام داده ها، شعائرالله رو، سعی رو، طواف رو، چه، انجام میده، ولی به عنوان تعظیم نیست، همین طوری کشکی داره انجام میده. {صحبت حضار} نه، انجام میده، ولیکن زور زورکی، اینطوری. مثل پسری که از ترس چوب پدر، نماز می خونه مثلاً. این، یعنی اگر انجام می دهد، نه به عنوان تعظیم و نیتش تعظیم نیست. یه کاری است میخوایم انجام بدیم. رفع تکلیف بشه مثلاً از این حرفها. اینکه به عنوان تعظیم و روی حساب انجام ندهد، اما انجام بدهد ولو تمام شرایطش محفوظ باشد، این مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ نیست. مقابلش چیه؟ مِنْ تَغوَى الْقُلُوبِ، طغیان است. بالاترش چه؟ بالاترش این است که صفار بره انجام نده اصلا. این واجب رو ترک کند. این از طغیان عادی هم بالاتر.
ما با این دو آیه که یکیش در خود آیه صفا و مروه است یکی در آیه وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّه میفهمیم که صفا و مروه و سعی اش، این بالاتر از وجوب عادی است. چرا {11:42} که مسلمونها در عمره القضا، این رو بارها عرض کردم. در عمره القضا که قرارداد بود با رسول الله صلوات الله علیه که حضرت تشریف بیارن در فلان موقع، عمره انجام بدن و در فلان موقع هم این بتها رو بزنن کنارمشرکین. این ابتدای فتح داره میشه. یعنی یه جوری که شل شده این قضیه جنگها. تفصیلش رو در مناسک مراجعه بفرمایید. خب، عده ای از مسلمونها رفتند در اون وقت مقرر که بتها رو گذاشته بودند کنار بت پرستها، سعی کردند. ولی بعضی از مسلمونها موندن، دیر کردن تا اومدن برن {12:16} خب اینکه گناه است که ما در جایی که بت ها هستند، ما سعی کنیم. این سعی دور بتهاست. این در جایی که بت ها هستند و اعلام مشرکین وجود دارد، ما بریم کار توحیدی بکنیم؟ پس جناح، گناه است. گناه است که ما واجب الهی رو در جایی که گناه بار است انجام بدیم. قرآن می گه نخیر، ﴿إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ﴾ [البقرة: 158] این مقدمه است. وقتی من شعائر الله بود، شعائر الله رو هیچی از بین نمی بره. یعنی شعائر الله اوجب واجبات است و ترکش از محرمترین محرمات است. اگر شعائر الله با یک واجب کوچکتری برخورد کرد، شعائر الله {13:03} اگر هم حرام باشد که شما در جایی که {13:10} بتها هستن بگردید، اما این حرام ناچیز می شود در مقابل این واجب. مثل اینکه شما حرام است به یه دختر نامحرم دست بزنید، اما غرق شده، شما هم شنا بلدی {13:20} این حرام میره، حرمت میره کنار واجب میشه. دست به هر جاش بخوره برای اینکه نجاتش بدید این عرض می شود که واجب میشه. این از حلالهایی است که، بله.
حالا، ﴿إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ﴾ [البقرة: 158] این که از واجبات ضروری خیلی بالاست، در مقابلش محرمات کوچکتر یا واجب، محرمات کوچکتر از ترک صفا و سعی، واجبات کوچکتر، این کوچکتر هایی باید و نباید در مقابل إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ میره کنار. پس فلا جناح. هیچ گناهی نیست. مرجوح هم نیست. گناه هم نیست. چرا؟ برای اینکه در دوران امر بین اهم و مهم، عرض می شود که حرام مهم می ره کنار. واجب مهم میرود کنار. برای این جهت خدا می فرماید که فلا جناح. والاف قضیه صفا و مروه، قضیه ای بود که مشرکین هم می دونستند. {14:10} همونطور که طواف رو مشرکین می کردند، عرفات می رفتن، منا می رفتن، مشعر می رفتن، ولی برای بتها بود منتها. شرایطی هم بالا و پایین مثلاً و سعی می کردن، منتها {14:22} یعنی سعی بود. یعنی یه مطلبی نیست که اسلام احداث کرده باشه. اسلام تسویه اش کرده تسلیت کرده. تصویب کرده در جهاتی و تسویه اش کرده در جهات دیگر. و در باب نماز قصر هم همینه.
خب برگردیم. حالا، سعی بین صفا و مروه این عرض می شود که دارای ابعادی است. یک بعدش که فقه اصغر است که معلومه که واجبه. واجب فوق الواجبه که این از شعائر اللهِ. و در فقه اکبر هم خب، معلومه واجبه. ولی از فقه اکبر نوعا محروم اند، نوعا نمی توانند ولو بتوانند که بتوانند و خداوند تکلیف حرجی مقرر نمیکنه. ولی ما باید فقه اکبر را با فقه اصغر هر دو عرض می شود که در نظر بگیریم. سعی، قرآن ﴿يَطَّوَّفَ بِهِمَا﴾ [البقرة: 158] دارد ؟ يَطَّوَّفَ این تکرار گشتن است. تکرار گشتن در ﴿وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ﴾ [الحج: 29] هفت تاست طبق سنت قطعیه و آنچه را که حتی مشرکین می کردند و ﴿أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا﴾ [البقرة: 158] یا در صفا و مروه، این هفت باره. از صفا شروع و به مروه ختم … صفا به مروه، یک. مروه به صفا، دو. صفا به مروه، سه. مروه به صفا، چهار. صفا به مروه، پنج. مروه به صفا، شش. صفا به مروه، هفت. از صفی الله شروع و به مروه، ختم می گردد. اینجا در فقه اکبر مقداری ما صحبت کنیم. شما باز کنید صفحه 287 مناسک را. خب قبل از این باید عرض کنیم که اصولاً زندگی مسلمان، زندگی سعی است و زندگی کدح است در کل مراحل درونی. مالی و حالی و جسمی و روحی و عقلی و علمی و فکری و و، انسان یعنی سعی. کما اینکه آیات سعی ما متعدد داریم. در سوره نجم ﴿وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى﴾ [النجم: 39] که حصره و در بعضی آیات دیگر، لفظ غیر سعیه که﴿يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ﴾ [الانشقاق: 6] همه وجود ما، در کل زندگی باید حرکات باشد. چه حرکات وقوفی، چه حرکات حرکتی، چه حرکات درونی و چه حرکات برونی. طواف حرکت است، عبادت حرکت {16:57} نماز عبادت حرکت است، یکجا. سعی عبادت حرکت است، گردش. وقوف در عرفات حرکت است، نه مانند طواف که دور بگردیم و نه مانند سعی که از اینجا {17:09} گاه حرکت درونی و برونی هر دو است و برونی هم دو جوره، گاه حرکت درونی کافی است، رکن عرض می شود که در اینجا حرکت درونی است، هم در وقوف در عرفات، هم وقوف در تنگه مشعر و هم وقوف عرض می شود که بیتوته در منا. بعد زدن شیطان حرکت است و الی غیر ذلک.
حالا سعی، لفظ سعی در اینجا خاص است از برای ان یطّوّف بهما بین صفا و مروه و چرا ، {صحبت حضار} اگر هشت دور بشه عمداً که باطله. اگه اشتباهاً هشت دور بشه، بعد مثل طواف نیست، شیش دور دیگه اضافه کنه که جمعاً چهارده تا بشه، یکیش به حساب بیاد. این خفیف تر از طوافه. در فقه اصغر عرض می کنیم. آقایون کتاب رو باز کنید صفحه 287 ،سعیف از ارکان حج عمره است. اینها رو گفتیم. بعد سعی یعنی کوشش با او هدف. در حال جستجوی خستگی ناپذیر، با شتاب و جدیت. سعی همینه. نفرمود که راه برید. سعی، پس بنابراین اصل جان در بعد باطن و در بعد ظاهر شتاب است. کما اینکه ﴿فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ﴾ [الذاريات: 50] {18:33} فروا الی الله. فرار با دویدن فرق داره. گاه انسان می دود از خیلی به خیلی تر. {18:44} گاه نه فروا. از بد مطلق به خوب مطلق، این فرار میکنه. سعی، سعی شتابه. این راه رفتن نیست و این باز، دویدن نیست. بلکه کوشش است. هم کوشش درونی و هم کوشش برونی. درونی و برونی برای نفی و اثبات لا اله الا الله چنانچه عرض میکنیم. با شتاب و جدیت و لذا اگر همه سعی را بدوید چقدر خوبه. منتها نمیشه همه رو دوید چون حدود تقریباً بله، ششصد هفتصد متر میشه، نمیشه. بیشتره ببخشید حدود سه کیلومتر میشه تقریبا.ً سه کیلومتر و یخورده کمتر. سه کیلومتر بدوه انسان. خب نمیشه. اگه میشد که این دویدن خیلی خوب بود و لذا یه جایی معین است که دو علامت سبز گذاشتن. بین این دو علامت سبز که مواجه با کعبه هستید، بدوید. نه دویدن مثل آدمها، مثل شترها، {19:45} البته ابعادی دارد که بعدا عرض میکنم.
سعی یعنی کوشش با هدف در حال، این آقای دکتر امینی، اون وقت نخست وزیر بود زمان شاه که ما هم فراری بودیم اونوقت، به من گفت من مقلد آقای میلانی هستم. حالا من باید بدوم یا نه؟ گفتم تو باید بیشتر لوکه بری. چون تو خیلی بار کردی به خودت زیاد تر. یه کشتی رو به خودت آویزون کردی، تو باید بیشتر بدویی. تو همش باید لوکه بری. گفت سرم رو من باید حلق کنم یا نه؟ موهام کمه. گفتم تو باید سر خودت رو از بیخ بزنی اصلا.
سعی یعنی کوشش با هدف، در حال جستجوی خستگی ناپذیر، با شتاب و جدیت. فقط هدف این نیست که هفت بار میان دو کوه صفا و مروه بگردی و تنها خستگی عایدت شود. چنانکه اکثریت مطلقه سعی کنندگان همینجورند. {20:47} یکی از مواقفی که از باب ﴿وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ﴾ [الضحى: 11] ما باید باید عرض کنیم به عنوان نعمت الهی این است که ما در سعی صفا و مروه حج، حج تمتع، بعضی موقع ها غیر تمتع، در سی سال قبل که زندان اولمون بود، چند تا پاسبان دور ما بودن و خب خطرم اونها هم خیلی زیاده. در این سعی صفا و مروه که هفت باره، ما چهارده دعای مناجات از زین العابدین رو خوندم و اون وقت از اون وقت تا {21:18} آخه ما آدم نیستیم که در حالت عادی متوجه حق بشیم. باید پا رو دممون بذارن تا توجه و التجاء الی الله داشته باشیم. و لذا ﴿وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ﴾ [غافر: 60] جای خودش، لو لا عرض می شود که {21:48} چون دعا مخ عبادته. اصلاً کجا انسان واقعا دعا میکنه؟ اونجایی که از همه اسباب و وسائل بطور کلی منقطع شده، بریده شده، فقط به یکجا توجه، این توجه واقعی است. ولذا در دعا نباید انسان اصرار داشته باشد که مقصود زود انجام بشه، نخیر. اگر مقصود دیر انجام بشه، حتی در دنیا انجام نشه، در برزخ بشه، این مقصود صحیح می باشد. صحیح نباشه که انجام نمیشه. خدا که کار غلط رو از ما نمی پذیره به ضرر ما. اگر ما دعایی، چیزی رو از خدا بخوایم که مصلحت باشه، اگر در عالم حیات مصلحت باشد، هر چی دیرتر بشه بهتره. چرا ؟ برای اینکه دائماً در حال {22:31} اگه اینجا هم نشه، خدا می فرمایدکه در روایت داریم که اگه من اینجا هم مراد شما رو ندادم، خب در برزخ که محتاجید بیشتر میدم. در قیامت که بیشتر محتاج اید، من یادمه یک کتاب دعا نوشتم هنوز چاپ نشده، کتاب دعا رو که چهل دعای قرآن است، موقعی نوشتم که یک خطر بسیار بسیار شدید در تهران به ما متوجه بود و من در حال دعا بودم یکسال تمام و در ضمن یکسال تمام این رو نوشتم بعد که اجابت شد. عرض کردم خدایا من غلط کردم، زود بنا نبود. اگه زود انجام نمیدادی من بیشتر می تونستم آدم باشم. پس اینجور نیست که انسان هر چی خواست فوری انجام بشه، میره اونجا که عرب نی میندازه. عرب هم بلد نیست نی بندازه. این دعا حالت اتوماتیکی انقطاع الی الله است. ما که عرضه نداریم همیشه منقطع الی الله باشیم. حالا در سعی نوعا توجه به این سعی درونی و سعی در فقه اکبر ما، حتی باطل فقه اصغر رو هم ما توجه نداریم. با شتاب و جدیت فقط هدف این نیست که با هفت بار میان دو کوه صفا و مروه بگردی و تنها خستگی عایدت شود. بلکه با تصمیمی قاطع و سستی ناپذیر، در پی گمشده ای پریشان وار بگرد. ما دو گمشده داریم. یک گمشده حق است و یک گمشده خلقی است که در رابطه با حق دنبال او باید بگردیم. ما دو دنبال گردی در طول زندگی داریم. اول دنبال گردی دوری، بر محور مرکز، انتها ندارد و اون دور حق گشتن است. برای اینکه خود حقانی شویم. برای اینکه خود پیوند با حق سبحان الله تعالی پیدا کنیم. آیا این کافی است؟ نه. زندگی انسان فقط خود، خدا را شناختن و خود، در راه خدا بودن و فدوی صد در صد در راه خدا شدن و خلق را در نظر نگرفتن نیست. بلکه مرحله دوم هم هست. مرحله اول سعی طوافی گردی و دورانی بود دور خانه خدا که رمز از فدویت نسبت به حق سبحانه و تعالی بود. اما دوم دنبال زندگی گشتن. اینجور نیست که در بیغوله ما زندگی کنیم و تنها زندگی کنیم و با دیگران کار نداشته باشیم. هندسه ربانی بودن، دارای دو بعد است. یه بعد خط مستقیم الی الحق و بعد دیگر خط خلق. که الخلق عیال الله و افضل الخلق من ادخل علی اهل بیت سروراً و از این قبیل. خدا را برای خدا و خلق خدا را هم برای خدا، که برای خدای اول، برای اصلی است و برای دوم، رای فرعی.
اولین نقطه درخشان زندگی جمعی عبارت است از ازدواج. از ازدواج است که فرزند به وجود میاد ﴿فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا﴾ [الفرقان: 54] پس به دنبال زن رفتن و مرد هم به دنبال، مرد به دنبال زن و زن به دنبال مرد. ولی اول کی دنبال کی میره؟ اول زن دنبال مرد نمیره، اول مرد دنبال، صفا داره. بعد زن به دنبال مرد. این دو دلسوخته و دلباخته که در وحدت، زندگی ندارند. زندگی اجتماعی ندارن، نه بر مبنای الهی و نه غیر الهی، باید پس از اونکه گرد خانه خدا، بر مرکز حرکت دوری کردند و طواف به اون معنا که در فقه اکبر مقداری ما می دانیم و دریافت کردیم، در مرحله دوم دیگران را هم داشتن. اول خود، بعد دیگران. خب، پس صفا، صفی الله. پنج تا درس ما میگیریم از صفا و مروه. {26:26} پنج درس از جریان سعی بین صفا و مروه ما میگیریم. در پی گمشده ای پریشان وار میگردیم. حوا گمشده بودف آدم دنبالش می گشت. گشت گشت، اومد، آخر سر در مروه پیداش کرد. مرأه را در مروه پیدا کرد. فاصله داره پونصد متره، من اولش اشتباه کردم. پونصد متره تقریبا. هفت پونصد متر؟ سه هزار و پونصد متر. سه کیلومتر و نیم، انسان باید اونجا راه بره. و در بعضی جاها شتروار هروله میکنی. تو چه میکنی؟ یعنی چه؟ یعنی آدم وار، به دنبال حوا. یواش یواش این انسان دنبال مقصد حق بره، غلط است. به دنبال علم، به دنبال مال، به دنبال زن، به دنبال مرد، اگر برای اصالت دادن به زندگی جمعی است در راه خدا، باید سعی کرد. همانطور که سعی در راه خدا برای معرفت خداست، نیز سعی برای خدا، در راه رسیدن به خلق خداست. زن نسبت به مرد، مرد نسبت به زن که اولین بنیاد زندگی اجتماعی انسان هاست.
یعنی آدم وار به دنبال حوا و هاجر وار برای اسماعیل تشنه کام در پی آب و این دامنه دو کوه است که قاعده که قاعدتاً جایگاه آبه. آب از کجا پیدا کرد؟ اولاً که میخواد قایم شه، دره گم شه، توی کوه و دره گم میشه؟ اون وقتها که صفا و مروه اینطور نبود. ثانیاً کسی تشنه است آب می خواد پیدا کنه، معمولاً در دامنه کوه هاست دیگه و نیز پناه گاه حوا که آدم همانجا گمش کرده بود و اکنون درسی از آدم بگیر. اولین درس. آدم پس از فراموشی خود و کسانش در گرداب طواف که حالت تخلی از ما سوی الله است که در پی حق است و ترک غیر حق، اکنون در سعی اش زن گم کرده اش را پیدا میکند که آن گم کردن، موقتی بود و آموزشی بود. زن را رها کردنف زندگی را رها کردن، این دائمی نبود. موقت بود، برای رهایی از تمام بند و بیل ها و ارتباطات و حریت مطلقه در توجه به حق. و این پیدا کردن نیز آموزشی است. هم نفی اش و هم اثباتش که طواف و سعی دو نمایش از دو چهره آمیخته زندگی است که هم این و هم آن، هم با خدا و هم با بندگان خدا در راه خدا. اما سر طوافش متن و سر سعی اش حاشیه است. کما اینکه خدا متن است و خلق الله در راه خدا حاشیه اند. ما هم با متن باید زندگی کنیم، هم با حاشیه. و این مرد است که همچون آدم صفی الله، از صفا روانه مروه می شود که مرأه گم کرده اش را بیابد. یعنی زن اون گم کرده را {29:35} آیا زن اینجا بی نقشه است؟ زن هدف است؟ و مرد هادف است؟ نخیر. هم مرد هدف زن است و هم زن هدف مرد است، برای تشکیل اولین قله کوچک زندگی اجتماعی. ولکن آغاز از مرد است و بله {صحبت حضار} چه مرأه گم کرده اش را بیابد. این یک، که مرأۀ گم کرده را، من مرأه خوندم، مرأۀ درسته. آدم مرأۀ گم کرده اش را بیابد. آیا زن اینجا بی نقشه است که آدم زنش را بیابد؟ زن چی؟ همین؟ زن هدف است؟ نه، هرگز که از مروه که مرأه است روانه صفا، هم مرد هم زن. بعضکم من بعض ولو کان در مرد بودن به حساب جهت مردی و زن بودن به حساب جهت مردی دوگانه میشه و هیچگاه بیگانه نمیشن. اکنون در شبانگاه صفا، در شتابگاه صفا و مروه، صفی آدم و مروه مرأه، در هم می آمیزند. اونجا کاری انجام نمیدن. در هم می آمیزن، آشنا میشن و این صفی و مرأه، مرد و زن که از گرداب طواف آمده اند و در اثر محو حق شدن یکدگر را فرموش کرده اند، ﴿ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى، فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى﴾ [النجم: 8-9] که در بعد اعلی است، اینجا هم در بعد پایینه. و گم گشته اند اکنون با سعی و شتاب در پی یکدیگراند که مدرسه حج، درس دین و دنیاست. جمع تن و روح است. ولی در طواف روح، تن را نیز فراموش مکن. با تن و جان طواف کرده ای. نه اینکه فقط جان و روح است که باید محور سعی زندگی باشه. بلکه تن را هم فراموش نکن. دو گانه است و نه یگانه. ولکن این دوگانه در راه خدای یگانه است که طواف با چشم سِر، محو در، که در طواف چشم سِر، محو در حق باشی و با چشم سَر مراقب بندگان حق. هر دو چشم شما کار کنه. چشم سِر در طواف و چشم سَر در سَر. که آزارشان نکنید و هماره برای آنان سودمند و کمک باشید و نیز در سعی تن، روح را به دست فراموشی مسپارید و اینجا هم خداخواه و خدا راه باشید. روح، تن برای روح کلاً و روح برای تن، برای آباد کردن مدرسه روح بعضاً. در هر بار سعی آنجا که برابر کعبه رسیدی، هروله کن. در طرف صفا. آقایونی که حج رفته اند یادشونه. در دره صفا در طاف دو قسمت سبز کردن. بین این دو قسمت جای استحباب اکیده هروله یعنی لوکه رفتن مانند شتر. در هر بار سعی آنجا که برابر کعبه رسیدی هروله کن. بر سعی و شتابت بیفزای که نمونه ﴿فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ﴾ [الذاريات: 50] فرار الی الله باشی که اینجا هم سعی ات، شتابت، جستجویت، زن، زن یابی و مرد یابی ات. مرد، زن یابی اش. زن، مرد یابی اش. همه و همه، به امر خدا باشد، نه به خواست هوا. و اکنون درس دومین سعی را، از هاجر {32:21} درس اول، از آدم اول و حوای اول. درس دوم از مرحله دوم. و اکنون درس دومین سعی را از هاجر، از مروه از میگیریم که درس نخستین از صفا، صفی. ولیکن درس دوم از مروه است. درس اول از مرده، درس دوم از زنه. چنانکه مرد، اول است و زن دوم، در ابعاد جسمی و در ابعاد کنترلی عرض می شود که خواستار بودن که بحثش جای خودشه ﴿الرِّجَالُ قَوَّامُونَ﴾ [النساء: 34].
هاجر که با طفلش اسماعیل ﴿رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ﴾ [إبراهيم: 37] نه آبی بود، نه گیاهی بود، نه چادری بود، یه چندتا چادر سیه، اون هم از تشنگی و بدبختی، اونجا مقرر شد که ابراهیم خلیل، هاجر و پسر کوچکش اسماعیل، جد رسول الله صلوات الله علیه رو بگذار. ابراهیم رفت، نایب هم نداره، کسی هم نیست. اینجا محض اتجاء الی الله است و به حساب وحیه و الا ما نمیتونیم کاری بکنیم. ما نمیتونیم زن و بچه مون رو تو بیابونی بذاریم که هیچکس نیست. حق نداریم شرعاً. خب اون به حساب وحی بود و همش تجربه و عرض می شود که امتحان و ابتلاء و تکامل است برای هر سه. ابراهیم و هاجر و اسماعیل کوچک. هاجر که با طفلش اسماعیل، به امر خدا و با دست ابراهیم در کف این دره سوزان، مکان البیت، {34:51} حتما باید باشه. زمینه. مکان البیت در بِینی تافته، خشک و گداخته ، بی آب و گیاه، با اشک و آه، اینجا سکنی گرفته و تنها امیدش به خدا و وعده رحمت خداست. اکنون اسماعیل نازنینش، پیش چشمش از شدت تشنگی می سوزد و میگدازد. نه مادر شیری دارد و نه فرزند آبی و با مرگ بازی می کند. اکنون هاجر پریشان، با هر چه نومیدی از این زمین گداخته، تنها به نوید حق و امید حق، بر می خیزد. درس، اگر انسان از هر ظاهری از ظواهر، برای بدست آوردن هدف عالی اش مایوس شد، نباید از حرکت بایسته. کما اینکه در بحث فطرت عرض شد اگر ﴿وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَة﴾ [المائدة: 35] اگر وسایلی در راه خدا می داشتیم و راه زندگی خدا پسند، باید به اون وسائل نه به عنوان شرک، به عنوان امر خدا به اون وسائل ما تمسک کنیم. اما اگر همین وسائل رفت چه؟ باز هم تعلق قلب به خدا داریم. اینجا سبب سوزی است. گاه با سبب سازی است و گاه با سبب سوزی است. اگر هاجر در بیابان بی آب و گیاه و فقط فرزندش و نه ابراهیم و نه نائبش و نه کسی دیگر، آیا از فعالیت بیفته؟ نخیر. بین کوه صفا و مروه باید بدوه. چون بین کوه ها آب پیدا میشه. وبو تا حالا آب نبوده. ولی این امید نباید مبدل به یاس گردد. به قول ابو علی سینا می گوید که کلما قرئه سمعک تاآخر. اگر چیزی به گوش شما خورد، شما بگو ممکنه. مگر اینکه برهان قاطع قاطع بر این است که محال است. آیا آب در بین کوه صفا و مروه پیدا کردن محال است؟ اگر از نظر ظاهر محال باشد، نمی شود خداوند لطفی کند و چشمه خیزان و آرتنزین عرض می شود که زمزم را در اونجا ابراز بفرماید خداوند؟
اکنون هاجر پریشان، با هر چه نومیدی از زمین گداخته، تنها به نوید حق، به امید حق برمی خیزد. در جستجوی آبی میان دو کوه صفا و مروه، شتابان رفت و آمد می کند. شما گمان نخواهید فرمود که فارسی است، خوندنش یعنی چی نوشته است. این خود گوینده رو ادب میکنه و به یاد اون مشاعر و شعائر، انسان ترقی معنوی و روحی پیدا میکنه. و در همگان این چنین درس می دهند که معنای توکل بر خدا بیکاری و یکجا نشستن و آرمیدن نیست. با توکل زانوی اشتر ببند. اگر تکلال بر خداست، بدون حرکت غلط. اگر توجه به سایر اسباب است بدون حق، غلط. اگر هیچکدام، دو غلط. اگر هر دو، صحیح در صحیح. باید برخواست و سعی کرد تا به خواست خدا، اونی که ممکنه، محال که هیچی. تا به خواست خدا و در پرتو حرکت به امید خدا، از سنگ گداخته، چشمه ساری جاری شود. نه عادی و موقتی، بلکه چاه آرتزین پدید گردد. چشمه عرض می شود که چاه هم بهش میگن، زمزم اینگونه است و در مکه مکرمه که ما بودیم، در شهر های دیگر که می رفتیم، میدیدیم که آب میارن. گفتیم آب چیه؟ گفتن که ما رفتیم مکه و بهترین سوغات، آب زمزمه. این آب زمزم خصوصیاتی دارد که هیچ آبی در کره زمین اصلاً ندارد. این آب زمزم، آب خود زمزم، این اگه بمونه خراب نمیشه. هر آبی بمونه خراب میشه. صد سال این آب رو بگذارید، خراب نمیشه. چاه آرتزین، خودش فواره میزنه میاد بالا. بلکه چاه آرتزین پدید گردد. چشمه زمزم که به گفته بعضی از مهندسین کافی است به تنهایی همه مکه را به خوبی سیراب کند. ولی چون آبی است مقدس و مباد که آلوده به نجاست گردد، عمومی اش نکردند. البته این خطاست. به من گفت مهندسش که یا برای من از قول او نقل کردن که اصلاً کعبه رو آبه. روی آب غلطان است. پرسیدم خب پس چرا تو از این آب زیاد استفاده نمی کنی؟ گفت خب آب مقدسی است، اگر ما این آب رو اونطوری که می شود بیرون بیاریم، همه مکه را آب میدهد و {39:45} و میبینی که طواف و سعی این هر دو ضد در ظاهر، چون طواف دور گشتن است، نقطه آخر نیست مگر اونجایی که خب مطاف تموم بشه. ولی سعی برو اونجا برگرد همونجا، برو اونجا برگرد، هفت دور. در معنی چگونه به ما درس زندگی دو جانبه می دهند؟ طوافش انقطاع الی الله و سعی اش منظور داشتن مصلحت خلق الله است. طواف جستجوی تشنگی روحی و قوی تر شدن برای خدا، انکار خود برای اقرار به خدا و همه اش سراپا حق مطلق است و تو هیچ در حق، محو در حق. اما سعی به میدان عمل خیال، میکنن هر کس مقدس تره، از همه بی عرضه تره. نخیر امیر المومنین از همه مقدس تر بود، از همه هم با عرضه تر بود. این خیال میکنه هرچی پیزوری باشه، این خیلی مقدسه. یارو رفته بود، پیش نماز یه جایی رفته بود عرض می شود که مقداری گز {40:47} این صابون ها رو چند میدی؟ بعد ماموم گفتن که این آقایی که فرق بین صابون و گز رو نمیدونه خیلی مقدسه. پس خر از همه مقدس تره بلا نسبت. چون نفهمه، خیلی مقدسه. آقای خمینی گفتند هرکس قیام نکند و اقدام نکندو در سیاست دخالت نکند این مقدسه، بنابراین پیغمبر مقدس نبود اصلا، علی مقدس نبود اصلا، در نجف کی گفتن.
اما سعی به میدان عمل و کوشش رفتن برای دست یافتن به آب حیات، به نیازهای اصلی زندگی تن و بدن، آن هم اینگونه صمیمانه که از همچون محال آغاز … شبیه محال بود دیگه، آب {41:27} تا به ممکن و واقع برسی. نه در سیر الی الله طواف، چیزی مانع از حرکت دوری ات باشد و نه در سیر برای وسائل زندگی مادی که رمزش آب است. تافتگی، تافتگی در ره سوزان مکه تو را نومید سازد. نه هیچی مانع نمیشه. برف و باران و اذیت و فحش و چه و چه و چه، از توجه به کتاب الله هیچگاه مانع نمی شود. نه، نه، بلکه همه ات باید امید و کار باشدو امید به کارت امید به کارت وادارد و کارت بر پشتوانه امید باشد. نه تنها امید که کار تنبلهاست و نه تنها کار بی امید که به جایی نمی رسد. هاجر کودک تشنه کامش را به عشق، امید، توکل به خدا سپرد و خود راه سعی را پیش گرفت و نمودهای گداختگی صحرا، نومیدش نکرد. مجاهد فی سبیل الله این میره برای ﴿إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ﴾ [التوبة: 52]، برای کشتن می رود، اما اگر برای کشتن دشمن کشته هم شود، برای کشتن کفر کشته هم شود، درش مطلبی نیست ولو در بعد دومه. انسان در راه قدم بر میداره، هیچ چیز مانع او نمی شود حتی از بین رفتن جان. در صورتی که حق را مهمتر است از جان خود بداند. بلکه امید به حق، محال را در نظرش ممکن و شدنی ساخت.
اللهم الشرح صدورنا بنور العلم و الایمان و معارف القرآن العظیم و وفقنا بما تحبه و ترضی و جنبنا ان ما لا تحبه و لا ترضی. والسلام علیکم .